تبليغاتX
بسیجی صاحب خانه این کشور است

 

 

 

فوت و فن هاي يك تشكيلات!

 

 

اول: سلام!

دوم: عذر خواهی بابت غیبت چند ماهه که به هزار و یک دلیل نتونستم وبلاگ رو به روز کنم. انشالا زین پس زود تر به زود تر از قبل وبلاگ به روز میشه. 

پستي كه در ادامه مي آيد مطلبي است با عنوان فوت و فن هاي تشكيلات. اميدوارم بتونم مطلبو تا آخر تموم كنم. پست از نوع تدريجي است و به تدريج تكميل خواهد شد. پس صبور باشيد و تا پايان همراه ما بمانيد:

 


 

شروع:   همه ما می دانیم که یکی از عوامل موفقیت در کارهای بزرگ این است که عده ای دور همدیگر جمع شویم و آن کار را با عقل دسته جمعی و همت همگانی انجام دهیم. این کار فواید فراوانی دارد . از جمله اینکه انسان های مختلف با عقل های متفاوت در کار شرکت می کنند و به عقول یکدیگر کمک می کنند. حضور جمعی در کار باعث دلگرمی یکدیگر است و انگیزه بیشتری در حین کار ایجاد می شود و اگر بنا اشد هزینه ای بابت کار تحمیل شود فشار کمتری بر افراد وارد می شود. همه ما می دانیم که تک روی و تنهایی کار کردن نا ممکن و خیلی سخت است و هر جایی سعی می کنیم جمعی دور هم باشیم و کاری را شروع کنیم.همه ما می دانیم که اگر بخواهیم بار سنگینی را به دوش بکشیم و بلند کنیم ناممکن است و با وجود یک نفر دیگر این کار خیلی راحت انجام می شود. همه این ها تعریف هایی مصداقی از تشکیلات و سازمان است. پس همه ما می دانیم که در هر جایی نیاز به تشکیلات و سازمان و دور هم جمع شدن داریم.

بعضی ها می گفتند که ما ایرانی ها در ورزش هایی مثل کشتی، تنیس تک نفره، دو میدانی و ورزش هایی از این قبیل که تک نفره هستند خیلی موفقیم و در ورزش های تیمی مثل فوتبال، والیبال، بسکتبال و ورزش های این شکلی علی رغم داشتن توانایی فردی موفقیت زیادی کسب نمی کنیم. بعضی دیگر می گفتند که یک بار اتفاق افتاده بود که در مسابقه بین تیم فوتبال منتخب جهان که در آن بهترین بازیکنان تیم های ملی برتر جهان حضور داشتند با تیم ملی یک کشور که زیاد هم در صدر جدول نبوده است ، تیم منتخب جهان نتیجه را واگذار کرده است. این دو اتفاق دلالت بر این دارد که هر تشکیلات و کار گروهی فوت و فن هایی دارد که اعضای آن باید به آن ها آگاه باشند و در کار دسته جمعی خود آن ها را لحاظ کنند. وگر نه تشکیلات به هدف خود نخواهد رسید و در میانه راه چپ خواهد کرد!

به طور خیلی علمی و دقیق در دروس رشته مدیریت، مباحث سازمان و تشکیلات مورد بررسی قرار گرفته اند. آن چه در این جا ذکر می کنیم چیزی است که اسمش را می شود تجربه گذاشت. یعنی علمی است که در حین عمل به دست آورده ایم. فوت و فن هایی از یک تشکیلات یا به زبان دیگر اخلاق تشکیلاتی:

 

 

 فعاليت تشكيلاتي فرهنگي، چيستي چرايي چگونگي! 

ورود به بحث با انتخاب عنواني مناسب براي فعاليت هاي تشكيلاتي که ما عموما مشغول آن هستیم مربوط مي شود. اغلب فعاليت هايي كه ما در تشكيلات هاي مختلف با هر اسم و رسمي انجام مي دهيم اين قابليت را دارا هستند كه عنوان فعاليت تشكيلاتي فرهنگي را به خود بگيرند. حتي فعاليت هايي كه در ظاهر خود داراي بار فرهنگي نيستند در بطن خود اهدافي فرهنگي را پيگيري ميكنند كه يا به عنوان هدف و يا به عنوان وسيله در نظر گرفته مي شوند. مثال بارز آن فعاليت هاي عمراني و ساخت و ساز در يك گروه جهادي دانشجويي است كه اگر چه اصل كار فرهنگي نيست ولي همين كار عمراني داراي اهداف فرهنگي مي باشد.

لازم است ابتدا تاملي ويژه بر مفهوم و منظور اين 3 واژه كليدي (فعاليت، تشكيلاتي، فرهنگي) داشته باشيم. سپس اين 3 واژه در تعريف جامعي با يگديگر اتفاق مي افتند.در مرحله بعد بررسي مي كنيم كه چرا اصلا بايد در چنين فعاليتي حضور داشته باشيم و چگونه؟

 

1.      چيستي:

ابتدا توجهي مي كنيم بر مفهوم اين 3 واژه. هر كدام از اين واژه ها چند مولفه دارند. اولين واژه فعاليت است پس انفعال نيست. فعال برخورد كردن در يك موضوع دقيقا ضد منفعل برخورد كردن است. بنابر اين اگر كسي يا مجموعه اي خواست فعال باشد حداقل 3 ويژگي بايد داشته باشد: اول در بعد شناخت. مجموعه اي فعال است كه اولين شناسه او فعاليت در بعد شناخت باشد. شناخت فعال يعني رصد هوشمندانه، يعني آينده پژوهي. كسي فعال است كه مسائل و رخدادهاي محيط خودش را پيش از رخداد بتواند رصد كند و به آنها  برسد تا بتواند برايش تدبير كند و در مراحل بعدي اقدام. بنابراين اولين ويژگي يك تشكيلات فعال و حتي يك فرد فعال اين است كه در حوزه شناخت واقعا يك رصد هوشمندانه و به قول امروزي ها يك آينده پژوهي قوي داشته باشد. والا اگر اين خصوصيت نباشد اين مي شود در معرض حوادث و رخدادها. وقتي در معرض حوادث قرار گرفت يعني تسليم جريانات شدن. تسليم كه شد ديگر فعال نيست و منفعل است . اثر پذير است اثر گذار نيست. مولفه دوم بعد از شناخت تدبير فعالانه است. تدبير يعني چي؟ يعني اين كه بعد از اين شناختي كه پيشاپيش از محيط خودش و اتفاقات دروني و بروني آن پيدا كرده است  بايد بتواند تحقيق كند و بر اساس اين تحقيقات تصميم بگيرد و براي اين تصميم قدرت برنامه ريزي داشته باشد.اين مي شود مولفه دوم در بخش فعال بودن. مولفه سوم اقدام به موقع و درست است. يك مجموعه يا شخص فعال كسي است كه بعد از شناخت صحيح از محيط و مجموعه خود و اخذ تدبيرات لازم قادر باشد اين تدابير را در اقدامهايي به موقع ور صحيح عملياتي كند. شاخصه صحيح بودن در اقدام كردن اهميت ويژه اي در يك تشكيلات فعال دارد. كساني بوده اند كه به بهانه فعال و پويا بودن در عملياتي كزدن تدابير خود گاها از روشهاي نادرست بهره مي جسته اند و با عنوان فعال بودن و يا سياست مدار بودن كار خود را توجيه مي كرده اند. هر شخص و مجموعه بايد با توجه به جايگاه خود اقدامات لازم و سنجيده را انجام دهد. به امير المومنين (عليه السلام) اعتراض مي كردند حتي ياران خود حضرت كه شما هم سياست داشته باش، از معاويه ياد بگيريد ببينيد چه جور همه رو جذب مي كند؟ ببينيد چه جور كارش پيش رفته است؟ چه سياستي چه تيز هوشي! حضرت فرمودند والله معاويه از من تيز هوش تر نيست زرنگ تر نيست. اما فرق من با اون اين است كه او اهل حيله و نيرنگ است. تقوا ندارد. اصلا ارزشي به اسم تقوا برايش معني ندارد. اما من حق ندارم به خاطر هدفم وسيله را توجيه كنم. ولو 25 سال خانه نشين شوم!

اين چيستي اول: ما فعال بودن را تعريف كرديم با 3 ويژگي شناخت و تدبير و اقدام به موقع!

چيستي دوم: تشكيلاتي بودن يعني چي؟ ما تك تك هم مي توانيم خيلي از اين كار ها را انجام دهيم: خوب شناخت پيدا كنيم نسبت به محيط و اطرافمان، بر اساس اين شناختمان تحليل بكنيم، تصميم بگيريم بعد هم به موقع و خوب و حكمينانه و شجاعانه اقدام كنيم. اما هم عقل هم شرع هم تجربه بشر نشان داده است كه هيچ وقت هيچ فردي به تنهايي نتوانسته يك هزارم فعاليتي كه حتي 2 نفر مي توانند با يكديگر انجام دهند را انجام دهد. يعني اگر 2 نفر جمع شوند با يكديگر روي هدفي واحد و با همديگر همگرايي كنند اثرش فوق العاده بيشتر است از كاري كه يك نفر انجام دهد. حتي اگر 2 نفر سطحشان نسبت به هم خيلي متفاوت باشد وقتي با همديگر جمع مي شوند اثرشان خيلي بيشتر است. لذا مهمترين متضاد  تشكيلاتي بودن تكروي است. تك محوري بودن! تنها عمل كردن! تشكيلاتي عمل كردن 3 ويژگي دارد: اول عقل جمعي است. در روايت آمده است كه كسي كه با ديگران در فرآيند تصميم سازي و تصميم گيري مشاركت كند و مشورت كند عقول آنها را شريك خود كرده است(فرق تصميم سازي و تصميم گيري:در يك مجموعه تصميم گيري فقط شان مدير است و بقيه اعضا و مشاوران فقط مي توانند در فرآيند تصميم سازي دخيل باشند). تشكيلات وقتي تشكيل مي شود اولين قسمت مهم آن مغز افزار آن، جايي كه تصميميات در آن گرفته مي شود، است. اگر ما قبلا راجع به يك موضوع اطلاعات و  نظري داشته باشيم  و فكر كنيم ايني كه ما مي دانيم كامل و بهترين نظر است وقتي در جلسه اي مشورتي بنشينيم و چهارتا نظر ديگر بشنويم با خود مي گوييم عجب چيزهايي را ما نديديم و حواسمان نبود! وقتي ما يك راه براي حل مسئله اي كه پيش آمده است پيشنهاد مي دهيم، وقتي مسئله در جمع بررسي شود مي بينيم چقدر راه هاي بهتر از اين هم بوده است و ما نمي دانستيم و نزديك بود برويم اقدام كنيم و اشتباه كنيم! پس اولين ويژگي عقل جمعي است.  دومين ويژگي مجموعه تشكيلاتي، نظام مند بودن است.نيروها و پتانسيل ها با توانايي هاي مختلف مثل دانه هاي تسبيح بدون نخ هستند. اگر به هم وصل شوند مي توانيم با آنها ذكر بگوييم ولي الان(بدون نخ) بالقوه به درد ذكر گفتن مي خورند. اين تشكيلات مخالف تكروي دومين اثرش اين است كه ما را نظام مند به هم وصل مي كند. قران كريم اين جور تعبير مي كند: المومنون بعضهم اوليا بعض. اين سلسله ولايت كه مومنين نسبت به يكديگر دارند تعبيري است كه عرض كرديم. اين نظام بندي و به هم وصل شدن اتز طريق سلسله ولايت داشتن: يكي مسئوليت دارد به زير دست خودش او هم به زير دست خودش الي آخر. ويژگي سوا هم افزايي انرژي هاست. بعد از هم فكري، بعد از اتصال، حال كه مي خواهيم اقدام كنيم نيروهايمان هم به هم مي پيوندد. اين مي شود هم افزايي كه قرآن مي فرمايد: يدالله مع الجماعه. يد استعاره از قدرت است. مي فرمايد مي دانيد قدرت كجا تجلي پيدا مي كند؟ در كار فردي تجلي پيدا نمي كند. جايي كه جمع شويد دور هم. البته جماعتي كه بر محور خدا باشد. اگر با همديگر هم افزايي داشتيد خدا هم آن موقع اراده اش و قدرتش رو به شما ضميمه مي كند. وقتي هم خدا بيايد يدالله فوق ايديهم هيچ كسي رقيب شما نخواهد شد. شما جمع شويد بر اساس اصول درست هم افزايي بكنيد خداوند قدرتش را در جمع شما مي آورد آن موقع خواهيد ديد كه حتي مي توانيد كوه و بنيانش را از جا در آوريد!

اين هم از بحث تشكيلاتي!

چيستي سوم: فرهنگي يعني چي؟.... مشكلي كه ما بعد از انقلاب در كشور بيشتر به اون مبتلا هستيم  اين است كه هر كس اداي كار فرهنگي در بياورد خيال مي كند كار فرهنگي هم دارد انجام مي دهد! در كشور ما بر خلاف چيزي كه بعضي ها خيال مي كردند، منظور رهبر انقلاب از مظلوميت فرهنگي بودجه و اعتبارات مالي نيست! در هيچ بخشي از اين كشور اعتباراتي بيشتر از اعتبارات فرهنگي خرج نمي شود! هيچي! شما براي عمران بودجه اي كه خرج مي كنيد به نصف بودجه فرهنگي هم نمي رسد! براي سياست براي اقتصاد و.. . براي هيچ چيز به اندازه فرهنگ در اين كشور خرج نمي شود! كي مي فهميم؟ وقتي اعتبارات رسمي دستگاه هاي مستقلا فرهنگي را يك جا بگذاريم به اضافه اعتبارات فرهنگي كه دستگاه هاي غير فرهنگي دارند و خرج مي كنند به اضافه سازمانهاي غير دولتي حوزه فرهنگي كه دارند كار مي كنند به اضافه هزينه غير قابل احصايي كه مردم دارند در امور فرهنگي خرج مي كنند مثل هيئت ها، مسجد ها، روضه ها جلسات و اين جور زمينه ها. اگر اين ها را روي هم جمع كنيد اصلا با بودجه سي سال انقلاب هم حتي قابل مقايسه نيست! حالا كه در كشور اينقدر پول فرهنگي خرج مي كنيم و اينقدر آدم هايي داريم كه ادعاي كار فرهنگي مي كنند كه همه ملت ما مي گويند ما داريم كار فرهنگي انجام مي دهيم ، از اون پيرزني كه توي خونش روضه امام حسين مي گيرد تا اون آدمي كه موسسه بين المللي فرهنگي داير مي كند، همه مي گويند ما داريم كار فرهنگي مي كنيم. پس چرا شاخص هاي رشد فرهنگي سال به سال در بخش هاي عمده در حال افول هستند؟ رشد منفي داريم. چرا شاخصهاي ناهنجاري هاي اخلاقي و اجتماعي دائما رشد مثبت مي كنند؟ خود كشي، افسردگي، فساد جنسي، اعتياد همه اينها دارند رشد پيدا مي كنند. چرا اينجور مي شود؟ در اين ميدان(كار فرهنگي كردن) هم پول به اسم كار فرهنگي، هم منابع انساني به اسم كار فرهنگي هزينه مي شوند اما كار فرهنگي نيست و الا بايد اثر خودش را بگذارد. اتفاقا در كار فرهنگي آخرين آيتم براي موفقيت منابع مالي است. اولين آن انديشه است.انديشه! تا انديشه نباشد منابع انساني هم ول معطلند. تا وقتي شما تئوري نداشته باشي كه چه جوري فضاي فرهنگي رو مديريت كني ، با اين نيرو ها چه كار مي خواهي بكني؟ جز اينكه به روز مرگي معطلشون ميكني، هزار  تا آدم شبهه دار بشوند بعد هم پا شوند بروند به درد نخور بشوند. اين ضعف فرهنگي ماست. پس ما بايد ببينيم يك كار فرهنگي چه مولفه هايي دارد؟غير از اين مي شود شبه فرهنگي! اداي كار فرهنگي!

 

 يك فعاليت سه ويژگي حداقلي بايد داشته باشد تا ثابت شود كه اين فعاليت فرهنگي است. اول: بايد مبتني بر باور ها و عقايد بنيادين باشد.يعني چي؟ چهار صد پانصد تا تعريف هست كه فرهنگ را تعريف كرده اند. همه بر بعضي از مولفه ها ي فرهنگ متفق القولند: يك، فرهنگ تركيبي از باور ها و عقايد است كه جايش در قلب است. در ذهن هم نيست. از ذهن بايد به قلب رسوخ كند. باور يعني چيزي كه مردم ولو نتوانند از نظر علمي استدلالش كنند سرشون برود ازش دست نمي كشند. شما اگر هزار تا شبهه بيندازيد براي 4 تا ادم روستايي دلداده به امام حسين، به فاطمه زهرا ، بگيد فلان كس در فلان كتاب تاريخش گفته اصلا در پديده اي مدرن است و در زمان پيغمبر كه دري در مدينه نبوده است كه بعد بگوييد دربو آتيش زدند و در را زدند به كي و  از اينجور شبهه هاي احمقانه، براي يه پيرزن بگيد بازم صورتشو مي بره زير چادر مي نشيند پاي روضه حضرت زهرا گريه مي كند. باور كرده اين قصه رو ! چرخ نخ ريسيشو رها مي كنه ميگه من پير زن يه چرخ نخ ريسي رو اگه ولش كنم اين كار نميكنه اين عالم چه جوري بدون خدا كار ميكنه؟ همين پيرزن اعتقاد و عقيده اش از خيلي علامه ها قويتره! چون كه به باور رسيده.اگر كار فرهنگي مبناش يك باور عميق نباشه و از كمر كار شروع كنه محكوم به شكست است! بلكه خيانت است. چون اگر كسي بدون شناخت عميق شروع كنه به كار  اولا : "لايزداد سرعت سيره الا بعدا"  هر چي تندتر بره دور تر از هدف ميشه چون هدف رو اصلا تشخيص نداده است. دو: "كان ما يفسد اكثر من ما يصلح" خيال ميكنه داره اصلاحات ميكنه بدتر داره افساد ميكنه.كار فرهنگي بايد اولين جوابي كه ميده اين باشه كه اين فعاليت، اين تابلو، اين نمايش، اين همايش، اين سفر، اين سخنراني، اين ميتينگ، مي خواهد كدام يكي از باور هاي ما را دفاع كنه يا كدوم باور غلط رو بزنه؟ اول باور رو توي يه جمله براي من بگو ! پلوراليزم رو ميخواهد بزنه؟ چي رو ميخواهد بزنه؟ يك نكته كامل مبنايي بگزاريد وسط بعد تازه من بگم براي اين كار اين روش و ابزار درسته؟ اين آدم ها به درد اين كار مي خورند؟ چه جوري ميشه كه همه بچه هاي يك مجموعه فرهنگي به درد همه كار مي خورند؟ هم كار فكري مي كنند هم از ديوار مي روند بالا پوستر مي چسبونند. خوبه البته ها  كه همه فن حريف بشوند. اما شدند؟ نه شما از وسط كار كه شروع كني همه چيز خوبه! يكي از اون اصولي كه مي خواستم اينجا ذكر كنم اينه: آدمهايي كه براي خودشون پشتي مي گزارند، پپسي باز مي كنند، تحويل مي گيرند، يعني آدمهايي كه احساس مي كنند موفقند دو جورند. يك: آدمهايي هستند كه با برنامه ريزي، مطالعه و بررسي، هدف مشخصي به اسم سيبل تشخيص مي دهند. فاصله خودشونو با اون سيبل و هدف رو خوب اندازه گيري مي كنند. امكانات خودشونو بر آورد مي كنند كه آيا ميرسه تا اونجا؟ بعد در يك فاصله مشخصي امكاناتشون رو همه رو بسيج مي كنند. مي كشند در يك ثانيه هم مكث مطلق مي كنند با تمركز مي زنند صاف وسط خال! اين خودش كه سهله مامانشو خالشم بايد براش هورا بكشند! بارك الله به اين آدم كه اينچنين هدف گذاري و برنامه ريزي  و موفقيتي داشته است. اما اكثر آدم ها مخصوصا تشكل ها و مجموعه هاي فرهنگي اينجوريند: مبتلا نشيد خداي نكرده. صبح از خواب بلند مي شوند مي روند روي ديوار نگاه مي كنند مي بينند هيچي نيس. مي روند عقب تيرشون رو مي زنند هر جا خورد مي روند دورشو گرد مي كنند مي گويند ديدي؟ خورد وسط هدف! والله من حاضرم بنشينم محاجه كنم با خود شماها! برنامه هاي سال قبلتونو بيارين وسط من ميگم اين بر اساس كدوم هدف گذاري اين كارو انجام داديد؟ كار خوبي كرديم ديگه! من كه گفتم كار خوبي نبايد بكنيد! بايد كار موثر بكنيد!  كدوم هدف رو مي خواستين تامين كنين كه يك قسمت از پازلش فلان برنامه بود؟ كجا رو داشتين مي زدين؟ ديدي چه يادواره شهداي خوي برگزار كرديم؟ اصلا كي گفته بود برگزار كنيم؟ براي چي برگزار كنيم؟بله اگر اين رو جواب بدين حالا برين اون رو خوب انجام بدين. تيرو زدي دورشم گرد مي كني بعد براي خودت سوت مي زني ديديد زديم وسط خال! اكثر آدم ها اين طوري زندگي مي كنند. صبح بلند مي شوند الهي به اميد تو مي روند دنبال زندگي! شب مي گويند الحمد لله چه روز خوبي بود! چي كار كردي؟ به 4 نفر سلام كردم به 2 تا فقير پول داديم يه مقدار هم كتاب خونديم. فلان جا يك زيارت هم رفتيم اينقدر هم پول در آورديم. خب! با برنامه ريزي رفته بودي؟ قرار بود اين كار ها رو انجام بدي؟ نه! ولي همه اين كار ها رو كرديم.خب فرهنگي بودن يك كار اولين شرطش اين هست كه مبتني بر يك مبنا و باور عميق و اصيل و بنيادين باشه. ريشه داشته باشه. و الا ميشه يه نهال بي ريشه!

 

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده توسط مهدی عابدی در دوشنبه یکم اسفند 1390 و ساعت 17:32 |
 

 

 

چراغ هدایت

..:: گفتاری از امام موسی صدر درباره امام حسین(ع) ::..

 

 

 متنی که به دنبال می آید بخشی از سخنان امام موسی صدر است به مناسبت ایام سوگواری امام حسین(علیه السلام):

 بسم الله الرحمن الرحيم. السلام عليک يا ابا عبدالله و علي الارواح التي حلّت بفنائک، عليک مني سلام الله ابداً ما بقيت و بقي الليل و النهار، و لا جعله الله آخر العهد مني لزيارتکم، السلام علي الحسين و علي عليّ بن الحسين و علي اولاد الحسين و علي اصحاب الحسين.

رسول خدا(ص) فرموده است: «إن الحسين مصباح الهدي و سفينة النجاة؛ حسين چراغ هدايت و کشتي نجات است.» کشتي نجات است، چون از اهل بيتي است که يکي از دو ثقلي است که پيامبر(ص) براي امت خود باقي گذاشته و فرموده است: «مثل اهل بيتي مثل سفينة نوح، من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق؛ مَثَل اهل بيت من مانند کشتي نوح است؛ هر که سوار آن شود نجات مي‏يابد و هر که از آن بازماند غرق مي‏ شود.» ولي در اين ميان امام حسين يک ويژگي خاص دارد. پيامبر راه هدايت را به راهي تاريک تشبيه مي‏کند که نياز به چراغ و نور دارد و آن چراع و نور، امام حسين است.

معناي اين سخن روشن است، ... سعي مي‏کنم از اين فرصت براي تطبيق اين سخن بر زندگي عادي ما استفاده کنم. براي آنکه بفهميم چگونه حسين چراغ هدايت و عامل روشنايي راه است، مقدمه کوتاهي مي‏گويم.

انسان طبيعتاً در عملکرد خود هر چه بيشتر پيش برود، بيشتر به آن خو مي‏گيرد و آن عملکرد در او نهادينه مي‏شود. وقتي انسان يک کار نيک يا زشت را براي نخستين بار انجام مي‏دهد، چون هنوز به آن عادت نکرده و برخلاف عادت پيشين اوست، براي او سنگين و دشوار است، ولي همان کار در مرتبه دوم آسان‌تر و در مرتبه سوم آسان‌تر از قبل مي‏شود و به همين ترتيب انسان به کار نيک يا زشت عادت مي‏کند و آن کار جزئي از زندگي انسان مي‏شود؛ به گونه‏اي که ترک آن براي او دشوار مي‏شود...

اين مثال ساده و روشن، تصويري از چگونگي زندگي عادي ما ارائه مي‏دهد. انسان هنگام انجام هر عملي ـ خير يا شر ـ وقتي براي نخستين بار آن را انجام مي‏دهد، آن را سخت و دشوار مي‏بيند، ولي به تدريج براي او آسان مي‏شود و جزئي از زندگي و عادات او مي‏گردد.

بسياري از ما وقتي براي اولين بار سيگار مي‏کشیم برايمان دشوار و ناخوشايند است و احساس تلخي مي‏کنیم، ولي کم کم اين موجود زيانبار و خطرناک جزئي جدايي نا‏پذير از زندگي و عادت‏مان مي‏شود. عادت کردن، امري طبيعي و ملموس در زندگي انسان است. يک مثال هندسي بزنم. وقتي فردي در يک خط مستقيم راه مي‏رود، اگر اندکي حتي به اندازه يک قدم از اين مسير منحرف شود، مسلماً از مسير خود منحرف مي‏شود. در ابتدا تنها چند گام از راه راست دور مي‏شود، ولي هر چه در مسير منحرف جلوتر رود بيشتر از راه راست دور مي‏شود.

در ابتداي انحراف از مسير، چند گام از راه راست دور مي‏شود؟ فرض کنيم پس از يک ساعت يک کيلومتر، چهار کيلومتر، پنج کيلومتر يا بيست کيلومتر دور مي‏شود، ولي اگر در مسير نادرست ده ساعت يا يک روز راه برود مسافت بسيار زيادي از راه اصل منحرف مي‏شود و در اين صورت بازگشت او به راه درست بسيار دشوار خواهد بود.

اين طبيعت در زندگي ماست و همه ما آن را درک کرده‏ايم. اينجاست که نقش هدايتگران، واعظان و اندرزدهندگان آشکار مي‏شود. شايد بسياري از ما وقتي برخي کارها و گناهان را مرتکب مي‏شويم يا حق کوچکي را ناديده مي‏گيريم، يا آن را انکار مي‏کنيم، خود را گناهکار نمي‏بينيم. چرا؟ چون با خود مي‏گوييم گناه من چيست؟ من تنها يک گناه کوچک انجام دادم، انساني را از حق اندکي مثلاً به اندازه يک ليره محروم کردم، به فلان انسان با توهين يا ناسزاي کوچکي ستم کردم. ولي وقتي اين کارها تکرار شود و انسان به انجام آنها عادت کند، بسيار خطرناک مي‏شود.

امروز من حق کوچکي را ناديده مي‏گيرم، مثلاً به فردي يک ليره بدهکارم ولي آن را انکار مي‏کنم، يا چند متر مربع از زمين‌هاي شخصي در زمين من است و من آن را انکار مي‏کنم و مي‏گويم اين‌ها ساده و ناچيز است، ولي همين اشتباهات ساده و همين انحرافات جزئي پس از مدتي زمينه را براي انجام ستمي بزرگ‏تر فراهم مي‏کند... من بار اول ده متر از زمين ديگري را غصب مي‏کنم، بار دوم پانزده متر، بار سوم يک دونم(مقياس مساحت) و همين طور ستم و عادت خود را بيشتر مي‏کنم.

وقتي من مرتکب گناهي مي‏شوم، به پيامدهاي آن توجه ندارم و نمي‏بينم به کجا مي‏انجامد، ولي راهنماي دانا و چراغ هدايت مي‏تواند اين پيامدها را ببيند و مي‏داند انحرافي که امروز با يک گام يا ده متر يا يک ... آغاز مي‏شود فردا به صدها و هزاران متر مي‏انجامد. اينجاست که نقش رهبر و پيشوا و راهنما و چراغ هدايت آشکار مي‏شود.

ظلم و جرم و اشتباه نسبت به ديگران هميشه نسبت به ديگران هميشه با انجام يک عمل تحقق نمي‏يابد. تنها به اين نيست که مال کسي را به زور بگيرم، مال ديگران را به ناحق بخورم، کسي را طرد کنم، به کسي توهين کنم يا شهادت ناحق بدهم. ستم کردن تنها به اين نيست که چيزي را به کسي که شايسته آن نيست بدهيم، بلکه ستم کردن با سکوت در برابر پايمال شدن حق هم محقق مي‏شود و همان گونه که شنيده‏ايد: «کسي که از حق چشم‏پوشي کند و در برابر آن ساکت بماند، شيطاني لال است.»

کسي که در برابر ستمگر ساکت مي‏ماند و به او اجازه جولان مي‏دهد، در حقيقت به نوعي ظلم را تأييد و با آن سازش مي‏کند و مظلوم را خوار مي‏سازد. اين دو نوع ستم کردن: ايجابي و سلبي در حيات ملت‌ها وجود دارند، هر چند آشکارا به چشم نيايند، ولي حوادثي هستند که اين حقيقت را آشکار مي‏کنند.

به حادثه کربلا و قيام امام حسين(ع) ـ اين چراغ هدايت ـ برگرديم تا ببينيم چگونه امام حسين راه را روشن کرد تا مردم خودشان حقيقت را دريابند.

مي‏دانيد که امام حسين و فرزندان و برادران و ياران ايشان به شهادت رسيدند و اهل بيت امام به اسارت رفتند. در کربلا زشت‏ترين جنايت و بزرگ‏ترين خيانت رخ داد و شديد‏ترين ستمي که يک ستمگر مي‏تواند انجام دهد، روا رفت. ستمي که در کربلا روا رفت با هيچ ستمي قابل مقايسه نيست ولي جاي اين سؤال هست که چه کسي اين مشکل را پديد آورد؟ چه کسي ستم کرد؟

در اين حادثه يک نفر فرمان داد که يزيد بود، يک نفر امير بود، يعني «ابن زياد» يکي لشکر را فرماندهي کرد و به کربلا آورد که عمر بن سعد بود، گروهي اين فرمان را اجرا کردند و تيراندازي کردند و سنگ انداختند و مستقيماً در کشتن امام حسين عليه السلام دخالت کردند که «شمر» و ياران او سپاه حاضر در کربلا بود.

سؤال اين است: اگر در ميدان جنگ تنها ابن زياد و يزيد و عمربن سعد بودند، آيا امام حسين به آن شکل دردناک به شهادت مي‏رسيد؟ اگر سپاه دشمن بيست يا پنجاه نفر بودند، آيا مي‏توانستند چنين جنايتی را مرتکب شوند؟ يقيناً نه.

پس چگونه توانستند چنين جنايتي انجام دهند؟ به فرمانِ آمران و اقدام عاملان و تأييدِ حامیان و سکوتِ خاموشان.

يعني مي‏توانيم بگوييم آن امت همگي با قول و فعل و سکوت و خوشنودي و سکوت و فرمانبري خود بر کشتن امام حسين عليه السلام اجماع کردند. همگي در پديد آمدن واقعه کربلا اتفاق نظر داشتند، جز اندکي از آنان. اين حقيقت چه زماني براي مردم آشکار شد؟ پس از رخ دادن آن واقعه.

در آن زمان کوفه از بزرگ‌ترين پايتخت‏هاي جهان اسلام بود. جمعيت کوفه چند نفر بود؟ صدها هزار نفر. هر يک از آنان بايد با خود فکر مي‏کرد که اگر او ساکت نمي‏ماند و به ياري حسين(ع) مي‏شتافت، حسين(ع) کشته نمي‏شد؛ زيرا يک مجموعه، مرکب از افراد است و همان گونه که در يک شب سي‏ نفر به سپاه امام حسين عليه السلام پيوستند، اگر هزار نفر، چهار هزار نفر، پنج هزار نفر جمع مي‏شدند و به امام حسين عليه السلام مي‏پيوستند، اين فاجعه پيش نمي‏آمد.

بنابراين خون امام حسين عليه السلام در واقع بلندگويي بود که در برابر مردم قرار داده شد و آنان را به مسئوليت و نتيجه کارهايشان آگاه کرد، که امروز شما سکوت مي‏کنيد يا درهمي مي‏گيريد، يا در خانه مي‏نشينيد يا فرزند خود را از ترس کشته شدن از خيابان به خانه بازمي‏گردانيد، ولي پيامد اين کارها چيست؟

پيامد اين کارها در نهايت کشته شدن امام حسين عليه السلام است. امام حسين عليه السلام کشته شد، ولي کشته شدن او به يکباره و ناگهاني اتفاق نيفتاد، بلکه نتيجه سلسله حوادثي بود که پس از رسول خدا و با روي کار آمدن معاويه آغاز گرديد، و به شهادت حسين بن علي عليهما السلام انجاميد. انحرافي که ابتدا پديد آمد و جزئي بود: سکوت يا ترس يا گرفتن دينار و درهم، گرفتن ده يا پانزده ليره يا چند متر زمين! جنايت اين گونه آغاز شد و کم‏کم سرعت گرفت و بزرگ شد و تا به آنجا رسيد که به کشته شدن پسر دختر رسول خدا، آن هم به شکلي فجيع و دردناک انجاميد و هيچ کس دم برنياورد! همه ساکت بودند.

بنابراين حسين عليه السلام از حقيقت پرده برداشت. يعني به مردم گفت: اي کسي که به اندازه سر سوزني به مردم ستم مي‏کني! تو در مسيري حرکت مي‏کني که در نهايت به ستم کردن به زندگي و آبرو و دين همه مردم مي‏انجامد. اي کسي که يک قدم از مسير حق منحرف شده‏اي! به جايي خواهي رسيد که به کشتن پسر دختر پيامبر راضي خواهي شد و يا در آن شرکت خواهي کرد. اي کسي که به آنچه دربرابر تو رخ مي‏دهد، بي‏ اعتنايي و نسبت به حقي که در برابر تو پايمال مي‏شود ساکت مي‏ماني! در آينده به آبرو و جان مردم تجاوز مي‏شود و ريختن خون ديگران جايز شمرده مي‏شود و تو يا به آن خوشنودي يا در آن نقش داري يا در برابر آن ساکت مي‏ماني. هيچ تفاوتي ميان آنها وجود ندارد و هيچ راه ميانه‏اي در کار نيست. يا بايد در راه هدايت حرکت کني يا در راه‏هاي گمراهي و چه بسيارند راه‏هاي گمراهي.

کسي که در مجلس امام حسين شرکت مي‏کند در يک لحظه فکر کند ـ و بسياري از ما با خود فکر کرده‏ايم ـ که کاش ما با امام حسين بوديم تا به رستگاري عظيم مي‏رسيديم. بسياري از ما مي‏گوييم اگر ما در کربلا بوديم، بي‏گمان حسين را ياري مي‏کرديم، آيا معناي حضور شما در اين مراسم به اين معنا نيست که اگر ما در کربلا بوديم حسين را ياري مي‏کرديم؟ ولي بين خود و خداي خود اگر خواستيد درباره کساني که امام حسين عليه السلام را در کربلا کشتند داوري کنيد، بايد به شرايط عيني حاکم بر آن جماعت که آنان را به اين وضع کشاند، توجه کنيد.

گناه آن امت در کشتن امام حسين عليه السلام تنها در اين نبود که برخي از آنان به کربلا رفتند و تير انداختند و شمشير زدند و سنگ پرتاب کردند و يا در کشتن امام مشارکت کردند. نه، تنها اين افراد گناهکار و مسئول نبودند، بلکه مادري که در کوفه يا در مسير کوفه تا کربلا وقتي فهميد حسين عليه السلام قيام کرده است، فرزند خود را به خانه برد تا در فتنه نيفتد، آن مادر بايد بداند که فتنه خواهد رسيد و او نيز در کشتن حسين عليه السلام است. بايد برحذر باشيم!

اين حقيقت هنوز روشن نيست. چگونه ممکن است امام حسين عليه السلام کشته شود؟ شما الآن به راحتي تمام مي‏گوييد: اگر در عصر امام حسين عليه السلام بوديم، از او دفاع مي‏کرديم و نمي‏گذاشتيم او را بکشند. چرا مردم زمان امام حسين عليه السلام با خود چنين نگفتند؟ آيا بر آنان واجب نبود جلوي کشتن امام حسين عليه السلام را بگيرند؟

ياران اندک امام که پيش از ايشان به ميدان جنگ رفتند همه مي‏دانستند که کشته مي‏شوند، بالاخره امام حسين عليه السلام در برابر دشمن تنها خواهد شد. همه اين را مي‏دانستند، ولي چرا براي رفتن به ميدان از يکديگر پيشي مي‏گرفتند؟ به چه دليل؟ اينها تنها يک آرزو داشتند که شهادت امام حسين عليه السلام پنج دقيقه عقب بيفتد. يعني با تمام وجود و زندگي خود پنج دقيقه از زندگي امام حسين عليه السلام را نجات مي‏دادند، چرا؟ چون فکر مي‏کردند شايد کشته شدن آنها در آن دلهاي سياه و بي‏رحم تأثير گذارد و برخي از آنان از گمراهي دست بردارند و حسين پيروز ميدان شود! آنها اين گونه فکر مي‏کردند، و يا به گونه‏اي ديگر. در هر حال هر يک از آنان نقش خود را در اين مسير ايفا کرد.

وقتي ما به اين صحنه، به اين چراغ فروزاني که حسين در برابر امت خود در آن عصر و در همه عصرها برافروخت مي‏نگريم، اين حقيقت را درمي‏يابيم که حق چه کوچک باشد و چه بزرگ، حق است و ستم چه کم باشد و چه زياد، ستم است. راه کج و منحرف از ابتدا تا انتها در انحراف است و همه در يک امتداد هستند. حق کوچک بزرگ مي‏شود و گسترش مي‏ِيابد و سيلي زدن به صورت يک يتيم به کشتن حسين عليه السلام مي‏انجامد. گرفتن اندکي از مال حرام به آنجا مي‏انجامد که ابن سعد براي گرفتن حکومت ري حاضر مي‏شود حسين عليه السلام را بکشد. بي‏حرمتي به يک زن محترم با زبان يا نگاه به بي‏حرمتي به حريم اهل بيت و اسير کردن زنان منجر مي‏شود...

بخشی از سخنان امام موسی صدر، به مناسبت سوم شعبان، ولادت امام حسین(ع). به نقل از کتاب: مسیره الامام موسی صدر، جلد 11 .مترجم: احمد ناظم

........................................................................

+ نوشته شده توسط مهدی عابدی در سه شنبه هشتم آذر 1390 و ساعت 2:7 |

 

 

 

امید اسلام

(مصطفی امید آینده اسلام بود)

 

 به مناسبت اول آبان، سالروز شهادت آقا مصطفي خميني(ره): کمتر ایرانی است که به زیارت حضرت امیر المومنین در نجف اشرف نایل شود و متوجه قبر آقا مصطفی خمینی در آن مکان باشد. درست زیر منار سمت راست ایوان طلای آستان امام علی (علیه السلام) درب چوبی بسته ای است که پیکر فرزند ارشد امام بزرگوار در آن آرمیده است. در چنان غربتی است که کمتر کسی را میبینی که به قرائت فاتحه ای از آن عزیز یاد کند. در(اغلب) تقویم های ما هم که روز ملی آمار و برنامه ریزی را به یادمان می آورند اثری از تاریخ شهادت سید مصطفی خمینی نیست. مصطفی مظلوم زیست و مظلوم شهید شد. مصطفی امید اسلام بود و شهادتش دمیدن فجر انقلاب!

آنچه به دنبال می آید روایت هایی است کوتاه از از زندگی و مبارزات سید مصطفی خمینی:

 

 

   تولد – نامگذاري

همسر امام خيلي دوست داشتند كه اسمش را مصطفي بگذارد ولي نمي دانست كه آقا (امام خميني) چه دوست دارند . آقا را راضي كردند و گفتند چون نام پدرتان مصطفي است بسيار مناسب است و ايشان هم قبول كردند . اسمش را محمد ، لقبش را مصطفي و كنيه اش را ابوالحسن گذاشتند . ابوالقاسم نگذاشتند كه هر سه مشابه رسول خدا (ص) نشود . 

 

   ورود به حوزه

سید مصطفی بعد از تمام کردن درس های مدرسه به خاطر علاقه زیادی که به اسلام و روحانیت داشت با راهنمایی های پدرش وارد حوزه علمیه شد، تا اطلاعات بیشتری از دین اسلام به دست آورد. او با تلاش زیاد، علاقه و هوش زیادش خیلی زود در این علم پیشرفت کرد. 

 

   در نوجواني

امام خميني از سنين كودكي تا جواني و حتي بعد از آن به تحصيل ، رفت و آمد ها و دوستان سيد مصطفي نظارت دقيق داشتند . امام خميني به دو موضوع نظم و جديّت در سيد مصطفي ، بويژه در تحصيل تاكيد خاصي داشتند. 

 

 

   ازدواج

وقتي آقاي حائري از صحن حرم بيرون مي آمدند ، رفقاي مصطفي به او مي گفتند كه پدر زنت آمد . اين شايعه به گوش امام رسيده بود . امام از همسرشان درباره دختر آقاي حائري پرسيده بود و گفته بود چطور است اين دروغ را راست كنيم . پيغام فرستاده شد و رفت و آمد ها انجام شد و قرار عقد گذاشته شد . وقتي موضوع خواستگاري و ازدواج با معصومه حائري را با حاج آقا مصطفي نيز در ميان گذاشته بودند ، ايشان گفته بود : " من خواب معصومه را ديده ام . "

 

   ويژگي علمي

در سال 1340 در قم ، مصطفي به عنوان يكي از مدرسان سطوح عالي فلسفه اسلامي تدريس منظومه حكمت داشت . اسفار ، رسايل و مكاسب هم تدريس مي كرد . در نجف هم از مدرسان نامي بود . در حالي كه سي و يكي دو سال بيشتر نداشت . 

 

   آگاه از همه چيز

حرف هايي كه زده مي شد عمدتاً درباره مبارزه و مسايل سياسي بود اما گاهي كه حرف پيش مي آمد و مباحث فقهي كلامي و مانند آنها مطرح مي شد ديده مي شد در هر مساله اي كه مطرح مي شود حاج آقا مصطفي مباني را كاملا در دست دارد و بر اساس آن ها نظريات فقهي و عقيدتي مطرح مي كند . بر بحث هاي اجتماعي هم مسلط بود و بر اساس آن ها موضع مي گرفت و واضح و مستدل صحبت مي كرد .

 

   آقازاده

در نجف ضرب المثل بود كه :" آقازاده اي كه با فضل است ، حاج آقا مصطفي است " يعني كم بود كه آقازاده باشد و فاضل و با سواد هم باشد ، چون معمولا در دستگاه پدر مي رفتند و در تشكيلات رياست و تعيّنات و برو و بيا غرق مي شدند و اينها با درس خوندن جور در نمي آمد... 

 

 

 

 

   هم آقا بود هم آقازاده

مصطفي فقط يك آقا زاده نبود بلكه خود يك آقا بود . چنين نبود كه بخواهد فقط فرزند يك مرجع باشد و از موقعيت پدر استفاده كند بلكه يك طلبه فاضل ، يك دانشمند و در اواخر يك مجتهد برجسته ، يك مدرّس و يك شخصيت علمي بود .  

 

   هم درس هم تفريح

يكي جديّت نسبت به درس و ديگري با نشاط و اهل تفريح بودن . آن روز ها چنين روحيه با نشاطي در ميان طلبه ها كم بود . از شنبه تا چهار شنبه مشغول درس و بحث بود . پنج شنبه و جمعه را هم به طور جدّي استراحت و تفريح مي كرد . هنگام بحث داد و فرياد مي كشيد . در مدرسه فيضيّه هميشه آن گوشه ي مدرسه بر سر بحث هاي طلبگي كه دعوا مي شد مي فهميديم حاج آقا مصطفي آنجاست .

  

   كتت را بپوش سرما نخوري

در سفري از قم به تهران شب در بين راه به قهوه خانه اي مي رسند . وارد مي شوند مي بينند قهوه چي خواب است . او را صدا مي زنند . حاج آقا مصطفي به او مي گويد :"عرق داري؟" (آن موقع عرق و شراب در قهوه خانه ها رسم بود) قهوه چي وقتي نگاه مي كند مي بيند يك سيد روحاني از او چنين درخواستي مي كند متعجب مي شود و مي گويد:"آقا اختيار داريد" دوباره مي پرسد : عرق داريد يا نه؟ قهوه چي باز هم نمي داند چه بگويد باز هم مي گويد "آقا اختيار داريد" حاج آقا مصطفي به او مي گويد "منظورم اين است كه اگر عرق داري كتت را بپوش سرما نخوري!"    

 

 

 

 

   مصطفايِ مظلوم

مصطفي يك مظلوميت خاص داشت چرا كه شخصيت علمي و فكري او تحت الشعاع شخصيت بزرگ امام قرار گرفت و چون فاني در پدر بود و دستيار و پيرو واقعي اما بود خود را فراموش كرد تا راه امام درخشان باشد . 

  

   آزاد منش 

اين ويژگي را در روابط خصوصي با ايشان مي توان فهميد كه روحيه ي آزاد منشي دارد . اهل ريا و ظاهر سازي كه گاهي بعضي از آقايان گرفتار آن مي شوند نبود . همان كه واقعيّت داشت در رفتارش جلوه مي كرد و اين براي همه بسيار زيبا بود . موجب جلب طلبه ها هم به امام مي شد . قطعاً اين روحيه را از امام به ارث برده بود .  

 

   عالم زاهد

مسافرت هاي متعددي با حاج آقا مصطفي داشتم . در برخي طلبه ها معمول است كه مي گويند كساني كه استعداد خوبي ندارند زياد سراغ مفاتيح الجنان مي روند . اما در اين مسافرت ها و معاشرت ها من مي ديدم با وجود آن كه ايشان از استعداد فوق العاده اي برخوردار بود زياد با مفاتيح الجنان انس داشت . با وجود اين هرگز اهل تكبر و خود بيني نبود .  

 

   حديث نفس

شبي با حاج آقا مصطفي بوديم . نيمه شب برخاست و تهجدش را به جا آورد و من مي ديدم كه در مقابل آينه ايستاده بود و حديث نفس مي كرد . به خودش مي گفت : "مصطفي حساب در كار است مواظب باش گناه نكني! "  

  

   ادامه راه امام

با دستگيري امام تصوّر همه اين بود كه بيت ايشان هم بسته مي شود و اين طبيعي هم به نظر مي رسيد . اگر بيت امام بسته مي شد كانون مبارزات از بين مي رفت . اما حاج آقا مصطفي با شجاعت بيت امام را نگه داشت و رفت و آمد ها را حفظ كرد . كساني كه با آن روز هاي مبارزه آشنا هستند مي دانند كه اين كار بسيار سرنوشت ساز بود .  

 

   خميني دوم

ساواك تصور مي كرد با كشتن حاج آقا مصطفي دست امام بريده مي شود . ساواكي ها ديده بودند كه پس از تبعيد امام حاج آقا مصطفي بيت ايشان را باز نگه داشت .لذا ايشان را تبعيد كردند .اما ديدند ايشان در تبعيد هم مشعل انقلاب را روشن نگه داشت . ساواك در اسناد خود از حاج آقا مصطفي به "خميني دوم" تعبير كرده بود .   

 

 

 

 

   شام آخر

شب آخر قرار بود براي آقا مصطفي مهمان بيايد . چون دير وقت بود ، ايشان آمدند و به من گفتند برو بخواب ، من خودم درب را باز مي كنم . من هم اول به حرم رفتم زيارت كردم بعد به خانه آمدم و خوابيدم . صبح كه صبحانه آقا را بالا بردم ديدم آقا روي كتاب دعايشان خم شده اند . فكر كردم كه خوابشان برده است ، صدايشان كردم كه ديدم جواب نمي دهند و زير چشمشان هم به رنگ خرما شده است . بقيه را خبر كردم آمدند و آقا را به بيمارستان بردند . در آنجا به ما گفتند : كه حاج آقا مصطفي مسموم شده و دو ساعت است كه از دنيا رفته است .  

   

   لطف پنهان خدا

جامعه آماده انفجار بود . همين كه خبر رحلت ايشان رسيد موجي ايجاد شد و به بهانه مجلس ترحيم ايشان از قم به همه شهرهاي كشور گسترش پيدا كرد و لحظه به لحظه هم بيشتر شد تا به صورت توفاني در آمد كه طومار رژيم طاغوت را در هم پيچيد .  

  

   بعد از شهادت

پس از پيروزي انقلاب اسلامي اين خطر وجود داشت كه كساني براي نزديك شدن به قدرت ريا كنند و تملق بگويند . امام هرگز نمي خواستند چنين مسئله اي به وجود بيايد و چون حاج آقا مصطفي منسوب به ايشان بود نمي خواستند زمينه اي پيش بيايد كه براي ديگران جنبه انحرافي پيدا كند . بنابر اين امام درباره حاج آقا مصطفي هيچ مطلبي را نفرمودند و اجازه برگزاري هيچ مراسمي را هم نمي دادند .

 

 


+ نوشته شده توسط مهدی عابدی در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 و ساعت 14:49 |
 

 

صلي الله عليك يا اباعبد الله الحسين

(يك سفر نامه كوتاه)

 

اگر بخواهيم از يك سفر ۱۴ روزه سفر نامه كامل و جامعي داشته باشيم بايد صفحه ها بنويسيم تا همه گوشه و كنار اونو ذكر كرده باشيم. خيلي از اونها هم لازم و ضروري نيستند و ضرورتي براي بيانشون نيست. مضاف بر اينكه نوشتن يك سفر نامه خوب كار هر كسي نيست اونم كسي مثل ما!

ايني كه الان مي نويسم اسمشو ميشه گذاشت از گوشه كنار يك سفر به ياد ماندني! مينويسم تا بماند:

 

۱.   توي گفت و گوهاي بين مردم وقتي صحبت از سفر ميشه اون هم سفر به مكان هاي زيارتي مثل مكه و مدينه و كربلا، عده اي معتقدند كه بايد پول داشته باشيم تا بتونيم بريم و عده اي ميگند بايد قسمت بشه. شايد اون هايي هم كه معتقد به قسمتند باز هم پول را موثر تر ميدونند. ولي وقتي متوجه ميشوي بايد واقعا قسمت بشه تا به حضور امام نايل شوي كه همه كارهايت را كرده اي، گذرنانه، ويزا، پول، بار و بنه سفر، با همه اهل و خانواده و دوستان خداحافظي ميكني و به فرودگاه مي آيي و بعد هنگام عبور از گيت بازرسي ميگند كه مهر نظام وظيفه روي گذر نامت نيست و به همين نام و نشون از سفر ميموني. اينجا بود كه فهميديم واقعا قسمتون شده كه اومديم و اون بنده خدا قسمتش نشده بود. البته هر چه از دوست رسد نيكوست و چند روز بعد بهمون پيوست! 

 

۲.   اولين زيارتگاه كاظمين است. بعد از ۷ ساعت تاخير پرواز، هواپيماي عراقي ساعت ۱۰ شب از فرودگاه شهيد بهشتي  بلند شد و ساعت ۱۱ و ربع در فرودگاه بغداد نشست. منظره شهر در شب بسيار ديدني بود. ساعت ۱۲ و نيم شب است كه به كاظمين ميرسيم و چشممان به ۲ گنبد طلايي مي افتد. هتلمان(!) روبه روي حرم است و ۲۰ قدمي بيشتر با حرم فاصله ندارد. بعد از اسكان در اتاق با دوستان به حرم مي رويم. باورمان نمي شد. در صحن هيچ كس نبود. دو يا سه نفر گوشه اطراف بودند. اطراف ضريح هم هيچ كس نبود. البته روز ها خيلي شلوغ مي شد ولي شب ها واقعا خلوت بود و واقعا صفا داشت! شب ميلاد امام رضا زائر پدر و فرزند بزرگوار ايشان بوديم.

 

۳.   از كاظمين تا سامرا را در اتوبوس خواب هستيم. آدم به عراق كه ميره و توي خيابون هاي اون و خيابون هاي بين شهري حركت ميكنه فقط بيابون ميبينه و نخل و انسانهاي دشداشه به تن. اونجا همش به ياد اردوهاي جنوب مي افتادم. درست مثل خوزستان و شوش و آبادان و سوسنگرده! هوا خيلي گرمه. بعد از چند ساعت داخل اتوبوس بودن و زيارت سيد محمد در بين راه به سامرا مي رسيم. اذان نزديك است. شهر سامرا هنوز هم شهري نظامي است. اتوبوس ها در فاصله زيادي از بارگاه امامين توقف مي كنند. مسافت زيادي را بايد پياده برويم. شهر غريب و ساكتي است. از جايي كه پياده شده ايم تا مرقد امامین را با ديوار هاي بتوني حصار كشيده اند. عده اي مي گويند براي ايجاد جدايي بين شيعه و سني هاي شهر سامرا و ايجاد تفرقه اين كار را كرده اند و عده اي مي گويند براي تامين امنيت اطراف مرقد امامين عسكريين! به غير از چند دست فروش و چند مغازه كه راني و نوشيدني خنك مي فروشند و فروش خوبي هم دارند ديگر خبري نيست! به بارگاه و آستان امامين كه نزديك تر مي شويم بازرسي ها بيشتر مي شود. هنوز خروار ها خاك و خرابه هاي ساختمان ها اطراف حرم وجود دارند. گنبد را بازسازي كرده اند و فقط كاشي كاري آن مانده است. داخل رواق ها هم در حال تعمير بود. مرقد مطهر امامين عسكريين هم هنوز حرم نداشتند. سرداب غیبت امام زمان هم در زیر زمینی اطراف صحن بود که خیلی دلنشین و غم انگیز بود. یک ایرانی به محض این که رسید زیر زمین سرداب آمد به طرف محل پنهان شدن امام زمان و شروع کرد به فاتحه خواندن! از درب دیگر زیر زمین به سمت بیرون خارج می شویم و نگاه آخر را به گنبد و صحن و بارگاه امامین می اندازیم. نگاه وداع! به اطراف صحن كه نگاه ميكردي همه ايراني بودند. واقعا كه ايراني ها در اظهار محبت به اهل بيت (عليه السلام) مثال زدني هستند! 

 

۴.   سامرا جاي ماندن نيست. گرسنگي و خستگي بر همه فشار آورده بود. يك ايستگاه صلواتي (به قول ما ايراني ها) خروجي صحن برقرار كرده بودند و چايي عراقي مي دادند. ما هم كه قبل از اون لب به اين چايي ها نزده بوديم ديگه اينجا مجبور شديم به نيت شفا و رفع ضعف سه چها تايي بخويم تا يه كم جون بگيريم. واقعا هم توي اون لحظات خوب به دادمون رسيد! مقصد بعدي كربلا بود...

 

۵.   ساعت ۱۰ شب به کربلا می رسیم. حدود ۲۰۰ متری بین الحرمین گیت های بازرسی شرع می شوند و ماشین ها اجازه ورود ندارند. وسایل باید توسط گاری های دستی حمل شوند. پیاد به راه می افتیم. اولین نگاهمان به گنبد حضرت اباالفضل می افتد. دور حرم را دور می زنیم و به سمت شارع صاحب الزمان که هتلمان (!) آنجا هست می رویم. الان ساعت ۱۱ و نیم است که همه اسکان پیدا کرده اند و همه وسایل پیاده شده اند. مخیریم بین خوابیدن و به حرم رفتن. از محل اسکان تا بین الحرمین ۵۰ قدمی بیشتر نیست. تصمیم بر این می شود که برویم و عرض ادب خلاصه ای کنیم و زیارت مفصل برای فردا صبح باشد.

 

۶.   وقتي قرار باشد به تو بفهمانند اگر تا شهر كربلا باز هم آمدي بوسيدن حرم امام قسمت مي خواهد و توفيق، اين طور مي شود كه ساعت 1 نيمه شب به سمت حرم ميروي. نمي داني اول به حرم ساقي بروي يا ارباب؟ در روضه ها شنيده ايم كه اول به پابوسي حرم ساقي برويد و بعد به حرم ارباب قدم بگذاريد. عده اي هم مي گويند ادب اين است كه تا ورودي حرم حضرت ابالفضل(ع) مي روي و اجازه مي طلبي و به سمت حرم حضرت امام حسين (ع) مي روي و عرض ادب و ارادت ميكني و بعد به حرم حضرت عباس برمي گردي و داخل مي شوي. در اين افكار هستي و در بين الحرمين به سمت حرم امام حسين (ع) قدم بر ميداري. در دلت آشوب است. تك تك رفقا و دوستان در ذهنت عبور مي كنند. با خود مي گويي امشب فقط براي اين مي رويم كه از بيرون حريم به امام عرض ارادتي كنيم. نمي داني از كدام درب بايد وارد شوي؟ دوستان با تجربه اي كه دنبال هم هستيم باب القبله را پيشنهاد مي كنند كه از بيرون صحن هم ضريح مطهر نمايان است. به باب القبله مي رسيم و اذن دخول مي طلبيم. لحظه اي به ياد ماندني خواهد بود ديدن شش گوشه! درست مانند اضطراب و استرسي كه هنگامي كه قرار است اولين نگاهت به كعبه در مسجد الحرام بيفتد! اي كه مرا خوانده اي اذن نگاهم بده! وارد صحن مطهر مي شويم عجب صفايي دارد! هيئت آذري زبان در حال خواندن مرثيه و عزاداري هستند. درب هاي حرم بسته هستند. عده اي را مي بيني كه پشت درب رواق منتهي به حرم دخيل بسته اند و انتظار مي كشند تا درب حرم باز شود! ولي انگار قرار نيست امشب باز شود.حال و هواي عجيبي است.

 

۷.   زيارت يعني "حضور الزائر عند المزور". تمام زيارت همين است. مابقي آداب زيارت است. وقتي يكي از اقوام شما يا دوستان شما از جايي مثل كربلا بر ميگردد و شما قصد داريد او را زيارت كنيد همين كه نزد او حضور پيدا كرديد يعني او را زيارت كرده ايد. اين كه ديگر حالا بنشيني كنارش و چهار تا پرتقال و سه تا سيب و دو تا چايي و يه شام م بخوريم و برامون تعريف كنه و گپ و گفت و گو همش از آداب و حواشي هست. زيارت يعني حضور مودبانه زائر نزد كسي كه مي خواهد او را زيارت كند. هدف و غايت زيارت حضور ما نزد امام است.

 

۸.   كسي كه دوست دارد در بهشت همسايه رسول خدا و اميرالمومنين و حضرت زهرا (سلام الله عليهما) باشد زيارت امام حسين (ع) را رها نكند. كسي كه دلش مي خواهد بتواند وارد بهشت شود زيارت امام حسين (ع) را رها نكند. كسي كه با عشق و شوق به طرف امام حسين (ع) و كربلا حركت كند در حالي كه محبت رسول خدا(ص) و علي(ع) و فاطمه(س) را دارد، خداوند در روز قيامت در لحظات اول او را به بهشت مي برد و با اهل بهشت مشغول مي شود در حالي كه مردم در قيامت مشغول حساب و كتاب هستند. خداوند متعال ملائكه اي را موكل كرده كه مرتب اطراف قبر امام حسين (ع) باشند. وقتي كه يك نفر با قصد زيارت آمد و غسل كرد، خود پيمبر صدايش مي زند: اي زائر حسين(ع)! اي مهمان خدا! بشارت بر شما كه در بهشت پيش من هستيد!

 

۹.   راوي نقل مي كند كه از حضرت امام صادق (ع) شنيدم كه فرمود: روز قيامت يك برتري بر زوار امام حسين (ع) نسبت به عموم مردم هست. پرسيدم كه اين برتري چيست؟ فرمودند: زوار امام حسين(ع) چهل سال قبل از اينكه مردم و اهل بهشت وارد بهشت شوند، وارد بهشت مي شوند.

 

۱۰.   در زيارت علاوه بر شوق زيارت لازم است اعمال و افكار انسان با امام حسين(ع) تناسب داشته باشد. اين يك اصل در زيارت است و همه انسانهايي كه به زيارت امام حضور پيدا مي كنند در صورتي در جرگه زائران حضرت نوشته خواهند شد كه در افكار و اعمال آنان تناسبي با حضرت امام حسين(ع) وجود داشته باشد.

 

۱۱.   كربلا جاي ماندن نيست. كربلا چشم ديدن مي خواهد. اگر كربلايي نبوده باشي به كربلا كه ميرسي خسته مي شوي! كربلا چشم مي خواهد! در كربلا ايرانيان جايگاه بهتري دارند. مراسم هاي سخنراني و عزاداري براي ايرانيان صبح و شب در حرمين برگزار مي شود. شيعيان عراق هم در عرض ارادت به حضرت اباعبدالله (ع) كم نمي گذارند. اين را از شلوغي كربلا و بين الحرمين در شب هاي جمعه مي توان فهميد. از دسته هاي كوچك عزاداري در بين الحرمين و يا گرد هاي سينه زني بزرگ در صحن حضرت امام حسين (ع) نيز ميفهمي كه از ديگر كشور هاي عربي نظير لبنان و بحرين زائراني قدم به كربلا گذاشته اند.

 

۱۲.   در احاديث آمده كه دعاي زير قبه امام حسين(ع) مستجاب است. در ساعات شلوغي مثل قبل و بعد از نماز ها و روز ها كمتر امكان داشت به راحتي زير قبه بماني و دعا كني. در نيمه هاي شب مثلا ساعت 2 تا 3 بهترين فرصت بود. حرمين به قدري خلوت بودند كه مي توانستي به راحتي دست در ضريح و زير قبه هر آنچه مي خواهي از خدا بخواهي. بودند رفقايي كه زرنگي مي كردند و در اين ساعات به نيابت از ديگران و خودشون زير قبه كنار ضريح دعاي مكارم الاخلاق را زير لب زمزمه مي كردند.

 

۱۳.   مقصد بعدي ما نجف است.مرقد مطهر امير المومنين علي(ع). كاروان صبح ساعت 7 كربلا را ترك كرده اند و به زيارت حضرت حر و زيد و عون بن جعفر و دوطفلان مسلم رفته اند. قرار شد ما عصر خودمان به سمت نجف حركت كنيم. ساعت 5 است كه با يك گاري به سمت محل ماشين هاي نجف مي رويم. تا وسايل را بار گيري كنيم و ماشين پيدا كنيم و چونه سر قيمت و اين حرف ها طرف هاي اذان مي شود. سوار ماشين مي شويم كه حركت كنيم صداي اذان بلند مي شود. با خود حساب مي كنيم نماز را نجف بخوانيم بهتر است كمتر معطل مي شويم. با همين خيال از كربلا ميزنيم بيرون. اول كه توي ترافيك سنگين خيابان هاي كربلا گير مي كنيم. چند دقيقه بعد هم سر يك تقاطع كه مي خواستيم دور بزنيم يك موتور باري كه پشت سر ما بود و اون هم مي خواست تقاطع را دور بزند حواس پرتي كرد و خيلي به ما نزديك شد و گوشه سقف موتورش شديدا خورد به شيشه عقب ماشيني كه ما داخلش بوديم و شد آنچه كه شد. هر كس يه فكري كرد. يكي فكر كرد وسايل ريخته پايين، يكي فكر كرد ماشين بغلي بوده و يكي فكر كرد ماشين منفجر شده! خلاصه چه وضعيتي شد: پليس اومد و خيابون بند اومد و جريمه و خسارت و اين حرفها! شصتمون فهميد كه عيب كار كجاست: سريع يه نماز خونه اطراف پيدا كرديم و نماز مغرب و عشا رو خونديم و بعدش با ماشين بدون شيشه به سمت نجف حركت كرديم. (نتيجه اخلاقي: نماز اول وقت را هر جا هستيد بخونيد)

 

۱۴.   جداي از مظلوميت سامرا، نجف غربت مخصوص به خود را دارد. اگرچه شهر شيعيان است، اگر چه مرجعيت شيعه عراق در 20 قدمي آن سكونت دارد ولي غربت خاصي را به انسان نشان مي دهد. هنگام نماز جماعت نمازگزاران كه اغلب ايراني هستند صفوف نماز را مي بندند و بعد از اذان اولين روحاني كه از باب القبله وارد مي شود را به عنوان امام جماعت انتخاب مي كنند و نماز برگزار مي شود.نماز ها هم به صورت شكسته خوانده مي شوند. نشانه هاي غريت را وقتي بيشتر احساس ميكني كه مي بيني بر ايوان ها و كاشي كاري هاي اطراف صحن گرد و غبار هاي چند ساله نشسته است و كسي نيست پارچه اي بردارد و اين آستان و صحن را تميز و زيبا كند!

 

۱۵.   كشور عراق با همه بدي هايي كه از لحاظ سياسي و اجتماعي و فرهنگي دارد يك خوبي دارد آن هم براي ايرانيان. همه ايرانياني كه به عراق مي آيند حداقل براي چند روز قدر كشور و نظام و اتحاد خودشان را بيشتر از هميشه مي دانند! وقتي وضعيت نظافت و چهره شهرهاي عراق را مي بينند، وقتي نابساماني سياسي و اجتماعي در شهرهاي عراق را مي بينند، وقتي سيم برق هايي كه همچون عنكبوت بر سر كوچه ها و خيابان ها رها شده را مي بينند، وقتي مي بينند مغازه دار بازار كربلا زباله هاي مغازه اش را به راحتي جلوي مغازه خودش مي ريزد، وقتي مي بينند كسي نيست كه به وضعيت شهر رسيدگي كند و صداي بلند مردم به جايي نخواهد رسيد و وقتي مي بينند كه كسي نيست براي آن ها بزرگتري كند و به آن ها بگويد مهمترين و ضروري ترين چيز براي شما در حال حاضر و هم اكنون اتحاد و همدلي است، براي لحظاتي هم كه شده است قدر ايران و نظام اسلامي و سايه بالاسرمان را بيشتر مي دانند. اين را مي تواني وقتي ببيني كه زائرين از مرز هوايي يا زميني وارد ايران مي شوند، آن وقت دست ها را باز مي كند ، نفسي عميق مي كشند و از ته دل ميگويند:قربونت برم ايران! (سوم شخص:منظور همون ايرانيه كه زير پرچم اسلام رشد كرده است ديگه!)

 

۱۶.   مي گويند در زندگي زياد ياد مرگ كنيد. در روايات هم بسيار تاكيد شده است. از اثراتش هم اين است كه باعث ميشه آدم به فكر محاسبه نفس بيفته و يه كم يه تكوني به خودش بدهد. انسان را به آينده اميدوار مي كنه و باعث ميشه دل انسان زنده بشه و از غم هاي اين دنيا آسوده بشه. توي اين سفر ما هم جاهاي زيادي توفيق شد ياد مرگ بيافتيم. مثلا قبرستان وادي السلام نجف كه روزانه شايد 50 يا 60 تا ميت از اونجا مي آوردند حرم حضرت امير(ع) يه طوافي مي دادند و بعد مي بردند دفن مي كردند. خود قبرستان هم با اون شكل و ظاهرش و سرداب هايي كه مخصوص دفن مردگان است آدمو حسابي به ياد قبر مي اندازه. يه جايي هم مثل هواپيما براي ياد مرگ خيلي مناسبه: اونم يه هواپيماي عراقي كه نمي دوني اصلا اعتباري بهش هست يا نه؟ تازه هر چي آقاي خلبان توي بلند گو صحبت مي كرد نمي فهميدي چي ميگه؟ اينجوري اگر هم قرار بود  سقوط كنيم  هيچ چيزي متوجه نمي شديم و هيچ كاري نمي تونستيم انجام بديم! دست آخرم همين آقاي خلبان فرودگاه و باند فرود را گم كرد و چند باري اومد فرود بياد ولي نشد و ما را حسابي توي آسمون تاب داد و بعد با كلي سلام و صلوات بر زمين نشست!

 

پایان/.

+ نوشته شده توسط مهدی عابدی در چهارشنبه یازدهم آبان 1390 و ساعت 12:35 |
 

 

صلي الله عليك يا ابا عبد الله


 

خداوند توفیق داد زیارت حرم حسین(علیه السلام) قسمت شد. دعا گوی جمیع دوستان خواهیم بود.حلالمان کنید...

+ نوشته شده توسط مهدی عابدی در جمعه پانزدهم مهر 1390 و ساعت 11:9 |
 

 

زندگی به سبک شهدا

 

ابتدا...: بر سر سفره دلش که می نشینی چنان شوق و شعف پیدا می کنی و چنان مجذوب رزقش می شوی که آرزو می کنی ای کاش دو بال داشتم و همین الان تا اوج پرواز می کردم. از هر دری صحبت کند دوای درد های ماست. از جنگ نرم  و بصیرت سیاسی اجتماعی گرفته تا وظیفه های جوانی و شوق دوستی با خدا و درآخری هم زندگی به سبک شهدا!

حاج حسین یکتا نام آشنایی است که هر زائری که قدم به سرزمین های نور بگذارد و سفره حاج حسین قسمتش شود تا آخر با او می ماند. اینبار هم طعم تازه ای از عالم شهیدان بر دنیای ما عرضه داشته اند به اسم "زندگی به سبک شهدا".

 

 

می خوانیم: 

·          اولين سوالي كه مطرح مي شود اين است كه چرا ما بايد در اين دور و زمانه، در اين عصر و روزگار باز هم بپردازيم به اون سبک و زندگي؟ آيا ما مي خواهيم بازگشت به گذشته كنيم؟ آيا ما داريم با نگاه بسته و ارتجاعي به زندگي نگاه مي كنيم؟

·         حقيقتا چيزي كه امروز گمشده خيلي از ماهاست، گمشده خيلي از زندگي هامونه، گمشده خيلي از دختر پسرامونه، گمشده خيلي از آموزه هاي تربيتي مونه، به نظر ما بچه رزمنده ها، بچه بسيجي ها یک نظامنامه تربيتی است. بهترين نظامنامه اينه كه ما بدونیم چيكار كنيم تو زندگي كه زندگي كنيم!

·          من اعتقاد دارم شهدا پرواز نكردند پر ها شونو باز كردند! آدم وقتي پرشو باز كنه آزاد ميشه ديگه بعد ميتونه پرواز كنه!

·     زيباترين مطلبي كه اونجا اتفاق افتاد و ما هر وقت ازش ياد مي كنيم برامون طراوت داره یه چيز است: اين بچه ها از اين ور و از خيلي از تعلقات دنيا كنده شدند. حرص و طمع ها شون كم شد. همه چیز برا خدا شد. سبك زندگي امروز گيرش اينه!

·      من اعتقاد دارم چيزي كه با تموم شدن اون جهاد في سبيل الله ما رو محزون كرد این بود که: ما معتقد نيسيم جنگيديم، ما معتقديم جهاد كرديم. ما معتقديم تو اون مسير و تو اون سفر پشت در بهشت خوب خدا بوديم. چون ان الجهاد باب من ابواب الجنه فتح الله لخاصته ما پشت در بهشت خوب خدا رفتيم! ما توي يك فضاي بهشتي رفتيم

·      ربطش چيه با امروز؟ آيا امروز فرق كرده با ديروز؟دیروز كه جهاد اصغر بود. امروز جهاد اكبره. پس اينها بايد خيلي زيباتر و قشنگ تر بشه. چرا ما امروز احساس  مي كنيم اون سبك زندگي، اون نگاه به زندگي نيست؟ چرا مي گيم زندگي ها داره سبكش آمريكايي و غربی ميشه؟ سبكش عوض ميشه؟ چرا مي گيم تيپ ها داره عوض ميشه؟ چرا مي گيم داره قيافه ها عوض ميشه ؟ علت چيه؟

·     من تعبير و تفسيري گاهي اوقات برا بچه ها ميگم: ميگم اون موقع زيباترين و اند تيپيولوژي، بچه هاي جبهه بودند. يعني امروز طرف تيپ مي زنه نگاش كنند، تيپ مي زنه قشنگ و تو چشم بشه، تيپ مي زنه تيپي رو تيپ ها باشه. ولي ما اعتقاد داريم اون تيپي كه اون بچه ها زدند خدا نگاشون كرد كه بعد حضرت امام مي فرمایند شهيد نظر مي كند به وجه الله! اونها هم به خدا نگاه كردند، تيپ خاكي زدند، ظاهرش لباس خاكي پوشيدند ولي باطنش تيپ خاكي به دلهاشون زدند! يعني تعلقات رو كم كردند، يعني برا خدا حركت كردند.

·     حالا اگه بخواهيم برش گردونيم به امروز: ببينيد ما يه فرمول كلي داريم ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون ما همه عالم را براي عبوديت آفريديم. نميشه ما از اين فرمول كلي عبور كنيم. ما براي بندگي آفريده شديم، براي قيام لله آفريده شديم، ما آفريده شديم براي اينكه اگر نگاهمان افتاد به يه خانم نامحرم نگاه نكنيم. اگه نگا نكنيم خوب مي شيم؟ يعني چي؟ يعني با اين صحنه گناه را نگاه نكردن خوب مي شيم؟ يعني با اين كار خير كردن خوب مي شيم؟ آره بابا جون! خوب شدن خيلي راحته! بد شدنم خيلي راحته! اصلا كلا همه چيز توي دنيا راحته! چون خدا سخت نگرفته براي بنده ها. تو اتفاقي كه اون موقع افتاد بچه ها براي خوب شدن قدم بر مي داشتند. بچه ها  به سمت خوبي ها مي رفتند. اون موقع همه هم به جبهه نرفتند. اگه همه جبهه رفته بودند كه 8 سال طول نمي كشید. هميشه سمت خوبي ها قرار نيست همه بروند.چون شيطون خيلي كار ميكنه. شيطون خيلي اثر داره. چون امروز شيطون هاي انسي و جني، همه استكبار جهاني، همه پول هاي ناتوي جبهه جنگ نرم جمع شده كه به سمت خوبي ها نريم. حالا اگه يكي بياد به سمت خوبي بره چي ميشه؟

·     جنگ چه ربطی به زندگی امروز من داره؟ ما اینو می پذیریم. این حماسه اتفاق افتاده. باید دربارش صحبت بکنیم. ولی ربط مستقیمش با اقتضائات امروز ما چی هست؟ اگر هست کجا باید باشه و چجوری باید باشه؟

·     ببینید یه اتفاقی اون موقع زمان جنگ افتاد. اون چه چیزی بود که امروز جبهه رو ماندگار کرده، اثر گذار کرده، اون چه چیزی بود که امروز هر چی از شهدا می گیم کهنه نمیشه، اون چه بود که امروز اثری از کشته های عراق نیست، اما یه کشته مفقود ما، گمنام ما، بی نام و نشون ما بالای یه تپه کوه های هر شهر و شهرستان می درخشه. یه گمنام ما کنار دانشگاه دارالشفا شده. حالا شما میگی ربطش با امروز چیه؟ ربطش با امروز اینه که این جوونه بلند میشه عکس می گیره تو این جشن ازدواجش، تو این جشن فارغ التحصیلیش برای چی؟ برای اینکه میخاد بمونه این عکسه. جاودانگی رو دوست داره. اما نمی دونه وقتی خدا عکس بگیره چی میشه، وقتی برای خدا بشه چی میشه. امروز جوون ها هیچ موقع اشتهاشون سیر نمیشه. امروز موتور میخاد. دیروز دوچرخه میخاسته. امروز ماشین میخاد. امروز زن میخاد. فردا نوه میخاد. امروز یه خونه، فردا دو تا خونه. اشتهاش کم نمیشه. اشتهاش تموم نمیشه. هیچ موقع آروم نمیشه. ربط دیروز با امروز چیه؟ چطور می شد ما تو اون نداری، زیر آتش آروم بودیم؟ اون روز به یه کنسرو خوردن سیر بودیم، به یه کمپوت خوردن سیر بودیم، گاهی اوقات همینم گیر نمی اومد سیر بودیم، آروم بودیم. چی می شد وسط اون میدون مین بچه ها با آرامش می دویدند؟ زیر اون آتیش می دویدند؟ چطور می شد تو پاتک بچه ها با هم مزاح می کردند؟ چطور می شد بچه ها وسط آتیش آروم بودند؟ امروز وسط خیلی از رفاهیات ما آروم نیستیم؟ چطور به هم ربط نداره دیروز با امروز؟ چرا اون موقع الا بذکر الله تطمئن القلوب بود؟ ولی امروز قرص های آرامبخش اون چنانی هم موثر نیست؟ چرا ربط نداره دیروز با امروز؟ آیا امروز آتیشش بیشتر شده؟ یا آرامشش کمتر شده؟ شاید امروز آسایش داره طرف ولی آرامش نداره. بهترین ماشین، بزرگترین خونه، زیباترین سفر ولی آرامش نداره. ما اونجا آسایش نداشتیم. هیشکی نمیتونه بگه ما توجبهه آسایش داشتیم. مگه اونجا چا اتفاقی می افته؟ ببینی وقتی طرف به مادرش می گفت مادر من دارم میرم امرخدا رو اجرا کنم یعنی یه مرحله از این تهرون، از این شهرستون، از این موقعیت موجود کنده می شد. اینجا چه اتفاقی افتاد؟. بله اون موقع ادبیاتش جهاد بود شهادت بود رفتن و رسیدن به خدا بود مرگ در میان بود. ان زعمتم انکم اولیاء للله فتمن الموت ان کنتم صادقین راست می گید خدا رو دوست دارید آرزوی مرگ کنید. هواپیما یه تکون بخوره همه جیغ می زنیم چرخهاش که به زمین میاد خدا را فراموش می کنیم! اون موقع انقطاع بعد از انتقطاع بود. یعنی طرف وقتی جا کن می شد دم دم ازدواج وقت، کورکوری جوونی، وقت تحصیل، وقت پول جمع کردن، آقا برا خدا بریم چون خدا گفته. گیر امروز اینه! این انقطاعه پیش نمیاد. طرف احساس نمی کنه من اینجا برا خدا چشمامو می بندم به نامحرم، من اینجا برا خدا توی حروم نمی رم، من اینجا برا خدا این کار خوبو می کنم، برا گل یوسف زهرا که خشک خوشکلاست بظاهر هر چی این خوشکله نگاش نمی کنم. این برا خدا شده. خدا براش تجلی پیدا کرده. کار برا غیر خدا براش بی ارزشه. امروز اگه قراره ما یه موقع به خدا فکر کنیم شب کنکوره. اگه امروز واقعا قراره برا خدا فکر کنیم شب های قدره که میگن قراره نامه اعمالمون را بنویسند. ماه رمضون که تموم میشه احساس می کنیم ارتباطمون با خدا کم شده. خدایی بودنمون کم میشه. ولی اون موقع رنگ، رنگ خدایی دائم بود. با رفتن و اومدن این ماه و اون ماه و این ایام و اون ایام عوض نمی شد. این دائم خدایی بودن یعنی کار خدایی، محیط خدایی، جای خدایی، ازهمه مهمتر رفیق های خدایی! شما نگاه کنید این انقطاع انجام می شد. از همون موقع رفتن به جبهه معلوم می شد. معلوم می شد کی نور بالا میزنه. معلوم می شد کی می خواهد به بقیه سرویس بده و خودش استفاده نکنه! آیا الان بازار ایثار اینجوره؟ آیا ما الان سر خودکار و قلم با رفیقمون دعوامون نمیشه؟ پست و ریاست و حرف و حدیث های بالایی بمونه پیش کش! سر حد اقلی های دنیا کوتاه نمی آییم. اون از همون لحظه ای که به سمت جبهه می رفت معلوم بود داره دنبال یه چیز دیگه می گرده. بعدم که وارد منطقه می شدیم همه می شدیم یه دست و یه تیپ: تیپ خاکی زده می شد. آیا ما الان واقعا همه دلهامون یه دسته؟ این که الان سبک زندگی ما عوض میشه، یه دست نیستیم! یه تیپ نیستیم! یه حرف نیستم! یه کلام نیستیم یه دل نیستیم! ما به دلهامون تیپ خدایی نمی زنیم. وقتی خدایی نمی زنیم انشقاق پیدا می کنیم. هر کی هر چی میشه. هر کی به یه سمتی میره!

·         این جنگ بود که بچه ها رو اینجوری می کرد؟ یا بچه ها بودند که جنگ رو اینجوری می کردند؟

·      اولا امام بود که همه رو اینجوری می کرد. امام بود تو اون شرایط. همین جور که الان حضرت آقا وقتی بچه ها توی یه شرایطی قرار می گیرن یه مرتبه نفسش، کلامش، راهش، چاهی که نشونمون میده که آقا این چاهه مواظب باشید. همه مارو نجات میده. اون موقع اون نفس قدسی، اون محیط خدایی، اون مرگ خدایی! با حضور این آدمهایی که می آمدن تو اون محیط قرار می گرفتند و می خواستند. ببینید می خواستند که خوب شدند. می خواستند که برا خدا بشوند. نمی خواست میتونست نره. همینجور که همه خواستند و نرفتند. چند درصد مردم جبهه رفتند؟ از جبهه های ها چند درصد خواستنی شدند؟ شهید شدند؟ رسیدند به خدا؟ پس خواستند که رسیدند. پس در نتیجه اینها می خواستند که در این محیط قرار بگیرند. امروز ما هم باید بخواهیم که در اون محیط قرار بگیریم. چقدر از شهدا می دونیم؟ چقدر از مادران شهدا درباره فرزاندنشون پرسیدیم؟ آقا می فرمایند که جنگ گنجه! چرا گنجه؟ چرا امام می گفت جبهه دانشگاهست؟ چرا امام می گفت این در شهادتو به روی جوونا نبند؟ این خون چی بود؟ قصه چی بود؟ این قصه لای غصه ها گم شد. این واقعیته لای عالم مجازی امروز گم شد. ما را به مجاز مشغول کردند. در عالم مجازی ما رو از واقعیت دور کردند. اینه که الان باعث میشه اتفاقهایی بیفته که در اون زمان دوستی ها صادقانه بود. اما الان ما چقدر دوستی صادقانه داریم؟ امروز ما چند تا دوست صادق داریم که وقتی آتیش تهیه گناه شروع میشه از وسط میدون مین گناه، دست رفیقشو بگیره بیاره بیرن؟ چی ها گم شدند؟ سبک زندگی و رفاقت صادقانه گم شده! ما امروز چند تا رفیق صادق داریم خاطر خواه باشه؟ عاشق جیبش، عاشق خوشکلیش، عاشق پولش نباشه؟ عاشق بابا و درس و بحث و موقعیت اجتماعی و سیاسی واقتصادی طرف نباشه؟ اون موقع وسط اون آتیش چی بود؟ چه دلدادگی بین بچه ها بود که دوستی ها صادقانه می شد؟ دوستی صادقانه گم شده! یه دستی و یه تیپ بودن گم شده! قیام لله و انقطاع و حرکت به سمت خدا گم شده! ایثار گم شده! گمشده ای که ما امروز برا خدا نیستیم. دنبال دنیامونیم. دنبال کیسه و جیبمونیم. خب معلومه هر کی دنبال دنیا بروند از هم جدا می شوند. اون موقع بچه ها دنبال دنیا نبودند. چه دنیایی؟

·      آیا این برگشت به عقب نیست؟ ما می گیم زندگی اهل بیت رو مطالعه کنید. زندگی پیغمبرو مطالعه کنید. ما می گیم زندگی شهدا رو مطالعه کنید. زندگی علما و عرفا رو مطالعه کنید. کی میگه ما باید برگردیم به اون دوران؟ ما اگه داریم زیبایی های جنگو به یه روایتی می گیم، می گیم: آقا زیباییهای زندگی برای خدا، زیبایی های زندگی به سبک جهاد فی سبیل الله، زیبایی های اون زندگی که قرار بود ما رو ارتقا بدهد رو با انتخاب سبک زندگی دوباره به دست بیاوریم. قرار بود عنایت های ویژه خدا رو بگیم. قرار بود اصلا دری بسته نباشد. من کان لله کان الله له هر چی از خدا می خواهید بشود. چی می شد؟ می خواستند می شد. می خواهیم نمی شه. کی گفته ما می خواهیم برگردیم به عقب؟ ما می گیم بچه ها! جوون ها! بخواهید بشود چرا می خواهید نمی شود؟ چرامی خواهیم نمی شود؟ اگر من کان لله کان الله له، اگه خدا گفته تو مال من باشی من با همه خداییم مال تو هستم، این سبک زندگی یعنی برگشتن به عقب؟ اگه خدا میگه که جوون من میخام که فقط بقیه االه الاعظم رو، من میخام خلیفه خدا روی زمین رو دوست داشته باشی چیز دیگه رو دوست نداشته باشی این میشه برگشت به عقب؟ اگه خدا میگه من میخام تو یه زندگی آرومی داشته باشی برا خدا انتخاب کنی این میشه برگشت به عقب؟ چرا امروز توی زندگی خیلی چیز ها هست ولی اعصاب ها آروم نیست؟ این میشه برگشتن به عقب؟ کی میگه شما برو امروز توی سنگر زندگی کن؟ محیط زندگی خوب، امکانات خوب، وسیله نقلیه خوب، هر چی که در شأنته. موضوع اینه که ما به دنبال این هستیم با تعریف سبک زندگی بچه های زمان جنگ و جبهه و جهاد و شهادت و ترسیم رفاقت این ها با خدا، رفاقت بچه ها که حواسشون پرت شده با شیطون رفیق شدند و امروز وقتی می بریش توی راهیان گریه می کنه که چرا زودتر نیومده اینجا، رفاقتی که ازش غافل شدیم و خیلی بهش نیاز داریم رو دوباره زنده کنیم! چه جاذبه گردشگری شلمچه داره؟ چه جاذبه گردشگری فکه داره؟ جز رمل چیز دیگه ای هست؟ چرا جوونه میاد اونجا شل میشه میشینه؟ چرا وقتی از اونجا برمی گرده به هم می ریزه؟ و خیلی از کارهاش عوض میشه؟ چرا وقتی میریم تو فطرت طرف و طرفو با فطرت خدا پرستیش رفیق می کنیم دوستی های واقعیش شکل میگیره؟ چرا وقتی زندگی ها رو ما ترسیم می کنیم با نگاه خدا پرستی و با اون نگاه های معنوی آسمونی اون وقت نگاه می کنیم زندگی مون آروم میشه؟ . . .

 

پایان/.

 

+ نوشته شده توسط مهدی عابدی در جمعه یکم مهر 1390 و ساعت 22:38 |

 

فانوس های شهر

(باز از شهدا مدد گرفتیم...)

 

 

دومین بزرگداشت شهدای پایگاه بسیج شهید مصطفی خمینی(ره) درچه

پنج شنبه و جمعه، ۷ و ۸ مهرماه ۱۳۹۰ از بعد از نماز مغرب و عشا

میدان امام خمینی(ره) (فلکه مرکزی) - زمین بهداری سابق

سخنرانان:

شب اول: حجت الاسلام علیزاده(روایت گروه سیره شهدای قم)

شب دوم: حجت الاسلام شیخ حسین مومنی

مداحان:

شب اول:حاج سید مجید مجیدی

شب دوم: کربلای مجتبی رمضانی


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی عابدی در جمعه یکم مهر 1390 و ساعت 21:1 |

 

 

بار گرانی بر زمین مانده است...!

سالهاست از جنگ مي گذرد. سال هاست آن سال های به یاد ماندنی در یاد ها جای گرفته اند! سال هاست میدان جهاد اصغر تمام شده است. در روزگار امروز ما هم پندار انسانهای مختلف، چه جنگ رفته و چه جنگ نرفته، نسبت به آن روز ها متفاوت است!

گرو هی معتقدند آن روز ها تمام شد و به موزه دفاع مقدس سپرده شد. آن روزگار چیز خاصی نبود که بخواهیم آن را به تمام تاریخ تعمیم دهیم. هر چه بود تمام شد! گاه گاهی که گذر مان خورد یادی از آنان می کنیم و تمام!

گروهی نه! روزگار دفاع مقدس روزگاری منحصر به فرد بود که باید همواره به یادش بود. همواره باید برایش یادمان گرفت و بزرگداشت برگزار کرد. به دیدار خانواده شهدا برویم .یادشان را زنده نگه داریم! شهدا به گردن ما حق دارند! همان طور که قرآن زینت منزل ماست و برای تبرک قرائت می کنیم شهدا هم زینت تاریخ ما هستند و برای ارادت یادشان می کنیم!

ولی جمعی هم معتقدند نه فقط اینکه دوران دفاع مقدس دورانی منحصر به فرد بود، نه تنها باید یاد شهدا را زنده نگه داشت، بلکه دورانی بود که در همه دوران ها کار گشاست! دوران دفاع مقدس یک الگو و نمود بود برای شناساندن راه و رسم خیلی چیز ها! اینکه به همه بفهماند همانطور که با دست خالی و بدون اسلحه و امکانات و خودرو، بدون پول و حمایت دیگران، روی پای خود ایستادیم و پیروز شدیم امروز ها هم خیلی کار ها را می شود انجام داد. دفاع مقدس و شهدای ما نشان دادند که چیزی فراتر از اسباب ظاهری و دنیایی بر عالم حکومت می کند. نشان دادند که همیشه راهی برای پیروزی هست. نشان دادند که چگونه می توان از هیچ همه چیز ساخت! شهدا فهمیدند که چگونه می توان یک شبه راه چند ساله را طی کرد. شهدا به راز و رمز و حقیقت زندگی دست یافتند! شهدا و این طرز فکر می شود قرآن خواندن و به آن عمل کردن!

منصفانه ترین راه این است که جهت گرامیداشت شهدا به معنای حقیقی کمی در سیره آنان سیر کنیم. سیر کنیم تا ببینیم منش شهدا و چیزی که باعث شد شهدای ما اینچنین دوست داشتنی شوند چه بود؟ شهدای ما چه اصلی را رعایت می کردند که در کار خود ماندگار شدند و گوی سعادت را ربودند؟ جدای از پوستر ها و بنر هایی که می زنیم و یادواره هایی که می گیریم که صد البته باید هر ساله بگیریم و این را وظیفه خود می دانیم، کمی در "سبک زندگی شهدا" تامل کنیم! چیزی که در دنیای امروزه سخت بدان محتاجیم و هر جایی به دنبال آن می دویم. سعی کنیم در کنار بزرگداشت هایمان "زندگی به سبک شهدا" را تمرین کنیم و ترویج دهیم! در اجتماع هزار و یک رنگ امروزه ما که هر کس از گوشه ای دردی دارد و از دردی می نالد، درد های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و علمی و ... و همه به دنبال مقصر هستیم اگر به دنبال ترویج فرهنگ فداکاری و ایثار و ترویج و تببین مولفه های اصیل جبهه باشیم  شاید مشکلات امروز ما در فردای جامعه کمتر رخ بنماید!

دومین بزرگداشت شهدای شهرمان را در حالی می گیریم که معتقدیم هنوز دینی بزرگ از شهدا بر گردن داریم. ما که خودمان مدعی "عاشقان شهادت" هستیم شاید فقط شهیدانمان را با اسم و عکس بشناسیم! چه برسد به سیره و منش. نسل های امروزی هم نشان داده اند در این هیاهوی سبک های مختلف زندگی ، اگر این فرهنگ و سیره به صورت ناب و بی آلودگی به دست آنان برسد و بر آنان عرضه شود از بهترین پذیرنگان آن هستند. از خداوند منان می طالبیم توفیق عطا کند تا بتوانیم در سایه چنین بزرگداشت هایی جرعه ای از سیره شهدا را دریافت کنیم و بتوانیم در همه ابعاد روزمرگی خود یک زندگی  زیبا به سبک شهدا داشته باشیم!
+ نوشته شده توسط مهدی عابدی در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 و ساعت 17:33 |

 

 

دنیای امروز دنیای تشکیلات است!

 

پیش نوشت: متنی که به دنبال مي آيد سخنراني امام موسي صدر در باب ضرورت بازنگري در شيوه‌هاي تبليغ دين در جمع شمار زيادي از روحانيون بويژه شيخ مرتضي حائري، سيد محمد باقر سلطاني، مرتضي مطهري، كاظم شريعتمداري و ...در دار التبليغ اسلامي شهر قم به تاريخ  ۷ مهر ۱۳۴۴ مي باشد. اگر چه متن كمي طولاني است و از حوصله ما خارج است ولي به ده دقيقه وقتي كه براي آن مي گذاريم مي ارزد تا تاملي در روش هاي خود در به فعليت رساندن اهداف و انجام كارها و همچنين هدف گذاري ها و سطح و عمق ديدمان به فعاليتها داشته باشيم.

 

متن:بسم اللَّه الرحمن الرحيم. الرحمن، علّم القرآن، خلق الانسان، علّمه البيان، الشمس و القمر بحسبان، و النجم و الشجر يسجدان، و السماء رفعها و وضع الميزان، ألّا تطغوا فى الميزان (55: 1-8)

 

براى بنده موجب بسى افتخار است كه خارج از برنامه دعوت شده‏ ام و آقايان اجتماع كرده ‏اند تا به اين سخنرانى گوش فرادهند. اين افتخارى را كه به بنده محول شده است تكريم و احترام فوق العاده‏اى مى ‏دانم و از اين بابت به خود مى ‏بالم.

 البته آقايانى كه اين افتخار را به بنده داده ‏اند خيلى هم راه دورى نرفته ‏اند. چون آخر، بر فرض هم كه لياقت ذاتى نداشته باشيم، يك سربازِ ازجنگ برگشته ‏ايم. يعنى محل كار ما را خداوند متعال در جايى قرار داده كه سينه به سينه در مقابل دشمن هستيم. كاملا تلخىِ كوتاهى كردن را حس مى‏ كنيم. ضربتهاى شكننده و خردكننده دشمنان اسلام را از نزديك لمس مى ‏كنيم. يعنى، بنا به اصطلاح جنگى، در خطّ مقدّم آتش هستم. خوب، اگر سربازى را كه از جبهه برگشته مورد تكريم و احترام قرار دهند، كارِ نابه ‏جايى نيست. اميدوارم كه بتوانم، در اين مدت خيلى كوتاه، خلاصه‏اى از مشاهدات و اطلاعات خودم را به عرض برادران عزيزم كه در اينجا تشريف دارند برسانم، تا إن شاء اللَّه مورد استفاده قرار گيرد و براى اين مؤسسه، كه به نظر بنده فجر اميدى در تاريخ تبليغات شيعه است، ذخيره‏اى باشد، و نيز قدمى در راه به ثمر رسيدن اين جهادها و فعاليتها.

 نظم و انضباط از نظر قرآن

آيه‏اى را كه در ابتداى سخنانم از سوره الرحمن قرائت كردم، مورد توجه قرار مى‏ دهم: و السماء رفعها و وضع الميزان. از اين آيه چه چيزى به نظر آقايان مى ‏رسد؟ خداوند در مقام بيان نعمتهاى خود، پس از ذكر چند نمونه، مى ‏فرمايد كه «آسمان را برافراشت». بعد مى ‏فرمايد «و ترازو گذاشت»؛ و السماء رفعها و وضع الميزان. خدا آسمان را برافراشت و ترازو گذاشت. خداوند كجا ترازو گذاشت؟ اين ترازويى كه خدا گذاشته، آنگاه كه آسمان را برافراشته، كجاست؟ شايد معنايش اين‏طور باشد كه بنده مى ‏فهمم، كه منظور از وضع الميزان اين است كه جهانى كه خدا خلق كرده، و آسمانى كه برافراشته، بر اساسى منظم، دقيق و حساب ‏شده بوده است. يعنى خدا اين جهان آفرينش را بر اساس حسابى دقيق، كه با ترازو سنجيده شده، خلق كرده است. عالم منظم است. به ‏خصوص كه قبل از آن به آيه الشمس و القمر بحسبان نيز اشاره شده است. يعنى خورشيد و ماه پديده ‏هايى حساب ‏شده هستند. منظور آن است كه در اين آيه اعلان شده است كه ايّها الناس، اين عالم بزرگى كه ما در آن زندگى مى‏ كنيم، با نهايت دقت و نظم و انضباط برقرار شده است. يعنى نظم و انضباط بر جهان حكومت مى ‏كند.

خوب، چرا خدا اين حرف را به ما مى‏ زند؟ ألّا تطغوا فى الميزان. براى اينكه ما هم اگر بخواهيم فرزند اين دنيا باشيم، اگر بخواهيم زنده باشيم، اگر بخواهيم فعاليت و تلاشمان به ثمر برسد، و اگر دوستدار خلوديم، بايد منظم كار كنيم. بَلبَشو و بى ‏نظمى، جز فنا در اين دنيا، نتيجه‏اى ندارد. زيرا دنيايى است كه همه چيزش منظم است. ما هم اگر منظم باشيم، به ثمر مى ‏رسيم. و اگر بخواهيم به ثمر برسيم و از عمرمان نتيجه بگيريم، بايد منظم باشيم. اين اصل به ما ياد مى ‏دهد كه در همه چيزمان، در زندگىِ داخلي مان، در زندگىِ ماليمان، در وضعِ درس‏ خواندن مان، در وضعِ جوابِ نامه نوشتن هايمان، در معاشرت با دوستانمان، در روش تحصيلى و روحانيمان، در روش تبليغاتيمان و در هر چيزى كه در اداره آن سهيم هستيم، بايد منظم باشيم. اگر منظم نباشيم، نابود و بى ‏اثر خواهيم شد؛ درست مانند كسى كه در شهرى با هواى استوايى و گرم بخواهد لباس پشمى به تن كند و براى گرما آماده نباشد، يا كسى كه در زمستان بخواهد لباسى نازك بپوشد، يا كسى كه برخلاف جريان آب بخواهد شنا كند. چنين آدمى البته نمى ‏تواند موفق شود. دنيا بر اساس حق و عدل و انضباط و نظم استوار است. اگر كسى بخواهد بى ‏نظمى كند، در اين دنيا به نتيجه نمى ‏رسد. و هيچ ترديدى در آن نيست.

حالا، اين مطلب از آيات بسيارى استنباط مى ‏شود. اين‏كه جهانِ آفرينش جهانى منظم است، هر چيزى به مقدار است، و ما ننزّله إلّا بقدر معلوم (21 :15) و انبتنا فيها من كل شى‏ء موزون (15: 19) بارها در قرآن تكرار شده است، و آقايان بهتر مى ‏دانند. شايد دهها آيه به ‏خصوص اين مسئله را به انسان تذكر مى‏ دهد، كه اين عالم منظم است، دقيق است، حساب دارد؛ بادش، هوايش، آفتابش، بارانش، موج دريايش، بادهاى موسمى‏ اش، شب و روزش، كوتاه و بلند شدن روز و شبش، همه و همه روى حساب است. اى انسان، تو هم، اگر مى‏ خواهى موفق شوى، و اگر مى ‏خواهى در اين جهان از عمرت بهره ببرى و به نتيجه برسى، بايد با جهانِ آفرينش هم‏آهنگ باشى و منظم شوى. اين سخنِ قرآن است. حال اگر كسى گفته است كه بى ‏نظمى بهتر از نظم است، به نظر بنده خلافِ آن چيزى است كه ما از قرآن مى ‏فهميم. اين يك مقدمه مختصر.

 دنياى امروز دنياى تشكيلات است

اما مقدمه كوتاه دوم: بنده نمى‏ خواهم تفسير بگويم يا نصيحت كنم؛ يعنى زيره به كرمان ببرم. بنده مى ‏خواهم مشاهدات خود را براى آقايان بيان كنم. منتها يك مقدمه مختصر براى آقايان عرض كردم. مقدمه دوم، و باز كوتاه، اين است كه روزگارى، در صدها سال پيش از اين، همه چيز در دنيا به صورت فردى بود. دولتش ديكتاتورى بود، استبداد بود، فردى بود؛ تجارتش بر اساس معاملات فردى بود؛ يك ‏نفر يك‏ نفر تاجر بودند؛ دخل و خرجش را هر كس خود تنظيم مى‏ كرد؛ همه چيز در دنيا صورت فردى داشت: زراعتش، تجارتش، درس‏ خواندنش، دولتش، سياستش، روزنامه‏اش و همه چيز به شكل فردى بود. در آن زمان، اگر ما، يعنى قواى دينى و راهنمايان اخلاقىِ بشر، به صورت فردى فعاليت مى ‏كرديم، تا حدودى معقول و موجّه بود. عيبى نداشت. براى اينكه ما هم هم‏آهنگ با همه بوديم. يكى در مقابل يكى. آنها تنها بودند، ما هم تنها بوديم. اما امروز همه چيز به صورت دسته ‏جمعى و سازمان ‏يافته درآمده است: دولتها تشكّلها و سازمانها دارند؛ تجارت به صورت شركتهاى وسيع و محيّر العقول درآمده؛ تبليغاتْ مؤسساتِ وسيعى دارد؛ مطبوعاتْ مشى واحد اتخاذ كرده ‏اند؛ سياستمدارانْ احزاب را به وجود آورده ‏اند؛ فلاحت و كشاورزى مكانيزه شده و در قالب شركتها درآمده است. در اين دنياى سازمانى، اگر ما باز بخواهيم تك‏رَوى كنيم، به نظر من، نهايتِ سادگى است. ما اگر امروز عملِ دسته ‏جمعى نداشته باشيم كلاهمان پسِ معركه است. كه هست! براى اين‏كه همه چيز منظم و تشكيلاتى و سازمانى است. شما جايى نشان دهيد كه تنها پيش بروند، بى سازمان راه بروند، بى ‏تشكيلات پيش بروند، يا تك‏روى كنند. نمى ‏توانيد پيدا كنيد.

اينها دو مقدمه عرض بنده بود. مقدمه اول اين‏كه جهان منظم است، پس نمى ‏شود بى ‏نظم زندگى كرد. مقدمه دوم اين‏كه جامعه امروز همه چيزش مؤسساتى، سازمانى و تشكيلاتى است و اگر ما بخواهيم بى ‏سازمان و بى ‏تشكيلات فعاليت كنيم موفق نخواهيم شد. حالا اگر اين دو مطلب را پذيرفتيد كه چه بهتر. اگر هم نپذيرفتيد، به پنجاه سال پيش تا حالا مى ‏ماند كه همه ‏مان خُرد شديم، له شديم، قوايمان تلف شد، هركس به راه خودش رفت، هر كس با ديگرى تضارب و تزاحم داشت و مشكلات بي شمارى پيش آمد. نتيجه هم اين شد كه ديگران هزاران فرسنگ از ما پيش افتاده و رفته‏ اند، اما ما هنوز همين جا هستيم و باز هم مى‏ مانيم. ميل خودتان است. مى‏ خواهيد بپذيريد، نمى ‏خواهيد هم نپذيريد. اينها دو مقدمه كوتاه بنده بود.

 مشاهدات من از نظم و تشكيلات ديگران

حالا براى اين‏كه عرض كنم ديگران چگونه منظم و سازمان ‏يافته هستند، مشاهدات خود را بيان مى ‏كنم. لبنانى كه بنده در آن هستم، يكى از پايگاههاى مسيحيت و بلكه بزرگ‏ترين پايگاه مسيحيت غربى در خاورميانه است. چون آقايان مى ‏دانند كه مسيحيت در آغاز دچار يك شكاف بزرگ شد: مسيحيت غربى كه تابع پاپ بود، و مسيحيت شرقى كه از آن جدا شد و اُرتودوكس ناميده شد. مسيحيانِ غربىِ تابعِ پاپ را تصور نفرماييد كه يك فرقه هستند. كلمه «كاتوليك» به معناى مجموعه است، نه يك فرقه معين. فرَقِ بسيار متعددى هستند كه همه در لواى واتيكان و پاپ زندگى مى‏ كنند. اينها يك شاخه ‏اند. شاخه دوم، مسيحيانِ شرقى يا «ارتودوكس»ها هستند. ارتودوكس‏ها مركزيت جهانى ندارند. تابع پطركهاى خودشان هستند. هر منطقه وسيعى يك پطرك و، به تعبير صحيح‏تر، يك پَطْرِيَرْك (patriarch يونانى: پاتْرِيارْخ، به معنى رئيس خانواده، رئيس ذكور و متبوع گروهى خويشاوند) يا، به تعبيرِ عربىِ قديمِ ما، كه در مباحثات حضرت رضا و حضرت جواد مى‏ خوانيم، بَطْريق دارد. بنابراين، هر منطقه ارتودوكس‏نشين يك پطرك دارد. رئيس هم ندارند. منتها سنّت بر اين جارى شده است كه پطركِ استانبول، كه امروز آسيناغوراس نام دارد، پطركِ مسكونى ناميده شود. يعنى اولين مقام ارتودوكسى دنيا، كه بر ساير پطركها رهبرى ادبى و اخلاقى دارد، نه اين‏كه، مثل پاپ، پيشواى دينيشان باشد. پاپ پيشواى دينىِ كاتوليكهاى دنياست.

كمى از مطلب دور افتادم. همان ‏طور كه عرض كردم، مشاهدات بنده بيشتر ناظر به لبنان است كه مركز فعاليت كاتوليكها يعنى پيروان پاپ در خاورميانه است؛ چه فرقه روم كاتوليك، چه فرقه مارونى، و چه فرقه ارمن كاتوليك، و چه فرقه سريان كاتوليك. چهار فرقه طرف دار و پيرو پاپ در لبنان فعاليت مى‏ كنند. بنابراين، بنده مشاهداتى از كار مسيحيان دارم. از طرفى سفرى نيز به فرنگ رفته ‏ام. واتيكان را ديده ‏ام؛ در جلسه تاج‏ گذارى پاپ شركت كرده‏ ام؛ و لذا از تشكيلات و مؤسسات كاتوليكى جهان هم تا حدودى از نزديك مطلع شده‏ ام. ديگر آن‏كه سفرى نيز به آفريقاى شمالى و قاهره داشته ‏ام و از مؤسسات اهل تسنن نيز تا حدودى اطلاع پيدا كرده ‏ام. ارتباط زيادى هم به ‏واسطه لبنانيهاى مقيم آفريقا با آفريقاى سياه دارم. لذا از فعاليت مسلمانها در آفريقا كمى مطلعم. در بعضى از كنگره‏هاى اسلامى جهان شركت كرده‏ ام و با مسلمانان دنيا و رهبران دينى آنها هم كمى آشنا هستم. يعنى مى ‏خواهم يك تصوير اجمالى و خلاصه‏اى از فعاليتهاى مسيحيان و مسلمانان غيرشيعه براى آقايان ترسيم كنم.

 فعاليتهاى تبليغى مسيحيان

اما مسيحيان: خدا مى‏ داند كه وقتى متذكر نوع فعاليت مسيحيان مى ‏شوم، دلم آتش مى‏ گيرد. اين مردمى كه دينشانْ دينِ رهبانيت است، آن‏هم رهبانية ابتدعوها (27:57) به قول قرآن، ما كتبناها عليهم !(27:57) رهبانيت تارك دنيا! اينها چطور اين ‏قدر منظم شده‏ اند؟ در مجله‏اى به‏نام لايف، كه يك شماره‏اش مخصوص تشكيلات كاتوليكى دنيا بود، خواندم كه سازمان كاتوليك هاى دنيا آن‏قدر منظم است كه تمام احزاب دنيا، حتى احزاب سرّى و زيرزمينى روسيه، را پشت سر نهاده است. شما تصور كنيد كه با حكومت پليسى كه در روسيه است، اگر يك حزب سرّىِ ضدِّ دولتى بخواهد در آنجا فعاليت كند، چه مقدار بايد منظم و دقيق باشد. اين مجله مى ‏گويد تشكيلات كاتوليكى دنيا از احزاب سرّى دنيا هم منظم‏تر و مجهزتر است. اين مردمِ تارك دنيا چنين تشكيلاتى دارند. حالا ببينيم كه چگونه كار مى ‏كنند.

تشكيلات اينها چند رشته فعاليت دارد: يك رشته، رشته كليساهايشان است. به قول خودشان (مسيحيان عرب)، مؤسساتى كه رعايت ابرشيه مى ‏كنند؛ يعنى منطقه‏اى دارند كه اسم مردم را رعيت مى‏ گذارند، و اسم كشيش يا مطران يا پطرك را راعى رعيت، يعنى شبان اين گوسفندان. راعى ابرشيه همان راعى منطقه است. اين فرقه را «راعويه» مى ‏نامند. يعنى فرقه‏اى كه كليساها را اداره مى‏كند، نماز مى ‏گزارد، تشريفات اكليل و عقد و ازدواج انجام مى ‏دهد و مراسم مذهبى را در وفيات، كه عربها به آن جناز مى ‏گويند، به جاى مى ‏آورد. بنابراين، كشيشها و اداره ‏كنندگان كليساها يك دسته‏ اند. دسته ديگر متولّيان ديرهايى در مسيحيت هستند كه از نظام كليساها استقلال دارند. اين ديرها خود مؤسسات مستقلى هستند كه ابتدا منفصل از واتيكان پديد آمدند، اما بالاخره به آن ملحق شدند. اين ديرها خود چند دسته‏اند. در درجه اول و از همه آنها مهم‏تر، «ژزوئيت‏ها» يا «يسوعيها» هستند. كتاب المنجد را همه ملاحظه فرموده‏ايد كه مى ‏گويد: «الآباء اليسوعيين». اين يسوعيها همان ژزوئيت‏ها هستند. اينها فرقه بزرگى هستند. رئيس يسوعيهاى دنيا را پاپ سياه مى‏ نامند. اينها در حقيقت حكام واتيكان هستند. مى ‏گويند پاپ سلطنت مى‏ كند و نه حكومت؛ يعنى حكومت واقعى به دست ژزوئيتها يا يسوعي هاست! يسوعي ها هستند كه اداره امور واتيكان در دنيا را بر عهده دارند.

البته ديرهاى ديگرى هم هستند: مثل دير «فرانسيسكن» و دير «دومنيكن». در لبنان ديرى است به نام دير «عبرين»، و نيز ديرى هست كه «كسليك» ناميده مى ‏شود. اينها انواع ديرهايى هستند كه استقلال دارند. تشكيلات اينها را بعدا عرض مى‏ كنم. ديرِ جديدى را هم به وجود آورده ‏اند كه دير «كارگرى» نام دارد.

وظايف كليسا

اين تشكيلاتِ بسيار مقتدرِ كليسا، در اداره امورِ مذهبىِ مردم به قدرى دقيق است كه اگر در دهى از دهات تنها يك خانواده مسيحى حضور داشته باشد، روز يكشنبه كشيش مخصوصى به آنجا مى ‏رود تا مراسم اقامه نماز را انجام دهد. در لبنان دهى هست كه مركز شيعيان است و «جبع» نام دارد. يا به قول خود لبنانيها «جباع». همان جايى كه «جبعى جبعى» مى‏ خوانيم. ده مهمى است. همه ساكنان آن شيعه هستند و منطقه پيرامون آن هم شيعه ‏نشين است. در اين ده يك خانواده، تنها يك خانواده مسيحى وجود دارد. نه اينكه بخواهم مبالغه كنم. تنها يك خانواده، شامل پدر و مادر و دو سه تا بچه، مسيحى هستند. اين ده كليسايى دارد. آقاى كشيش روزهاى يكشنبه مى ‏آيد، در كليسا اقامه نماز مى ‏كند و بازمى ‏گردد. ده ديگرى هست به نام «روم»، كه نصف جمعيّتِ آن مسيحى است، و نصف ديگر آن شيعه. البته آن نيمه‏اى كه مسيحى است، جمعيت چندانى ندارد. يعنى سكنه آن چند نفرى بيشتر نيستند. شايد مجموعا به هشتاد نفر نرسند. اين ده يك مدرسه دارد. روزهاى يكشنبه كشيشى براى تعليم امور دينى محصلين به ده روم مى ‏آيد، درس خود را مى‏ دهد، و بازمى ‏گردد. يعنى شما در تمام نقاط دنيا، يك مسيحى كه كليسا از او غافل شده باشد و به او نرسد، و روز يكشنبه امكان نماز را برايش فراهم نكند، اصلا نمى‏ يابيد! حالا شما تمام كاتوليكهاى دنيا را تصور بكنيد كه بالغ بر 500ميليون نفر هستند. اينكه اين 500ميليون نفر را اينها چطور بايد كنترل بكنند، خدا مى‏ داند!

خوب، در مقابل اينها ما هستيم، كه در وسط افتاده ‏ايم و شده ‏ايم مثلِ گوشت قربانى! دهاتى داريم كه مسيحيها در آن تبليغ مى ‏كنند؛ دهاتى داريم كه سنّيها در آن تبليغ مى ‏كنند؛ دهاتى داريم كه بهايي ها در آن تبليغ مى ‏كنند؛ و همين‏طور إلى آخر!

خوب، اين وضع كليساهاى مسيحى است. البته غالبا مدارسى هم وجود دارند كه تابع كليساها هستند. اينها نظير همان ملاهاى قديم ما هستند، كه در هر دهى به صورت مدرسه تأسيس شده‏ اند. كشيشها اين مدارس را اداره و در آن تدريس مى‏ كنند.

 سازمان وسيع ديرها

قسمت دوم، كه بسيار عجيب است، مسئله ديرهاست. يسوعي ها را براى شما مثال مى ‏زنم. اين يسوعيها اول در اثر كوتاهي هايى كه كليسا طى قرون وسطى نسبت به امور دينى و مذهبى و علمى كرد، شكل گرفتند. «لوتِر»ى آمد، پروتستانها آمدند، و از كاتوليكها منفصل شدند. جوانانى بودند كه به نام «يسوعى» متشكل شدند و يك سلسله كارهايى شروع كردند. آمدند و ديدند كه روحانيت از مردم دور شده، به صورت اشرافى درآمده، به صنف معينى بدل گشته و از مردم فاصله گرفته است. ايشان براى اين‏كه با مردم نزديك شوند، آمدند و مؤسساتى درست كردند كه در حقيقت صبغه فرهنگى داشت. دانشگاه تأسيس كردند، مدرسه درست كردند و كشيشهايى تربيت كردند كه غير از كشيش بودن، وكيل عدليه هم هستند، مهندس، طبيب، معلم، استاد دانشگاه، فيزيك‏دان و شيمى‏دان هم هستند و هكذا. تمايز اينها با مردم عادى فقط يك يقه سفيد است. و الّا لباسشان عينا لباس عادى است. كارشان هم اداره امور بيمارستانها، دانشگاهها، مدارس حرفه‏اى، دارالايتامها و درمانگاههاست.

طبيبى هست در نهايت دقت و مهارت، در عين حال كشيش هم هست. اگر براى شما عرض كنم كه روبرت كخ، كاشف ميكرب سل، كشيش بوده است، تعجب نكنيد. اگر عرض بكنم كه بسيارى از كاشفين نظريات جديد كشيش بوده‏اند، تعجب نكنيد. يكى از اينها همين كشيش بلژيكى «لومتر» است كه اصل توسعه عالم را كشف كرد؛ كه عالم دائما گسترده ‏تر مى ‏شود. همين نظريه‏اى كه با آيه كريمه  و السماءِ بَنَيناها بأي-لدٍ و إنّا لَموسِعون (47:51) منطبق است. يعنى عالم در حال توسعه است. اين نظريه‏اى كه در قرآن به آن اشاره شده است، توسط يك كشيش بلژيكى به نام لومتر طرح شد. با اينكه كشيش است، اما اطلاعات كيهانى او به قدرى زياد است كه نظرياتش مورد اقتباس همه دانشمندان است. يعنى شما در ميان طبقه كشيشها مى‏ توانيد طبيبهاى خوب، مخترعهاى بنام، فيزيك‏دانهاى خيلى مهم، شيمى ‏دانهاى خيلى مهم، وكلاى عدليه معروف، و رياضى ‏دانان برجسته بيابيد. بنده در بيروت دوستى دارم كه در سلسله سخنرانيهايى كه اخيرا درباره اسلام و مسيحيت در لبنان انجام مى‏ شود، شركت مى‏ كرد. نامش «أب فرانسوا دوپريلاتور» است. «أب» يعنى كشيش. اين مرد، استاد فيزيك و بزرگ‏ترين فيزيك‏دان در خاورميانه است. كشيش هم هست. اتفاقا لباسش هم لباس كشيشى است. مرد بسيار عالمى است و در عين حال كشيش هم هست.

اينها با اين اوصاف چكار كردند؟ آمدند و مجارى امور را به دست گرفتند. همان مجارى الامورى كه بر اساس اخبار و احاديثِ ما بايد به دست «العلماء باللَّه» باشد. اين مجارى امور را به دست گرفتند. مهندس، طبيب، وكيل عدليّه، رياضى ‏دان، فيزيك‏دان و... آن وقت خدا مى‏ داند كه اينها در مؤسساتشان چه مى ‏كنند. تصور نكنيد كه صريحا تبليغ مسيحيت مى‏ كنند. هرگز. بلكه با علم، با اخلاق، و با روش مردم‏دارى، مردم را جذب مى‏ كنند. بنده در طول سال گذشته  14جلسه با جوانى به نام «شفيق قاسم» اهل «صيدا»، كه سنى است، صحبت كرده ‏ام. اين جوان در مدرسه يسوعيهاى لبنان مشغول درس خواندن بود، و بعد از اينكه درسش تمام شد و تصديق كلاس دوازدهمش را گرفت، مسيحى شد. يعنى صريحا مسيحى بودن خود را اعلان كرد. پدر و مادرش به وحشت افتادند. به اين و آن مراجعه كردند، به اين آقا شيخ سنى و به آن يكى، اما هيچ فايده‏اى نداشت. بالاخره پيش ما آمدند و گفتند آقا، اين از دين اسلام خارج شده، فكرى به حالش بكنيد. ما هم ملاقاتها را شروع كرديم. ديدم كه واقعا نه ‏تنها مسيحى عادى شده، بلكه در اثر تبليغات مدرسه يسوعيهاى لبنان، مسيحى بسيار متعصب و علاقه ‏مندى هم شده است. ما در آنجا جوانهاى معروفى از شيعه داريم كه مسيحى شده‏اند. تصور نكنيد كه مسيحى نمى ‏شوند. ما جوانى داريم از خانواده عسيران، كه از خانواده‏هاى محترم شيعه در لبنان است. او الآن كشيشى شده است به نام «عفيف عسيران». يك استاد دانشگاه آمريكايى بيروت هم هست به نام «دكتر ماجد فخرى»، كه او هم مسيحى شده است. چنين نمونه ‏هايى وجود دارند. تصور نكنيد كه مسلمانها از اسلام بيرون نمى ‏روند. خير. بيرون مى ‏روند، خوب هم بيرون مى ‏روند.

به هر حال، كشيشانى كه عرض كردم، مجموعه‏اى از خبرگان و متخصصينى هستند كه در همه رشته‏ ها دستى دارند و اداره امور دانشگاهها را بر عهده دارند. اين گونه مؤسسات اين‏ قدر به كليسا خدمت كرده ‏اند، كه عرض كردم رئيسشان را پاپ سياه مى ‏نامند، و در حقيقت اينها قدرت واتيكان را در دست دارند. اينها در دنيا متجاوز از چند هزار دانشگاه دارند. آقا بشنويد. يك مؤسسه دينى مسيحى چند هزار دانشگاه دارد. چند هزار بيمارستان دارند. چند ده هزار مدرسه و درمانگاه و دارالايتام و مدرسه حرفه‏اى و مؤسسات مشاوره‏اى و روضة الاطفال و مهد كودك و سالنهاى ورزشى و سالنهاى سخنرانى و، هزار برابرِ اين، مؤسسات اجتماعى دارند... اينها طبق آمارى كه خودشان دارند، 300ميليون نفر از مردم دنيا را باسواد كرده‏ اند. آقا هرچه باشد، 300ميليون نفر آدم بى ‏سوادى كه باسواد شده‏ اند تحت تأثير اينها قرار مى‏ گيرند. البته همه ‏شان هم مسيحى نشدند، اما بسياريشان شدند. اين مؤسسه تنها يك دير از ديرهاى مسيحيان، به نام «دير يسوعيها»ست. و هكذا ساير ديرها... اضف الى ذلك ديرهاى «فرانسيسكن» و «دومنيكن» و «عبرين» و «كسليك» و هزار جور دير ديگر، كه استقلال داخلى و مالى خود را حفظ كرده ‏اند، و در عين حال از ارتباطى هرمى با واتيكان برخوردارند. كار مسيحيها اين‏گونه است. آن وقت خدا مى ‏داند كه چطور دارند در اين دنيا رخنه مى ‏كنند و همه ‏جا را مى ‏گيرند. در خود لبنان ديرى هست به نام «عبرين»، ديرى كوچك كه در ميان بيابان قرار دارد و كشيش تربيت مى‏ كند. رفته ‏رفته و در اثر فعاليت كشيش ها، مدرسه ‏هايى تأسيس شده است. تنها دير عبرين اكنون  82مدرسه دارد. دير ديگرى هست به نام «كسليك»، كه تازگى دانشگاهى هم تأسيس كرده است، و دانشكده‏اى به نام «تشريع»، يعنى قانون‏گذارى، ايجاد نموده است. اين دانشكده در شهرى به‏نام «جونيه» در نزديكى بيروت واقع است، و از بنده نيز دعوت كرده است تا تشريع اسلامى را در آن درس بدهم. اينها نوع كار آنهاست. آن وقت مى ‏خواهيد اثر عملشان چطور باشد؟

براى پيشرفت دين حق بايد تلاش كرد

شما تصور مى‏ كنيد كه حق مطلق، خودبه ‏خود و بدون تلاش، پيش مى‏ رود؟ اين حرف درست نيست آقا! بنده عبارتى از پيغمبر اكرم‏ص در روز «بدر» براى آقايان مى ‏خوانم، ببينيد از اين حرف چه درمى‏ يابيد. پيغمبرص در اين دعا مى ‏فرمايد كه: اللهم ان تهلك هذه العصابه فلن تُعبد بعد. يعنى خدايا، اگر اين دسته كشته شوند، كسى ديگر عبادتت را به جا نمى ‏آورد. عجب! معلوم مى ‏شود كه اگر مردانى، محمدى، فداكارانى و اصحابى براى دين خدا تلاش نكنند، خدا عبادت نخواهد شد! ديگر از عبادت خدا كه ما چيزى برحق‏تر نداريم؟ پس اين كه دل ببنديم كه دين ما حق است، مذهب ما حق است و خودبه‏ خود راه خودش را باز مى ‏كند، به نظر بنده درست نيست. خير. اگر ما تلاش نكنيم، همين دين حق و همين مذهب حق، آن‏طور كه لازم است پيش نمى ‏رود، يا كمتر پيش مى ‏رود.

اين آقايان، همين دين را، همين روشهاى ترك دنيايى و غيرطبيعى و ناهماهنگ با ذات انسانيشان را، با تبليغات، به‏شدت در اعماق قلبهاى مردم نشانده‏ اند.

چهارده كشيش براى تبليغ به كشور اوگاندا رفتند. اوگاندا يكى از كشورهاى آفريقايى است، كه آقايان حتما اسمش را شنيده ‏اند. چهارده كشيش به آنجا رفتند و بوميان آفريقايى آنها را خوردند! شما خيال مى ‏كنيد كه از هدفشان دست كشيدند؟ خير. چهارده زن تارك دنيا و دختران راهبه را به جاى آنها فرستادند و مشغول تبليغات شدند. آقا منفى ‏بافى هم نبايد كرد كه بنشينيم بگوييم: «آنها استعمار مى ‏كنند». خيلى خوب، اما اگر فداكارى نمى ‏كردند، نمى‏ توانستند بروند. آنها رفتند و تبليغ كردند. الآن عده مسيحيان اوگاندا نسبت به پنجاه سال پيش صد برابر شده است.

جنوب سودان را ببينيد، و ببينيد كه از سه سال پيش كه كشيشها را بيرون كردند، چه حوادثى در آنجا پيش آمده است، كه بالاخره هم ممكن است خداى نكرده به جدايى جنوب سودان از شمال آن منجر شود.

«ماسينيون»، مستشرق بزرگ فرانسوى را، كه روح اسلامى دارد، مى ‏شناسيد، و حتما شنيده‏ ايد كه در يكى از مجامع پاريس اعلام كرده است كه اسلام دينى خدايى است. او كتابى به نام سالنامه دنياى اسلامى در  1954دارد كه به چاپ رسيده است. ماسينيون در اين كتاب مى ‏نويسد كه طى سال  1954شش ميليون نفر در آفريقاى سياه مسلمان شدند، اما با تبليغات مسيحيها و تلاشهايى كه به عمل آوردند، يك ميليون نفر از سياهان نيز مسيحى شدند. البته اين طبيعى است. سياههاى بت‏پرست و سياههاى توتميست و طرفدار درخت و روباه، بعد از اين كه مستقل شدند، ديدند كه دينشان در عمل پاسخگو نيست. لذا به فكر دينهاى آسمانى و جهانى افتادند. يهوديت، كه دينى عنصرى است و كسى را نمى ‏پذيرد، مگر از راه بهاييها. چون بهاييها دست يهوديها هستند- فراموش نكنيد. بنابراين، متوجه شدند كه يا به مسيحيت يا به اسلام بايد متوسل شوند. آنها ديدند كه اسلام دينى است پاك كه سابقه استعمار و غارتگرى ندارد. از طرفى عقايد اسلامى روشن و واضح است. يك خدا دارد، نه سه تا، و عقايدش پيچيده نيست. پس اولا دينى است كه سابقه استعمار ندارد، ثانيا پيچيدگى و مشكلى در اعتقادات ندارد، ثالثا احكام عملى و سهلى دارد. اين است كه به اسلام روى آوردند. شش ميليون نفر در سال  1954مسلمان شدند.

خوب. اما بعد چه شد؟ به دليل نبودن تبليغ و مبلّغ اسلامى، نتيجه اين شد كه آمدند و آبروى اسلام را بردند. گفتند ببينيد اين مسلمانها چقدر عقب‏ افتاده ‏اند! ببينيد چقدر در كشورهايشان كودتا رخ مى‏ دهد! ببينيد چقدر كثيف ند! ببينيد چقدر سطح علمشان پايين است! ببينيد كه در تمام اين مدت، حتى يك جايزه «نوبل» را هم مسلمانها نبردند. (چون مسيحيان تمدن اروپايى را با تمدن مسيحى خلط مى‏ كنند. در حالى كه تمدن اروپايى هيچ ربطى به مسيحيت ندارد. تا وقتى كه كليسا در اروپا قدرت داشت، اين تمدن جديد نبود. تمدن جديد، على ‏رغم مسيحيت در اروپا به وجود آمد، و اصلا تمدنى وثنى است نه تمدن مسيحى.) به هر حال، گفتند كه تمدن داريم و چنين و چنان... بعد هم به ‏واسطه همين ديرهايى كه عرض كردم وارد عمل شدند. بچه مريض آفريقايى را وقتى يك مؤسسه سالم مى‏ كند آقا، بى ‏سواد را كه باسواد مى ‏كند و بعد هم به دانشگاه مى‏ فرستد، بى‏ پول را كه پول‏دار مى ‏كند، بى‏ تربيت را كه تربيت مى ‏كند، مى ‏دانيد چه عاطفه‏اى نسبت به اين پدران تربيت ‏كننده در او ايجاد مى ‏شود؟

شخصى در سنگال هست كه شاهدى بر اين سخن است. سنگال يك كشور آفريقايى است كه 9/99 درصد مردم آن مسلمان و5/0 درصد آن مسيحى‏ اند. با اين حال، رئيس جمهور اين كشور مسيحى است كه سينگور نام دارد. سينگور يك بچه مسلمان و اتفاقا يك بچه‏ آخوند است. مسيحيها او را زير بال و پر گرفتند و به مدرسه فرستادند تا باسواد شد. بعد هم او را به اروپا فرستادند تا استاد عظيم دانشگاه شد. وى الآن يكى از فرهنگيان و باسوادهاى بزرگ دنياست كه مسيحيان و مسلمانان سنگال در مقابل مقام علمى او تعظيم مى ‏كنند، و اخيرا هم رئيس جمهورش كردند. پس بنابراين، مردم را به واسطه سعى در بهبود وضع دنيايىِ آنها جذب مى‏ كنند.

اين هم داستان ديرها. آن داستان كليساها بود كه ملاحظه فرموديد كه در هيچ نقطه دنيا يك مسيحى نيست كه بدون رهبرى دينى باشد و اگر تنها يك خانواده مسيحى در دهى بود، وضع كليسايش مرتب و وضع كشيشش مرتب است. اين هم وضع ديرهايشان، مؤسسات فرهنگي شان، دانشگاه هايشان، بيمارستان هايشان و ديگر سازمانهاى عجيب و غريبشان، كه واقعا شگفت‏ آور است. اينها يك ذره از كار مسيحي هاست.

دنياى اهل سنت

حالا بياييم سراغ سنّيها- زُمَلاء و برادران دينى خودمان. آنها هم تا حدودى منظم‏ اند. الآن در آفريقاى سياه، در لبنان، و در كشورهاى ديگر، مبلغين فراوانى از الاَزهر مى‏ بينيم. در شهرى كه من زندگى مى‏ كنم، مردى هست به نام شيخ محى‏ الدين حسن، كه از الاَزهر فارغ التحصيل شده و در آنجا به وظايفش سرگرم است. هم وضع سُنّيهاى صور را اداره مى ‏كند و هم فلسطيني هاى پناهنده به آن منطقه را. هم نماز جماعتش را مى‏ خواند و هم به خوبى به همه آنان مى ‏رسد.

مؤسسات ديگرى نيز دارند كه با مؤسسات مسيحى مشابه است. مثلا در لبنان مؤسسه‏اى دارند به نام «المقاصد الخيريّة الاسلاميه». برادران سنىِ ما هم شروع كرده ‏اند. الآن متجاوز از  180مدرسه در دهات احداث شده است، مدرسه ‏هايى كوچك، حتى در دهات شيعه‏ نشين! آثار كار آموزشى را هم مى ‏دانيد چقدر است؟ بنده الآن دِه‏هايى در بعضى مناطق مى ‏شناسم كه، در اثر كار همين مدارس، جوانانشان تقريبا سنى شده‏ اند. براى پدرانشان هم فرقى نمى‏ كند. در تمام نقاط دانشگاهشان مرتب و دارالتبليغشان فعال است. در بيروت هم مؤسسه‏اى دارند به نام «ازهر». تمام مناطق لبنان كنترل و احصا شده است، و براى تبليغ و مدرسه نيرو فرستاده مى ‏شود. البته ازهر غير از اين كه مبلغين حضورى مى ‏فرستد، مبلغين غيرحضورى نيز از مصر مى ‏آورد، كه همان معلمها و فرهنگيها هستند. اينها يك سلسله دوره‏هاى خاص مى‏ بينند و به مناطق مى ‏روند.

اما وضع ما

آن داستانِ مسيحيها، اين هم داستان برادران دينيمان، سُنّيها؛ آن هم به‏ طور اجمال. اما ما! ما شيعيانِ مرتضى على! ما مردمى كه اسلامِ خدا را با طاهرترين مذهبش معتقد و پيرويم! ما وضعمان چگونه است؟ تشكيلاتمان چگونه است؟ من چون در اينجا نشسته‏ ام، كه عرض كردم فجر اميد است، آزادم كه اين حرف را بزنم! و اِلّا اگر در غير اينجا و در غير اين مؤسسه بود، اين حرف به نظرم ويرانگر مى‏ آمد! يعنى اميدتان را قطع مى ‏كرد!

آقا، شما يك نفر را به من معرفى كنيد كه عدّه روحانيون را در ايران بداند! شما كه افرادتان را نمى ‏شناسيد، چطور مى ‏خواهيد كار كنيد؟

چند تا شيعه در دنيا هست؟ بفرماييد!

چند تا روحانى شيعه در دنياست؟ بفرماييد!

چند تا روحانى در ايران است؟ بفرماييد!

مقدار تحصيلاتشان چقدر است؟ چند تا مسجد در ايران است؟ صلاحيت روحانيونى كه در مناطق كار مى ‏كنند چقدر است؟ ارتباطشان با هم چگونه است؟ اگر يكيشان مريض و گرفتار شد، به چه وسيله‏ اى مى ‏شود به او كمك كرد؟ من خيلى معذرت مى ‏خواهم كه اين مطالب را در حضور آقا (مرحوم آيت‏اللَّه العظمى شريعتمدارى)  عرض مى ‏كنم!

اصلا اين حرفها چيست؟ آقايان، ما كجا مى ‏خواهيم زندگى كنيم؟ در كدام دنيا؟ نتيجه ‏اش هم مى‏ دانيد چيست؟ اين است كه نه‏تنها مسيحيان از ما مى‏ برند، نه‏ تنها يهودي ها از ما مى‏ برند، نه‏ تنها سنّي ها دارند از ما پيش مى‏ افتند! ما هم در خواب خوش فرو رفته‏ ايم كه «آقا ابدا! شيعيان مرتضى على مگر ممكن است برگردند؟» بله آقا. بنده ديده‏ام شيعه مسيحى شده! ديده‏ام شيعه سنى شده! ديده‏ام شيعه وهّابى شده! شما ممكن است ديده باشيد، ممكن هم هست نديده باشيد! اينجا با دلى خوش نشسته‏ ايم، به حقّانيّت خودمان اعتماد داريم، و خيال مى ‏كنيم كه مطلب تمام شده است. كجا تمام شد آقا! آخر مگر مى ‏شود بى‏ تبليغ و بدون سازمان‏دهى پيش رفت؟

اقلا ما همان قسمت مساجدمان را منظم كنيم. تبليغاتمان را منظم كنيم. در دعوتمان هماهنگى به وجود بياوريم. آقا، بنده پاى اين منبر مى‏ روم يك چيز مى‏ شنوم، پاى آن منبر چيزى ديگر! اصلا متناقض! اصلا نامربوط! اين منبرى يك چيز مى ‏گويد، و آن يكى چيزى ديگر! من چطور مى‏ توانم با اين تبليغاتِ متناقض ايمانم را بارور كنم و رشد دهم؟ به هيچ وجه ممكن نيست چنين چيزى تحقق يابد!

ما اصلا خواب هستيم! اين كارهايى كه حالا مى ‏خواهيم بكنيم بايد  50سال پيش، بلكه  150سال پيش، شروع مى‏ كرديم. اميدوارم كه به سرعت پيش برويم. چون در خطابِ آقا در روز افتتاح شنيدم كه مى‏ گويند امتيازِ روحانيتِ شيعه اين است كه وابستگى به جايى ندارد، هر قدر بخواهد، مى‏ تواند تكاپو كند. اميدوارم اين حسن ظن بجا باشد. ما آقا وضعمان خيلى عجيب است! مسيحيها را عرض كردم. كاشكى آنان بودند. حقيرترين و بى‏ مايه‏ترين مذاهب دارند فرزندانمان را از دست ما خارج مى ‏كنند. بنده در اصفهان و در شيراز مشاهده كردم كه تبليغات بهايي ها شديدا نظم و وسعت دارد، با هيئتهاى  9نفرى، سفرهاى تشويقى، و اين‏جور بازيها.

بايد در مقابل اينها آماده شد. اگر فرزند اين دنيا هستيم، دنيايى كه والسماء رفعها و وضع الميزان (55: 7) دنيايى كه همه‏ چيزش منظم است، اگر منظم نباشيم، محكوم به مرگيم و فرزند اين دنيا نيستيم. در عصرى كه همه چيزش به صورت مؤسسه درآمده، بايد خودمان را سازمان دهيم و منظم كنيم. بنده در يك ساعت چقدر ديگر مى ‏توانم بيشتر از اين بگويم؟ اين از مؤسسات مسيحيها، آن هم شمّه‏اى از مؤسسات سنّيها. در مقابل اينها آقا، ما بايد خودمان را منظم كنيم. واقعا سؤال اول اين است كه ما اصلا چه تعداد روحانى داريم؟ كجاها روحانى داريم و كجاها نداريم؟ وضع دينى مناطق چه جور است؟ دهات چه وضعى دارند؟

حالا نگوييد اين كار را نجف بايد بكند، بالا بايد بكند، پايين بايد بكند. همه‏ مان مسئوليم. همه‏مان بايد براى چنين هدفى همكارى كنيم. كار را منظم كنيم! مناطق را تقسيم كنيم. احصاء و آمار دقيقى از دهاتمان، از اوضاع شهرها و مناطقمان، از روحانيونى كه در آنجا هستند، از اين كه چقدر پيش يا عقب رفته‏ اند، تهيه كنيم.

البته ما حالا انتظار نداريم كه مؤسساتى شكل بگيرد، مدارسى به وجود بيايد، درمانگاههايى به وجود بيايد، بيمارستانهايى به وجود بيايد، و مدارس حرفه‏اى به وجود بيايد. اگر اينها هم بشود كه چه بهتر، اميدوارم كه بشود؛ ولى اولين قدم، هماهنگى در دعوت است. و ما هنوز اين هماهنگى را در يك شهر و حتى در يك مجلس نداريم. سه تا منبرى بالاى منبر مى ‏روند، هر كدام يك جور حرف مى‏ زنند. يكى از اين طرف مى‏ رود، ديگرى خلاف آن مى ‏رود. اينها كى بايد علاج شود آقا؟ چه وقت؟

حالا، اگر چنين سازمان‏دهي ى به وجود آمد، اگر چنين هماهنگي ى درست شد، اگر چنين روش صحيحى اتخاذ شد، آن وقت كار ما خيلى خوب پيش خواهد رفت. براى اين كه يك كمى هم در آخر سخنم، با حلواى پسين و ملح اول، به قول نظامى، دهانتان را شيرين كرده باشم، عرض مى ‏كنم كه اگر به ‏طور منظم و سازمان‏ يافته كار كنيم، خيلى زودتر و بهتر مى ‏توانيم جلو برويم...

دين ما دين زندگى است

در آن ولايتى كه ما هستيم گفته مى ‏شود كه بهترين شيوه دعوت الى اللَّه، يعنى دعوت مردم به سوى خدا، سبكى است كه ما داريم. از بنده دعوت كردند در مؤسسه‏اى در لبنان به نام «ديرالمخلص» سخنرانى كنم. دو تا مؤسسه در كنار هم هست: يكى متعلق به راهبان است و ديگرى متعلق به راهبات. اين طرف كشيش مى‏ پرورانند و حوزه علميه آنهاست، آن طرف هم دختران تارك دنيا مى‏ پرورانند. در اين مؤسسه از بنده دعوت كردند كه صحبت بكنم. در راه، كه از صور به سوى ديرالمخلص مى‏ رفتم، معاون مطرانِ دير  هم سفرِ بنده بود. در راه به بنده گفت كه اين جوانها دنيا را ترك نموده و خودشان را از لذات دنيا محروم كرده ‏اند. دنيا هم امروز خيلى فريبنده شده است. اين است كه اگر بتوانى اينها را در اين جهاد و فداكاريشان تشويق و تقدير كنى، كار خوبى است. گفتم خيلى خوب.

بنده ساعتى در اين مجلس صحبت كردم. خدا شاهد است اين را كه عرض مى‏ كنم نه براى خودنمايى است، بلكه براى اين است كه آقايان را دلخوش بكنم، كه روش تبليغاتى و حقايق علميى كه ما داريم، بسيار بسيار جلوتر، عميق‏تر و مؤثرتر از حقايق علميى است كه ديگران دارند. در اين صحبتى كه كردم، بعد از مدتى، رئيس دير به مدير كل تبليغات لبنان، كه او هم مسيحى است، گفته بود: آن روحانيتى كه سيّد موسى ظرف يك ساعت در محيط دير ما پراكند، بيش از روحانيتى بود كه در مدت شش سالْ ما به اينها داده ‏ايم!

اميدوارم كه حمل بر خودنمايى نفرماييد. اين يك حقيقت است كه مربوط به بنده نيست. مربوط به آن دين مطهرى است كه مى ‏گويد: اگر زراعت بكنى عبادت و سجود خداست؛ اگر با زنت حسن معامله بكنى عبادت و سجود است؛ اگر در بازار تجارت بكنى عبادت و سجود است؛ آن دينى كه مى ‏خواهد هميشه در همه جا و همه وضعْ انسان به ياد خدا باشد و هيچ چيز را با ذكر خدا و ياد او منافى نمى‏ داند؛ آخر در مقابل اين دين، مسيحيها هستند، كه اصلا عبادت را جز در كليسا و جز در شرايطى خاص ممكن نمى‏ دانند. يك كشيش نوظهورى هست به نام «فيلاردو شارمان» كه او هم از علماى بزرگ است. اين كشيش آمد و عنوان نمود كه: عبادت تنها اين نيست كه در شب عيد كريسمس و ولادت مسيح‏ع آن خمير مخصوص را با آن آب مخصوص مخلوط كنيد و بخوريد؛ عبادت تنها اين نيست. گفته است كه: شما حتى اگر سنگى را برداريد و جاده‏اى را صاف كنيد، اين عبادت است. وقتى وى اين حرف را زد، كتابهايش تحريم گرديد و تا مدتها خوانده نشد. رنگ كفر حالا تازه آهسته آهسته دارد از روى فيلاردو شارمانِ كشيش زدوده مى ‏شود. اين در حالى است كه هزار و سيصد سال پيش پيغمبر ماص به ابوذر مى ‏گويد: حتى در خواب و خوراك قصد قربت كن. دين ما اصلا براى زندگى است. دين ما در كارخانه، در مدرسه، در بيمارستان، در زمين كشاورزى، در بازار و در همه جا، همراه ماست. اين دين است كه مى‏تواند زندگى كند. حتى عبادات ما چنين سمت و سويى دارند. سخنى را نقل مى‏كنم كه متعلق به بنده نيست، بلكه مال شخصى اتريشى به نام «محمد اسد» است كه سى چهل سال پيش مسلمان شده و فعلا در شهر طنجه در كشور مغرب ساكن است. بسيار مرد خوبى است و حرفهاى خيلى خوب دارد. او مى ‏گويد: در عبادتهاى اسلامى، از قبيل نماز و حج، سعى شده است تا هر دو جنبه دنيا و آخرت، و جسم و روح، با هم توأم شوند. وى مثلا مى‏ گويد كه ممكن بود در مورد نماز به ما بگويند: همين‏طور تكيه دهيد و توجه قلبيتان به خدا باشد. اما نگفته‏ اند. به جاى آن، در حالى كه قلبت پيش خداست، ركوع مى ‏كنى، سجود مى ‏كنى، تكبير مى‏ گويى، ذكر مى‏ گويى، يعنى هم بدنت كار مى ‏كند و هم قلب و روحت كار مى‏ كنند. قلبت متوجه خداست، اما، هم‏زمانِ با آن، اعمالى از تو صادر مى ‏شود، تا عادت كنى كه حتى در حين عمل خارجى هم متوجه خدا باشى، تا بتوانى در بازار هم كه هستى متوجه خدا باشى، تا بتوانى در حين كشاورزى هم متوجه خدا باشى. مقصود آن است كه دين ما دين زندگى است؛ دين ما دين سلامتى و صلح و صفاست. اگر بتوانيم، از نظر شكل و از نظر سازمان‏دهى، وضع خودمان را مرتب كنيم، هزارها هزار اميد است.

اميدوارم به بركت حقانيت اين دين، و صفا و خلوص قلوب اين برادران عزيز، كه با اين روح پاك و مطهر از همه چيزِ اين دنيا گذشته ‏اند، بتوانيم اين حقيقت را با شكلى منظم و موزون به دنيا عرضه بداريم تا، در ظرف مدتى كوتاه، عقب ‏ماندگى چهارصد پانصد ساله را جبران كنيم. و السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته.

 

دنباله نوشت: البته این سخنان برای ۴۶ سال پیش هستند و وضع تبلیغی و فرهنگی ما پیشرفت های زیادی کرده. ولی هنوز نقص های زیادی مشاهده می شود و جای کار بسیاری هست تا این مسائل تبیین شوند و نحوه عملکرد خود در این زمانه و وظایفی که بر دوش داریم را به درستی تشخیص دهیم.

پایان مطلب فعلا/.

+ نوشته شده توسط مهدی عابدی در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 و ساعت 15:58 |

 

 

الاغي كه عمليات را لو داد...!

بعد از عمليات محرم، دشمن به خاطر بازپس گيري مناطقي كه از دست داده بود، چند بار پاتك كرد كه با مقاومت خوب و جانانه بچه‌ها روبرو شد و عقب نشيني كرد. بعد از اين‌ كه آتش دشمن كمي فروكش كرد بچه‌ها از اين فرصت استفاده كردند و روبروي پل زبيدات مشغول استراحت شدند. من هم به اتفاق يكي از برادرهاي آر‌پي‌جي زن مشغول استراحت شدم. همين‌طور كه استراحت مي‌كردم چشمم به آر‌پي‌جي ‌اش افتاد. با ديدن آر‌پي‌جي تصميم گرفتم كه تيراندازي با آن را ياد بگيرم. براي همين به دوستم گفتم: خيلي دوست دارم با آر‌پي‌جي كار كنم و با آن تير اندازي كنم. از او خواستم كه كار با آن را به من بياموزد. ايشان با آن ‌كه خيلي خسته بود دست رد به سينه‌ام نزد و قبول كرد، كار با آر‌پي‌جي را برايم توضيح دهد... وقتي نحوه كار با آرپي‌جي را ياد گرفتم، دل تو دلم نبود. موشك آر‌پي‌جي را روي آن نصب كرد و توضيحات لازم را به من متذكر شد و آر‌پي‌جي را به من داد. آرپي‌جي را توي دستم گرفتم و براي تمرين تيراندازي كمي از بچه‌ها فاصله گرفتيم. با هم دنبال چيزي مي‌گشتيم تا آن را مورد هدف قرار دهيم. همين طور كه مي‌گشتيم چشمم به يك الاغ افتاد. خنديدم و گفتم: بيا ببين چي پيدا كردم. وقتي ايشان الاغ را ديد زد زير خنده و گفت: محمد حسابش را بگذار كف دستش تا ديگر اين طرف‌ها پيدايش نشود. من هم الاغ را نشانه گرفتم و ماشه را چكاندم. موشك شليك شد. موشك نرسيده به الاغ داخل شيار افتاد و منفجر شد. با انفجار موشك آر‌پي‌جي متوجه شدم يك عده از نيروهاي عراقي پا به فرار گذاشتند. با ديدن نيروهاي عراقي فهميدم كه آن‌ها قصد غافلگير كردن بچه‌ها را داشتند كه به خواست خداوند الاغ نقشه‌هاي آنان را بر ملا کرد .  

 

هميشه از پوشيدن لباس نظامي لذت مي بردم!

روزي در خدمت مقام معظم رهبري بودم كه فرمودند: من در زمان جنگ، هميشه با لباس نظامي در جبهه ها حاضر مي شدم. اما ترديد داشتم كه آيا مصلحت همين است كه من لباس نظامي را بپوشم يا با همان لباس روحاني در جبهه ها حضور پيداكنم؟! يك روز پنجشنبه كه از جبهه به منظور شركت در نماز جمعه به تهران آمدم براي دادن گزارش مستقيماً از فرودگاه به جماران رفتم، امام ( ره) در پشت پنجره ايستاده بودند. من مشغول باز كردن بند پوتين ها شدم و اين كار مدتي طول كشيد . حضرت امام ( ره) همچنان ايستاده بودند و با لبخندي ، به دقت مرا نگاه مي كردند . چون وارد اتاق شدم و دست امام را بوسيدم، ايشان دستي به شانه من زدند و فرمودند : زماني پوشيدن لباس سربازي در عرف ما خلاف مروت بود، ولي الآن مي بينم برازنده ماست ! با اين كلام دلرباي امام ، ترديد از دلم بيرون رفت و هميشه از پوشيدن لباس نظامي لذّت مي بردم!  (حجت الاسلام والمسلمين ذوالنوري)

                                                        

+ نوشته شده توسط مهدی عابدی در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 و ساعت 22:1 |