بار گرانی بر زمین مانده است!

 

 

بار گرانی بر زمین مانده است...!

سالهاست از جنگ مي گذرد. سال هاست آن سال های به یاد ماندنی در یاد ها جای گرفته اند! سال هاست میدان جهاد اصغر تمام شده است. در روزگار امروز ما هم پندار انسانهای مختلف، چه جنگ رفته و چه جنگ نرفته، نسبت به آن روز ها متفاوت است!

گرو هی معتقدند آن روز ها تمام شد و به موزه دفاع مقدس سپرده شد. آن روزگار چیز خاصی نبود که بخواهیم آن را به تمام تاریخ تعمیم دهیم. هر چه بود تمام شد! گاه گاهی که گذر مان خورد یادی از آنان می کنیم و تمام!

گروهی نه! روزگار دفاع مقدس روزگاری منحصر به فرد بود که باید همواره به یادش بود. همواره باید برایش یادمان گرفت و بزرگداشت برگزار کرد. به دیدار خانواده شهدا برویم .یادشان را زنده نگه داریم! شهدا به گردن ما حق دارند! همان طور که قرآن زینت منزل ماست و برای تبرک قرائت می کنیم شهدا هم زینت تاریخ ما هستند و برای ارادت یادشان می کنیم!

ولی جمعی هم معتقدند نه فقط اینکه دوران دفاع مقدس دورانی منحصر به فرد بود، نه تنها باید یاد شهدا را زنده نگه داشت، بلکه دورانی بود که در همه دوران ها کار گشاست! دوران دفاع مقدس یک الگو و نمود بود برای شناساندن راه و رسم خیلی چیز ها! اینکه به همه بفهماند همانطور که با دست خالی و بدون اسلحه و امکانات و خودرو، بدون پول و حمایت دیگران، روی پای خود ایستادیم و پیروز شدیم امروز ها هم خیلی کار ها را می شود انجام داد. دفاع مقدس و شهدای ما نشان دادند که چیزی فراتر از اسباب ظاهری و دنیایی بر عالم حکومت می کند. نشان دادند که همیشه راهی برای پیروزی هست. نشان دادند که چگونه می توان از هیچ همه چیز ساخت! شهدا فهمیدند که چگونه می توان یک شبه راه چند ساله را طی کرد. شهدا به راز و رمز و حقیقت زندگی دست یافتند! شهدا و این طرز فکر می شود قرآن خواندن و به آن عمل کردن!

منصفانه ترین راه این است که جهت گرامیداشت شهدا به معنای حقیقی کمی در سیره آنان سیر کنیم. سیر کنیم تا ببینیم منش شهدا و چیزی که باعث شد شهدای ما اینچنین دوست داشتنی شوند چه بود؟ شهدای ما چه اصلی را رعایت می کردند که در کار خود ماندگار شدند و گوی سعادت را ربودند؟ جدای از پوستر ها و بنر هایی که می زنیم و یادواره هایی که می گیریم که صد البته باید هر ساله بگیریم و این را وظیفه خود می دانیم، کمی در "سبک زندگی شهدا" تامل کنیم! چیزی که در دنیای امروزه سخت بدان محتاجیم و هر جایی به دنبال آن می دویم. سعی کنیم در کنار بزرگداشت هایمان "زندگی به سبک شهدا" را تمرین کنیم و ترویج دهیم! در اجتماع هزار و یک رنگ امروزه ما که هر کس از گوشه ای دردی دارد و از دردی می نالد، درد های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و علمی و ... و همه به دنبال مقصر هستیم اگر به دنبال ترویج فرهنگ فداکاری و ایثار و ترویج و تببین مولفه های اصیل جبهه باشیم  شاید مشکلات امروز ما در فردای جامعه کمتر رخ بنماید!

دومین بزرگداشت شهدای شهرمان را در حالی می گیریم که معتقدیم هنوز دینی بزرگ از شهدا بر گردن داریم. ما که خودمان مدعی "عاشقان شهادت" هستیم شاید فقط شهیدانمان را با اسم و عکس بشناسیم! چه برسد به سیره و منش. نسل های امروزی هم نشان داده اند در این هیاهوی سبک های مختلف زندگی ، اگر این فرهنگ و سیره به صورت ناب و بی آلودگی به دست آنان برسد و بر آنان عرضه شود از بهترین پذیرنگان آن هستند. از خداوند منان می طالبیم توفیق عطا کند تا بتوانیم در سایه چنین بزرگداشت هایی جرعه ای از سیره شهدا را دریافت کنیم و بتوانیم در همه ابعاد روزمرگی خود یک زندگی  زیبا به سبک شهدا داشته باشیم!

دنیای امروز دنیای تشکیلات است!

 

 

دنیای امروز دنیای تشکیلات است!

 

پیش نوشت: متنی که به دنبال مي آيد سخنراني امام موسي صدر در باب ضرورت بازنگري در شيوه‌هاي تبليغ دين در جمع شمار زيادي از روحانيون بويژه شيخ مرتضي حائري، سيد محمد باقر سلطاني، مرتضي مطهري، كاظم شريعتمداري و ...در دار التبليغ اسلامي شهر قم به تاريخ  ۷ مهر ۱۳۴۴ مي باشد. اگر چه متن كمي طولاني است و از حوصله ما خارج است ولي به ده دقيقه وقتي كه براي آن مي گذاريم مي ارزد تا تاملي در روش هاي خود در به فعليت رساندن اهداف و انجام كارها و همچنين هدف گذاري ها و سطح و عمق ديدمان به فعاليتها داشته باشيم.

 

متن:بسم اللَّه الرحمن الرحيم. الرحمن، علّم القرآن، خلق الانسان، علّمه البيان، الشمس و القمر بحسبان، و النجم و الشجر يسجدان، و السماء رفعها و وضع الميزان، ألّا تطغوا فى الميزان (55: 1-8)

 

براى بنده موجب بسى افتخار است كه خارج از برنامه دعوت شده‏ ام و آقايان اجتماع كرده ‏اند تا به اين سخنرانى گوش فرادهند. اين افتخارى را كه به بنده محول شده است تكريم و احترام فوق العاده‏اى مى ‏دانم و از اين بابت به خود مى ‏بالم.

 البته آقايانى كه اين افتخار را به بنده داده ‏اند خيلى هم راه دورى نرفته ‏اند. چون آخر، بر فرض هم كه لياقت ذاتى نداشته باشيم، يك سربازِ ازجنگ برگشته ‏ايم. يعنى محل كار ما را خداوند متعال در جايى قرار داده كه سينه به سينه در مقابل دشمن هستيم. كاملا تلخىِ كوتاهى كردن را حس مى‏ كنيم. ضربتهاى شكننده و خردكننده دشمنان اسلام را از نزديك لمس مى ‏كنيم. يعنى، بنا به اصطلاح جنگى، در خطّ مقدّم آتش هستم. خوب، اگر سربازى را كه از جبهه برگشته مورد تكريم و احترام قرار دهند، كارِ نابه ‏جايى نيست. اميدوارم كه بتوانم، در اين مدت خيلى كوتاه، خلاصه‏اى از مشاهدات و اطلاعات خودم را به عرض برادران عزيزم كه در اينجا تشريف دارند برسانم، تا إن شاء اللَّه مورد استفاده قرار گيرد و براى اين مؤسسه، كه به نظر بنده فجر اميدى در تاريخ تبليغات شيعه است، ذخيره‏اى باشد، و نيز قدمى در راه به ثمر رسيدن اين جهادها و فعاليتها.

 نظم و انضباط از نظر قرآن

آيه‏اى را كه در ابتداى سخنانم از سوره الرحمن قرائت كردم، مورد توجه قرار مى‏ دهم: و السماء رفعها و وضع الميزان. از اين آيه چه چيزى به نظر آقايان مى ‏رسد؟ خداوند در مقام بيان نعمتهاى خود، پس از ذكر چند نمونه، مى ‏فرمايد كه «آسمان را برافراشت». بعد مى ‏فرمايد «و ترازو گذاشت»؛ و السماء رفعها و وضع الميزان. خدا آسمان را برافراشت و ترازو گذاشت. خداوند كجا ترازو گذاشت؟ اين ترازويى كه خدا گذاشته، آنگاه كه آسمان را برافراشته، كجاست؟ شايد معنايش اين‏طور باشد كه بنده مى ‏فهمم، كه منظور از وضع الميزان اين است كه جهانى كه خدا خلق كرده، و آسمانى كه برافراشته، بر اساسى منظم، دقيق و حساب ‏شده بوده است. يعنى خدا اين جهان آفرينش را بر اساس حسابى دقيق، كه با ترازو سنجيده شده، خلق كرده است. عالم منظم است. به ‏خصوص كه قبل از آن به آيه الشمس و القمر بحسبان نيز اشاره شده است. يعنى خورشيد و ماه پديده ‏هايى حساب ‏شده هستند. منظور آن است كه در اين آيه اعلان شده است كه ايّها الناس، اين عالم بزرگى كه ما در آن زندگى مى‏ كنيم، با نهايت دقت و نظم و انضباط برقرار شده است. يعنى نظم و انضباط بر جهان حكومت مى ‏كند.

خوب، چرا خدا اين حرف را به ما مى‏ زند؟ ألّا تطغوا فى الميزان. براى اينكه ما هم اگر بخواهيم فرزند اين دنيا باشيم، اگر بخواهيم زنده باشيم، اگر بخواهيم فعاليت و تلاشمان به ثمر برسد، و اگر دوستدار خلوديم، بايد منظم كار كنيم. بَلبَشو و بى ‏نظمى، جز فنا در اين دنيا، نتيجه‏اى ندارد. زيرا دنيايى است كه همه چيزش منظم است. ما هم اگر منظم باشيم، به ثمر مى ‏رسيم. و اگر بخواهيم به ثمر برسيم و از عمرمان نتيجه بگيريم، بايد منظم باشيم. اين اصل به ما ياد مى ‏دهد كه در همه چيزمان، در زندگىِ داخلي مان، در زندگىِ ماليمان، در وضعِ درس‏ خواندن مان، در وضعِ جوابِ نامه نوشتن هايمان، در معاشرت با دوستانمان، در روش تحصيلى و روحانيمان، در روش تبليغاتيمان و در هر چيزى كه در اداره آن سهيم هستيم، بايد منظم باشيم. اگر منظم نباشيم، نابود و بى ‏اثر خواهيم شد؛ درست مانند كسى كه در شهرى با هواى استوايى و گرم بخواهد لباس پشمى به تن كند و براى گرما آماده نباشد، يا كسى كه در زمستان بخواهد لباسى نازك بپوشد، يا كسى كه برخلاف جريان آب بخواهد شنا كند. چنين آدمى البته نمى ‏تواند موفق شود. دنيا بر اساس حق و عدل و انضباط و نظم استوار است. اگر كسى بخواهد بى ‏نظمى كند، در اين دنيا به نتيجه نمى ‏رسد. و هيچ ترديدى در آن نيست.

حالا، اين مطلب از آيات بسيارى استنباط مى ‏شود. اين‏كه جهانِ آفرينش جهانى منظم است، هر چيزى به مقدار است، و ما ننزّله إلّا بقدر معلوم (21 :15) و انبتنا فيها من كل شى‏ء موزون (15: 19) بارها در قرآن تكرار شده است، و آقايان بهتر مى ‏دانند. شايد دهها آيه به ‏خصوص اين مسئله را به انسان تذكر مى‏ دهد، كه اين عالم منظم است، دقيق است، حساب دارد؛ بادش، هوايش، آفتابش، بارانش، موج دريايش، بادهاى موسمى‏ اش، شب و روزش، كوتاه و بلند شدن روز و شبش، همه و همه روى حساب است. اى انسان، تو هم، اگر مى‏ خواهى موفق شوى، و اگر مى ‏خواهى در اين جهان از عمرت بهره ببرى و به نتيجه برسى، بايد با جهانِ آفرينش هم‏آهنگ باشى و منظم شوى. اين سخنِ قرآن است. حال اگر كسى گفته است كه بى ‏نظمى بهتر از نظم است، به نظر بنده خلافِ آن چيزى است كه ما از قرآن مى ‏فهميم. اين يك مقدمه مختصر.

 دنياى امروز دنياى تشكيلات است

اما مقدمه كوتاه دوم: بنده نمى‏ خواهم تفسير بگويم يا نصيحت كنم؛ يعنى زيره به كرمان ببرم. بنده مى ‏خواهم مشاهدات خود را براى آقايان بيان كنم. منتها يك مقدمه مختصر براى آقايان عرض كردم. مقدمه دوم، و باز كوتاه، اين است كه روزگارى، در صدها سال پيش از اين، همه چيز در دنيا به صورت فردى بود. دولتش ديكتاتورى بود، استبداد بود، فردى بود؛ تجارتش بر اساس معاملات فردى بود؛ يك ‏نفر يك‏ نفر تاجر بودند؛ دخل و خرجش را هر كس خود تنظيم مى‏ كرد؛ همه چيز در دنيا صورت فردى داشت: زراعتش، تجارتش، درس‏ خواندنش، دولتش، سياستش، روزنامه‏اش و همه چيز به شكل فردى بود. در آن زمان، اگر ما، يعنى قواى دينى و راهنمايان اخلاقىِ بشر، به صورت فردى فعاليت مى ‏كرديم، تا حدودى معقول و موجّه بود. عيبى نداشت. براى اينكه ما هم هم‏آهنگ با همه بوديم. يكى در مقابل يكى. آنها تنها بودند، ما هم تنها بوديم. اما امروز همه چيز به صورت دسته ‏جمعى و سازمان ‏يافته درآمده است: دولتها تشكّلها و سازمانها دارند؛ تجارت به صورت شركتهاى وسيع و محيّر العقول درآمده؛ تبليغاتْ مؤسساتِ وسيعى دارد؛ مطبوعاتْ مشى واحد اتخاذ كرده ‏اند؛ سياستمدارانْ احزاب را به وجود آورده ‏اند؛ فلاحت و كشاورزى مكانيزه شده و در قالب شركتها درآمده است. در اين دنياى سازمانى، اگر ما باز بخواهيم تك‏رَوى كنيم، به نظر من، نهايتِ سادگى است. ما اگر امروز عملِ دسته ‏جمعى نداشته باشيم كلاهمان پسِ معركه است. كه هست! براى اين‏كه همه چيز منظم و تشكيلاتى و سازمانى است. شما جايى نشان دهيد كه تنها پيش بروند، بى سازمان راه بروند، بى ‏تشكيلات پيش بروند، يا تك‏روى كنند. نمى ‏توانيد پيدا كنيد.

اينها دو مقدمه عرض بنده بود. مقدمه اول اين‏كه جهان منظم است، پس نمى ‏شود بى ‏نظم زندگى كرد. مقدمه دوم اين‏كه جامعه امروز همه چيزش مؤسساتى، سازمانى و تشكيلاتى است و اگر ما بخواهيم بى ‏سازمان و بى ‏تشكيلات فعاليت كنيم موفق نخواهيم شد. حالا اگر اين دو مطلب را پذيرفتيد كه چه بهتر. اگر هم نپذيرفتيد، به پنجاه سال پيش تا حالا مى ‏ماند كه همه ‏مان خُرد شديم، له شديم، قوايمان تلف شد، هركس به راه خودش رفت، هر كس با ديگرى تضارب و تزاحم داشت و مشكلات بي شمارى پيش آمد. نتيجه هم اين شد كه ديگران هزاران فرسنگ از ما پيش افتاده و رفته‏ اند، اما ما هنوز همين جا هستيم و باز هم مى‏ مانيم. ميل خودتان است. مى‏ خواهيد بپذيريد، نمى ‏خواهيد هم نپذيريد. اينها دو مقدمه كوتاه بنده بود.

 مشاهدات من از نظم و تشكيلات ديگران

حالا براى اين‏كه عرض كنم ديگران چگونه منظم و سازمان ‏يافته هستند، مشاهدات خود را بيان مى ‏كنم. لبنانى كه بنده در آن هستم، يكى از پايگاههاى مسيحيت و بلكه بزرگ‏ترين پايگاه مسيحيت غربى در خاورميانه است. چون آقايان مى ‏دانند كه مسيحيت در آغاز دچار يك شكاف بزرگ شد: مسيحيت غربى كه تابع پاپ بود، و مسيحيت شرقى كه از آن جدا شد و اُرتودوكس ناميده شد. مسيحيانِ غربىِ تابعِ پاپ را تصور نفرماييد كه يك فرقه هستند. كلمه «كاتوليك» به معناى مجموعه است، نه يك فرقه معين. فرَقِ بسيار متعددى هستند كه همه در لواى واتيكان و پاپ زندگى مى‏ كنند. اينها يك شاخه ‏اند. شاخه دوم، مسيحيانِ شرقى يا «ارتودوكس»ها هستند. ارتودوكس‏ها مركزيت جهانى ندارند. تابع پطركهاى خودشان هستند. هر منطقه وسيعى يك پطرك و، به تعبير صحيح‏تر، يك پَطْرِيَرْك (patriarch يونانى: پاتْرِيارْخ، به معنى رئيس خانواده، رئيس ذكور و متبوع گروهى خويشاوند) يا، به تعبيرِ عربىِ قديمِ ما، كه در مباحثات حضرت رضا و حضرت جواد مى‏ خوانيم، بَطْريق دارد. بنابراين، هر منطقه ارتودوكس‏نشين يك پطرك دارد. رئيس هم ندارند. منتها سنّت بر اين جارى شده است كه پطركِ استانبول، كه امروز آسيناغوراس نام دارد، پطركِ مسكونى ناميده شود. يعنى اولين مقام ارتودوكسى دنيا، كه بر ساير پطركها رهبرى ادبى و اخلاقى دارد، نه اين‏كه، مثل پاپ، پيشواى دينيشان باشد. پاپ پيشواى دينىِ كاتوليكهاى دنياست.

كمى از مطلب دور افتادم. همان ‏طور كه عرض كردم، مشاهدات بنده بيشتر ناظر به لبنان است كه مركز فعاليت كاتوليكها يعنى پيروان پاپ در خاورميانه است؛ چه فرقه روم كاتوليك، چه فرقه مارونى، و چه فرقه ارمن كاتوليك، و چه فرقه سريان كاتوليك. چهار فرقه طرف دار و پيرو پاپ در لبنان فعاليت مى‏ كنند. بنابراين، بنده مشاهداتى از كار مسيحيان دارم. از طرفى سفرى نيز به فرنگ رفته ‏ام. واتيكان را ديده ‏ام؛ در جلسه تاج‏ گذارى پاپ شركت كرده‏ ام؛ و لذا از تشكيلات و مؤسسات كاتوليكى جهان هم تا حدودى از نزديك مطلع شده‏ ام. ديگر آن‏كه سفرى نيز به آفريقاى شمالى و قاهره داشته ‏ام و از مؤسسات اهل تسنن نيز تا حدودى اطلاع پيدا كرده ‏ام. ارتباط زيادى هم به ‏واسطه لبنانيهاى مقيم آفريقا با آفريقاى سياه دارم. لذا از فعاليت مسلمانها در آفريقا كمى مطلعم. در بعضى از كنگره‏هاى اسلامى جهان شركت كرده‏ ام و با مسلمانان دنيا و رهبران دينى آنها هم كمى آشنا هستم. يعنى مى ‏خواهم يك تصوير اجمالى و خلاصه‏اى از فعاليتهاى مسيحيان و مسلمانان غيرشيعه براى آقايان ترسيم كنم.

 فعاليتهاى تبليغى مسيحيان

اما مسيحيان: خدا مى‏ داند كه وقتى متذكر نوع فعاليت مسيحيان مى ‏شوم، دلم آتش مى‏ گيرد. اين مردمى كه دينشانْ دينِ رهبانيت است، آن‏هم رهبانية ابتدعوها (27:57) به قول قرآن، ما كتبناها عليهم !(27:57) رهبانيت تارك دنيا! اينها چطور اين ‏قدر منظم شده‏ اند؟ در مجله‏اى به‏نام لايف، كه يك شماره‏اش مخصوص تشكيلات كاتوليكى دنيا بود، خواندم كه سازمان كاتوليك هاى دنيا آن‏قدر منظم است كه تمام احزاب دنيا، حتى احزاب سرّى و زيرزمينى روسيه، را پشت سر نهاده است. شما تصور كنيد كه با حكومت پليسى كه در روسيه است، اگر يك حزب سرّىِ ضدِّ دولتى بخواهد در آنجا فعاليت كند، چه مقدار بايد منظم و دقيق باشد. اين مجله مى ‏گويد تشكيلات كاتوليكى دنيا از احزاب سرّى دنيا هم منظم‏تر و مجهزتر است. اين مردمِ تارك دنيا چنين تشكيلاتى دارند. حالا ببينيم كه چگونه كار مى ‏كنند.

تشكيلات اينها چند رشته فعاليت دارد: يك رشته، رشته كليساهايشان است. به قول خودشان (مسيحيان عرب)، مؤسساتى كه رعايت ابرشيه مى ‏كنند؛ يعنى منطقه‏اى دارند كه اسم مردم را رعيت مى‏ گذارند، و اسم كشيش يا مطران يا پطرك را راعى رعيت، يعنى شبان اين گوسفندان. راعى ابرشيه همان راعى منطقه است. اين فرقه را «راعويه» مى ‏نامند. يعنى فرقه‏اى كه كليساها را اداره مى‏كند، نماز مى ‏گزارد، تشريفات اكليل و عقد و ازدواج انجام مى ‏دهد و مراسم مذهبى را در وفيات، كه عربها به آن جناز مى ‏گويند، به جاى مى ‏آورد. بنابراين، كشيشها و اداره ‏كنندگان كليساها يك دسته‏ اند. دسته ديگر متولّيان ديرهايى در مسيحيت هستند كه از نظام كليساها استقلال دارند. اين ديرها خود مؤسسات مستقلى هستند كه ابتدا منفصل از واتيكان پديد آمدند، اما بالاخره به آن ملحق شدند. اين ديرها خود چند دسته‏اند. در درجه اول و از همه آنها مهم‏تر، «ژزوئيت‏ها» يا «يسوعيها» هستند. كتاب المنجد را همه ملاحظه فرموده‏ايد كه مى ‏گويد: «الآباء اليسوعيين». اين يسوعيها همان ژزوئيت‏ها هستند. اينها فرقه بزرگى هستند. رئيس يسوعيهاى دنيا را پاپ سياه مى‏ نامند. اينها در حقيقت حكام واتيكان هستند. مى ‏گويند پاپ سلطنت مى‏ كند و نه حكومت؛ يعنى حكومت واقعى به دست ژزوئيتها يا يسوعي هاست! يسوعي ها هستند كه اداره امور واتيكان در دنيا را بر عهده دارند.

البته ديرهاى ديگرى هم هستند: مثل دير «فرانسيسكن» و دير «دومنيكن». در لبنان ديرى است به نام دير «عبرين»، و نيز ديرى هست كه «كسليك» ناميده مى ‏شود. اينها انواع ديرهايى هستند كه استقلال دارند. تشكيلات اينها را بعدا عرض مى‏ كنم. ديرِ جديدى را هم به وجود آورده ‏اند كه دير «كارگرى» نام دارد.

وظايف كليسا

اين تشكيلاتِ بسيار مقتدرِ كليسا، در اداره امورِ مذهبىِ مردم به قدرى دقيق است كه اگر در دهى از دهات تنها يك خانواده مسيحى حضور داشته باشد، روز يكشنبه كشيش مخصوصى به آنجا مى ‏رود تا مراسم اقامه نماز را انجام دهد. در لبنان دهى هست كه مركز شيعيان است و «جبع» نام دارد. يا به قول خود لبنانيها «جباع». همان جايى كه «جبعى جبعى» مى‏ خوانيم. ده مهمى است. همه ساكنان آن شيعه هستند و منطقه پيرامون آن هم شيعه ‏نشين است. در اين ده يك خانواده، تنها يك خانواده مسيحى وجود دارد. نه اينكه بخواهم مبالغه كنم. تنها يك خانواده، شامل پدر و مادر و دو سه تا بچه، مسيحى هستند. اين ده كليسايى دارد. آقاى كشيش روزهاى يكشنبه مى ‏آيد، در كليسا اقامه نماز مى ‏كند و بازمى ‏گردد. ده ديگرى هست به نام «روم»، كه نصف جمعيّتِ آن مسيحى است، و نصف ديگر آن شيعه. البته آن نيمه‏اى كه مسيحى است، جمعيت چندانى ندارد. يعنى سكنه آن چند نفرى بيشتر نيستند. شايد مجموعا به هشتاد نفر نرسند. اين ده يك مدرسه دارد. روزهاى يكشنبه كشيشى براى تعليم امور دينى محصلين به ده روم مى ‏آيد، درس خود را مى‏ دهد، و بازمى ‏گردد. يعنى شما در تمام نقاط دنيا، يك مسيحى كه كليسا از او غافل شده باشد و به او نرسد، و روز يكشنبه امكان نماز را برايش فراهم نكند، اصلا نمى‏ يابيد! حالا شما تمام كاتوليكهاى دنيا را تصور بكنيد كه بالغ بر 500ميليون نفر هستند. اينكه اين 500ميليون نفر را اينها چطور بايد كنترل بكنند، خدا مى‏ داند!

خوب، در مقابل اينها ما هستيم، كه در وسط افتاده ‏ايم و شده ‏ايم مثلِ گوشت قربانى! دهاتى داريم كه مسيحيها در آن تبليغ مى ‏كنند؛ دهاتى داريم كه سنّيها در آن تبليغ مى ‏كنند؛ دهاتى داريم كه بهايي ها در آن تبليغ مى ‏كنند؛ و همين‏طور إلى آخر!

خوب، اين وضع كليساهاى مسيحى است. البته غالبا مدارسى هم وجود دارند كه تابع كليساها هستند. اينها نظير همان ملاهاى قديم ما هستند، كه در هر دهى به صورت مدرسه تأسيس شده‏ اند. كشيشها اين مدارس را اداره و در آن تدريس مى‏ كنند.

 سازمان وسيع ديرها

قسمت دوم، كه بسيار عجيب است، مسئله ديرهاست. يسوعي ها را براى شما مثال مى ‏زنم. اين يسوعيها اول در اثر كوتاهي هايى كه كليسا طى قرون وسطى نسبت به امور دينى و مذهبى و علمى كرد، شكل گرفتند. «لوتِر»ى آمد، پروتستانها آمدند، و از كاتوليكها منفصل شدند. جوانانى بودند كه به نام «يسوعى» متشكل شدند و يك سلسله كارهايى شروع كردند. آمدند و ديدند كه روحانيت از مردم دور شده، به صورت اشرافى درآمده، به صنف معينى بدل گشته و از مردم فاصله گرفته است. ايشان براى اين‏كه با مردم نزديك شوند، آمدند و مؤسساتى درست كردند كه در حقيقت صبغه فرهنگى داشت. دانشگاه تأسيس كردند، مدرسه درست كردند و كشيشهايى تربيت كردند كه غير از كشيش بودن، وكيل عدليه هم هستند، مهندس، طبيب، معلم، استاد دانشگاه، فيزيك‏دان و شيمى‏دان هم هستند و هكذا. تمايز اينها با مردم عادى فقط يك يقه سفيد است. و الّا لباسشان عينا لباس عادى است. كارشان هم اداره امور بيمارستانها، دانشگاهها، مدارس حرفه‏اى، دارالايتامها و درمانگاههاست.

طبيبى هست در نهايت دقت و مهارت، در عين حال كشيش هم هست. اگر براى شما عرض كنم كه روبرت كخ، كاشف ميكرب سل، كشيش بوده است، تعجب نكنيد. اگر عرض بكنم كه بسيارى از كاشفين نظريات جديد كشيش بوده‏اند، تعجب نكنيد. يكى از اينها همين كشيش بلژيكى «لومتر» است كه اصل توسعه عالم را كشف كرد؛ كه عالم دائما گسترده ‏تر مى ‏شود. همين نظريه‏اى كه با آيه كريمه  و السماءِ بَنَيناها بأي-لدٍ و إنّا لَموسِعون (47:51) منطبق است. يعنى عالم در حال توسعه است. اين نظريه‏اى كه در قرآن به آن اشاره شده است، توسط يك كشيش بلژيكى به نام لومتر طرح شد. با اينكه كشيش است، اما اطلاعات كيهانى او به قدرى زياد است كه نظرياتش مورد اقتباس همه دانشمندان است. يعنى شما در ميان طبقه كشيشها مى‏ توانيد طبيبهاى خوب، مخترعهاى بنام، فيزيك‏دانهاى خيلى مهم، شيمى ‏دانهاى خيلى مهم، وكلاى عدليه معروف، و رياضى ‏دانان برجسته بيابيد. بنده در بيروت دوستى دارم كه در سلسله سخنرانيهايى كه اخيرا درباره اسلام و مسيحيت در لبنان انجام مى‏ شود، شركت مى‏ كرد. نامش «أب فرانسوا دوپريلاتور» است. «أب» يعنى كشيش. اين مرد، استاد فيزيك و بزرگ‏ترين فيزيك‏دان در خاورميانه است. كشيش هم هست. اتفاقا لباسش هم لباس كشيشى است. مرد بسيار عالمى است و در عين حال كشيش هم هست.

اينها با اين اوصاف چكار كردند؟ آمدند و مجارى امور را به دست گرفتند. همان مجارى الامورى كه بر اساس اخبار و احاديثِ ما بايد به دست «العلماء باللَّه» باشد. اين مجارى امور را به دست گرفتند. مهندس، طبيب، وكيل عدليّه، رياضى ‏دان، فيزيك‏دان و... آن وقت خدا مى‏ داند كه اينها در مؤسساتشان چه مى ‏كنند. تصور نكنيد كه صريحا تبليغ مسيحيت مى‏ كنند. هرگز. بلكه با علم، با اخلاق، و با روش مردم‏دارى، مردم را جذب مى‏ كنند. بنده در طول سال گذشته  14جلسه با جوانى به نام «شفيق قاسم» اهل «صيدا»، كه سنى است، صحبت كرده ‏ام. اين جوان در مدرسه يسوعيهاى لبنان مشغول درس خواندن بود، و بعد از اينكه درسش تمام شد و تصديق كلاس دوازدهمش را گرفت، مسيحى شد. يعنى صريحا مسيحى بودن خود را اعلان كرد. پدر و مادرش به وحشت افتادند. به اين و آن مراجعه كردند، به اين آقا شيخ سنى و به آن يكى، اما هيچ فايده‏اى نداشت. بالاخره پيش ما آمدند و گفتند آقا، اين از دين اسلام خارج شده، فكرى به حالش بكنيد. ما هم ملاقاتها را شروع كرديم. ديدم كه واقعا نه ‏تنها مسيحى عادى شده، بلكه در اثر تبليغات مدرسه يسوعيهاى لبنان، مسيحى بسيار متعصب و علاقه ‏مندى هم شده است. ما در آنجا جوانهاى معروفى از شيعه داريم كه مسيحى شده‏اند. تصور نكنيد كه مسيحى نمى ‏شوند. ما جوانى داريم از خانواده عسيران، كه از خانواده‏هاى محترم شيعه در لبنان است. او الآن كشيشى شده است به نام «عفيف عسيران». يك استاد دانشگاه آمريكايى بيروت هم هست به نام «دكتر ماجد فخرى»، كه او هم مسيحى شده است. چنين نمونه ‏هايى وجود دارند. تصور نكنيد كه مسلمانها از اسلام بيرون نمى ‏روند. خير. بيرون مى ‏روند، خوب هم بيرون مى ‏روند.

به هر حال، كشيشانى كه عرض كردم، مجموعه‏اى از خبرگان و متخصصينى هستند كه در همه رشته‏ ها دستى دارند و اداره امور دانشگاهها را بر عهده دارند. اين گونه مؤسسات اين‏ قدر به كليسا خدمت كرده ‏اند، كه عرض كردم رئيسشان را پاپ سياه مى ‏نامند، و در حقيقت اينها قدرت واتيكان را در دست دارند. اينها در دنيا متجاوز از چند هزار دانشگاه دارند. آقا بشنويد. يك مؤسسه دينى مسيحى چند هزار دانشگاه دارد. چند هزار بيمارستان دارند. چند ده هزار مدرسه و درمانگاه و دارالايتام و مدرسه حرفه‏اى و مؤسسات مشاوره‏اى و روضة الاطفال و مهد كودك و سالنهاى ورزشى و سالنهاى سخنرانى و، هزار برابرِ اين، مؤسسات اجتماعى دارند... اينها طبق آمارى كه خودشان دارند، 300ميليون نفر از مردم دنيا را باسواد كرده‏ اند. آقا هرچه باشد، 300ميليون نفر آدم بى ‏سوادى كه باسواد شده‏ اند تحت تأثير اينها قرار مى‏ گيرند. البته همه ‏شان هم مسيحى نشدند، اما بسياريشان شدند. اين مؤسسه تنها يك دير از ديرهاى مسيحيان، به نام «دير يسوعيها»ست. و هكذا ساير ديرها... اضف الى ذلك ديرهاى «فرانسيسكن» و «دومنيكن» و «عبرين» و «كسليك» و هزار جور دير ديگر، كه استقلال داخلى و مالى خود را حفظ كرده ‏اند، و در عين حال از ارتباطى هرمى با واتيكان برخوردارند. كار مسيحيها اين‏گونه است. آن وقت خدا مى ‏داند كه چطور دارند در اين دنيا رخنه مى ‏كنند و همه ‏جا را مى ‏گيرند. در خود لبنان ديرى هست به نام «عبرين»، ديرى كوچك كه در ميان بيابان قرار دارد و كشيش تربيت مى‏ كند. رفته ‏رفته و در اثر فعاليت كشيش ها، مدرسه ‏هايى تأسيس شده است. تنها دير عبرين اكنون  82مدرسه دارد. دير ديگرى هست به نام «كسليك»، كه تازگى دانشگاهى هم تأسيس كرده است، و دانشكده‏اى به نام «تشريع»، يعنى قانون‏گذارى، ايجاد نموده است. اين دانشكده در شهرى به‏نام «جونيه» در نزديكى بيروت واقع است، و از بنده نيز دعوت كرده است تا تشريع اسلامى را در آن درس بدهم. اينها نوع كار آنهاست. آن وقت مى ‏خواهيد اثر عملشان چطور باشد؟

براى پيشرفت دين حق بايد تلاش كرد

شما تصور مى‏ كنيد كه حق مطلق، خودبه ‏خود و بدون تلاش، پيش مى‏ رود؟ اين حرف درست نيست آقا! بنده عبارتى از پيغمبر اكرم‏ص در روز «بدر» براى آقايان مى ‏خوانم، ببينيد از اين حرف چه درمى‏ يابيد. پيغمبرص در اين دعا مى ‏فرمايد كه: اللهم ان تهلك هذه العصابه فلن تُعبد بعد. يعنى خدايا، اگر اين دسته كشته شوند، كسى ديگر عبادتت را به جا نمى ‏آورد. عجب! معلوم مى ‏شود كه اگر مردانى، محمدى، فداكارانى و اصحابى براى دين خدا تلاش نكنند، خدا عبادت نخواهد شد! ديگر از عبادت خدا كه ما چيزى برحق‏تر نداريم؟ پس اين كه دل ببنديم كه دين ما حق است، مذهب ما حق است و خودبه‏ خود راه خودش را باز مى ‏كند، به نظر بنده درست نيست. خير. اگر ما تلاش نكنيم، همين دين حق و همين مذهب حق، آن‏طور كه لازم است پيش نمى ‏رود، يا كمتر پيش مى ‏رود.

اين آقايان، همين دين را، همين روشهاى ترك دنيايى و غيرطبيعى و ناهماهنگ با ذات انسانيشان را، با تبليغات، به‏شدت در اعماق قلبهاى مردم نشانده‏ اند.

چهارده كشيش براى تبليغ به كشور اوگاندا رفتند. اوگاندا يكى از كشورهاى آفريقايى است، كه آقايان حتما اسمش را شنيده ‏اند. چهارده كشيش به آنجا رفتند و بوميان آفريقايى آنها را خوردند! شما خيال مى ‏كنيد كه از هدفشان دست كشيدند؟ خير. چهارده زن تارك دنيا و دختران راهبه را به جاى آنها فرستادند و مشغول تبليغات شدند. آقا منفى ‏بافى هم نبايد كرد كه بنشينيم بگوييم: «آنها استعمار مى ‏كنند». خيلى خوب، اما اگر فداكارى نمى ‏كردند، نمى‏ توانستند بروند. آنها رفتند و تبليغ كردند. الآن عده مسيحيان اوگاندا نسبت به پنجاه سال پيش صد برابر شده است.

جنوب سودان را ببينيد، و ببينيد كه از سه سال پيش كه كشيشها را بيرون كردند، چه حوادثى در آنجا پيش آمده است، كه بالاخره هم ممكن است خداى نكرده به جدايى جنوب سودان از شمال آن منجر شود.

«ماسينيون»، مستشرق بزرگ فرانسوى را، كه روح اسلامى دارد، مى ‏شناسيد، و حتما شنيده‏ ايد كه در يكى از مجامع پاريس اعلام كرده است كه اسلام دينى خدايى است. او كتابى به نام سالنامه دنياى اسلامى در  1954دارد كه به چاپ رسيده است. ماسينيون در اين كتاب مى ‏نويسد كه طى سال  1954شش ميليون نفر در آفريقاى سياه مسلمان شدند، اما با تبليغات مسيحيها و تلاشهايى كه به عمل آوردند، يك ميليون نفر از سياهان نيز مسيحى شدند. البته اين طبيعى است. سياههاى بت‏پرست و سياههاى توتميست و طرفدار درخت و روباه، بعد از اين كه مستقل شدند، ديدند كه دينشان در عمل پاسخگو نيست. لذا به فكر دينهاى آسمانى و جهانى افتادند. يهوديت، كه دينى عنصرى است و كسى را نمى ‏پذيرد، مگر از راه بهاييها. چون بهاييها دست يهوديها هستند- فراموش نكنيد. بنابراين، متوجه شدند كه يا به مسيحيت يا به اسلام بايد متوسل شوند. آنها ديدند كه اسلام دينى است پاك كه سابقه استعمار و غارتگرى ندارد. از طرفى عقايد اسلامى روشن و واضح است. يك خدا دارد، نه سه تا، و عقايدش پيچيده نيست. پس اولا دينى است كه سابقه استعمار ندارد، ثانيا پيچيدگى و مشكلى در اعتقادات ندارد، ثالثا احكام عملى و سهلى دارد. اين است كه به اسلام روى آوردند. شش ميليون نفر در سال  1954مسلمان شدند.

خوب. اما بعد چه شد؟ به دليل نبودن تبليغ و مبلّغ اسلامى، نتيجه اين شد كه آمدند و آبروى اسلام را بردند. گفتند ببينيد اين مسلمانها چقدر عقب‏ افتاده ‏اند! ببينيد چقدر در كشورهايشان كودتا رخ مى‏ دهد! ببينيد چقدر كثيف ند! ببينيد چقدر سطح علمشان پايين است! ببينيد كه در تمام اين مدت، حتى يك جايزه «نوبل» را هم مسلمانها نبردند. (چون مسيحيان تمدن اروپايى را با تمدن مسيحى خلط مى‏ كنند. در حالى كه تمدن اروپايى هيچ ربطى به مسيحيت ندارد. تا وقتى كه كليسا در اروپا قدرت داشت، اين تمدن جديد نبود. تمدن جديد، على ‏رغم مسيحيت در اروپا به وجود آمد، و اصلا تمدنى وثنى است نه تمدن مسيحى.) به هر حال، گفتند كه تمدن داريم و چنين و چنان... بعد هم به ‏واسطه همين ديرهايى كه عرض كردم وارد عمل شدند. بچه مريض آفريقايى را وقتى يك مؤسسه سالم مى‏ كند آقا، بى ‏سواد را كه باسواد مى ‏كند و بعد هم به دانشگاه مى‏ فرستد، بى‏ پول را كه پول‏دار مى ‏كند، بى‏ تربيت را كه تربيت مى ‏كند، مى ‏دانيد چه عاطفه‏اى نسبت به اين پدران تربيت ‏كننده در او ايجاد مى ‏شود؟

شخصى در سنگال هست كه شاهدى بر اين سخن است. سنگال يك كشور آفريقايى است كه 9/99 درصد مردم آن مسلمان و5/0 درصد آن مسيحى‏ اند. با اين حال، رئيس جمهور اين كشور مسيحى است كه سينگور نام دارد. سينگور يك بچه مسلمان و اتفاقا يك بچه‏ آخوند است. مسيحيها او را زير بال و پر گرفتند و به مدرسه فرستادند تا باسواد شد. بعد هم او را به اروپا فرستادند تا استاد عظيم دانشگاه شد. وى الآن يكى از فرهنگيان و باسوادهاى بزرگ دنياست كه مسيحيان و مسلمانان سنگال در مقابل مقام علمى او تعظيم مى ‏كنند، و اخيرا هم رئيس جمهورش كردند. پس بنابراين، مردم را به واسطه سعى در بهبود وضع دنيايىِ آنها جذب مى‏ كنند.

اين هم داستان ديرها. آن داستان كليساها بود كه ملاحظه فرموديد كه در هيچ نقطه دنيا يك مسيحى نيست كه بدون رهبرى دينى باشد و اگر تنها يك خانواده مسيحى در دهى بود، وضع كليسايش مرتب و وضع كشيشش مرتب است. اين هم وضع ديرهايشان، مؤسسات فرهنگي شان، دانشگاه هايشان، بيمارستان هايشان و ديگر سازمانهاى عجيب و غريبشان، كه واقعا شگفت‏ آور است. اينها يك ذره از كار مسيحي هاست.

دنياى اهل سنت

حالا بياييم سراغ سنّيها- زُمَلاء و برادران دينى خودمان. آنها هم تا حدودى منظم‏ اند. الآن در آفريقاى سياه، در لبنان، و در كشورهاى ديگر، مبلغين فراوانى از الاَزهر مى‏ بينيم. در شهرى كه من زندگى مى‏ كنم، مردى هست به نام شيخ محى‏ الدين حسن، كه از الاَزهر فارغ التحصيل شده و در آنجا به وظايفش سرگرم است. هم وضع سُنّيهاى صور را اداره مى ‏كند و هم فلسطيني هاى پناهنده به آن منطقه را. هم نماز جماعتش را مى‏ خواند و هم به خوبى به همه آنان مى ‏رسد.

مؤسسات ديگرى نيز دارند كه با مؤسسات مسيحى مشابه است. مثلا در لبنان مؤسسه‏اى دارند به نام «المقاصد الخيريّة الاسلاميه». برادران سنىِ ما هم شروع كرده ‏اند. الآن متجاوز از  180مدرسه در دهات احداث شده است، مدرسه ‏هايى كوچك، حتى در دهات شيعه‏ نشين! آثار كار آموزشى را هم مى ‏دانيد چقدر است؟ بنده الآن دِه‏هايى در بعضى مناطق مى ‏شناسم كه، در اثر كار همين مدارس، جوانانشان تقريبا سنى شده‏ اند. براى پدرانشان هم فرقى نمى‏ كند. در تمام نقاط دانشگاهشان مرتب و دارالتبليغشان فعال است. در بيروت هم مؤسسه‏اى دارند به نام «ازهر». تمام مناطق لبنان كنترل و احصا شده است، و براى تبليغ و مدرسه نيرو فرستاده مى ‏شود. البته ازهر غير از اين كه مبلغين حضورى مى ‏فرستد، مبلغين غيرحضورى نيز از مصر مى ‏آورد، كه همان معلمها و فرهنگيها هستند. اينها يك سلسله دوره‏هاى خاص مى‏ بينند و به مناطق مى ‏روند.

اما وضع ما

آن داستانِ مسيحيها، اين هم داستان برادران دينيمان، سُنّيها؛ آن هم به‏ طور اجمال. اما ما! ما شيعيانِ مرتضى على! ما مردمى كه اسلامِ خدا را با طاهرترين مذهبش معتقد و پيرويم! ما وضعمان چگونه است؟ تشكيلاتمان چگونه است؟ من چون در اينجا نشسته‏ ام، كه عرض كردم فجر اميد است، آزادم كه اين حرف را بزنم! و اِلّا اگر در غير اينجا و در غير اين مؤسسه بود، اين حرف به نظرم ويرانگر مى‏ آمد! يعنى اميدتان را قطع مى ‏كرد!

آقا، شما يك نفر را به من معرفى كنيد كه عدّه روحانيون را در ايران بداند! شما كه افرادتان را نمى ‏شناسيد، چطور مى ‏خواهيد كار كنيد؟

چند تا شيعه در دنيا هست؟ بفرماييد!

چند تا روحانى شيعه در دنياست؟ بفرماييد!

چند تا روحانى در ايران است؟ بفرماييد!

مقدار تحصيلاتشان چقدر است؟ چند تا مسجد در ايران است؟ صلاحيت روحانيونى كه در مناطق كار مى ‏كنند چقدر است؟ ارتباطشان با هم چگونه است؟ اگر يكيشان مريض و گرفتار شد، به چه وسيله‏ اى مى ‏شود به او كمك كرد؟ من خيلى معذرت مى ‏خواهم كه اين مطالب را در حضور آقا (مرحوم آيت‏اللَّه العظمى شريعتمدارى)  عرض مى ‏كنم!

اصلا اين حرفها چيست؟ آقايان، ما كجا مى ‏خواهيم زندگى كنيم؟ در كدام دنيا؟ نتيجه ‏اش هم مى‏ دانيد چيست؟ اين است كه نه‏تنها مسيحيان از ما مى‏ برند، نه‏ تنها يهودي ها از ما مى‏ برند، نه‏ تنها سنّي ها دارند از ما پيش مى‏ افتند! ما هم در خواب خوش فرو رفته‏ ايم كه «آقا ابدا! شيعيان مرتضى على مگر ممكن است برگردند؟» بله آقا. بنده ديده‏ام شيعه مسيحى شده! ديده‏ام شيعه سنى شده! ديده‏ام شيعه وهّابى شده! شما ممكن است ديده باشيد، ممكن هم هست نديده باشيد! اينجا با دلى خوش نشسته‏ ايم، به حقّانيّت خودمان اعتماد داريم، و خيال مى ‏كنيم كه مطلب تمام شده است. كجا تمام شد آقا! آخر مگر مى ‏شود بى‏ تبليغ و بدون سازمان‏دهى پيش رفت؟

اقلا ما همان قسمت مساجدمان را منظم كنيم. تبليغاتمان را منظم كنيم. در دعوتمان هماهنگى به وجود بياوريم. آقا، بنده پاى اين منبر مى‏ روم يك چيز مى‏ شنوم، پاى آن منبر چيزى ديگر! اصلا متناقض! اصلا نامربوط! اين منبرى يك چيز مى ‏گويد، و آن يكى چيزى ديگر! من چطور مى‏ توانم با اين تبليغاتِ متناقض ايمانم را بارور كنم و رشد دهم؟ به هيچ وجه ممكن نيست چنين چيزى تحقق يابد!

ما اصلا خواب هستيم! اين كارهايى كه حالا مى ‏خواهيم بكنيم بايد  50سال پيش، بلكه  150سال پيش، شروع مى‏ كرديم. اميدوارم كه به سرعت پيش برويم. چون در خطابِ آقا در روز افتتاح شنيدم كه مى‏ گويند امتيازِ روحانيتِ شيعه اين است كه وابستگى به جايى ندارد، هر قدر بخواهد، مى‏ تواند تكاپو كند. اميدوارم اين حسن ظن بجا باشد. ما آقا وضعمان خيلى عجيب است! مسيحيها را عرض كردم. كاشكى آنان بودند. حقيرترين و بى‏ مايه‏ترين مذاهب دارند فرزندانمان را از دست ما خارج مى ‏كنند. بنده در اصفهان و در شيراز مشاهده كردم كه تبليغات بهايي ها شديدا نظم و وسعت دارد، با هيئتهاى  9نفرى، سفرهاى تشويقى، و اين‏جور بازيها.

بايد در مقابل اينها آماده شد. اگر فرزند اين دنيا هستيم، دنيايى كه والسماء رفعها و وضع الميزان (55: 7) دنيايى كه همه‏ چيزش منظم است، اگر منظم نباشيم، محكوم به مرگيم و فرزند اين دنيا نيستيم. در عصرى كه همه چيزش به صورت مؤسسه درآمده، بايد خودمان را سازمان دهيم و منظم كنيم. بنده در يك ساعت چقدر ديگر مى ‏توانم بيشتر از اين بگويم؟ اين از مؤسسات مسيحيها، آن هم شمّه‏اى از مؤسسات سنّيها. در مقابل اينها آقا، ما بايد خودمان را منظم كنيم. واقعا سؤال اول اين است كه ما اصلا چه تعداد روحانى داريم؟ كجاها روحانى داريم و كجاها نداريم؟ وضع دينى مناطق چه جور است؟ دهات چه وضعى دارند؟

حالا نگوييد اين كار را نجف بايد بكند، بالا بايد بكند، پايين بايد بكند. همه‏ مان مسئوليم. همه‏مان بايد براى چنين هدفى همكارى كنيم. كار را منظم كنيم! مناطق را تقسيم كنيم. احصاء و آمار دقيقى از دهاتمان، از اوضاع شهرها و مناطقمان، از روحانيونى كه در آنجا هستند، از اين كه چقدر پيش يا عقب رفته‏ اند، تهيه كنيم.

البته ما حالا انتظار نداريم كه مؤسساتى شكل بگيرد، مدارسى به وجود بيايد، درمانگاههايى به وجود بيايد، بيمارستانهايى به وجود بيايد، و مدارس حرفه‏اى به وجود بيايد. اگر اينها هم بشود كه چه بهتر، اميدوارم كه بشود؛ ولى اولين قدم، هماهنگى در دعوت است. و ما هنوز اين هماهنگى را در يك شهر و حتى در يك مجلس نداريم. سه تا منبرى بالاى منبر مى ‏روند، هر كدام يك جور حرف مى‏ زنند. يكى از اين طرف مى‏ رود، ديگرى خلاف آن مى ‏رود. اينها كى بايد علاج شود آقا؟ چه وقت؟

حالا، اگر چنين سازمان‏دهي ى به وجود آمد، اگر چنين هماهنگي ى درست شد، اگر چنين روش صحيحى اتخاذ شد، آن وقت كار ما خيلى خوب پيش خواهد رفت. براى اين كه يك كمى هم در آخر سخنم، با حلواى پسين و ملح اول، به قول نظامى، دهانتان را شيرين كرده باشم، عرض مى ‏كنم كه اگر به ‏طور منظم و سازمان‏ يافته كار كنيم، خيلى زودتر و بهتر مى ‏توانيم جلو برويم...

دين ما دين زندگى است

در آن ولايتى كه ما هستيم گفته مى ‏شود كه بهترين شيوه دعوت الى اللَّه، يعنى دعوت مردم به سوى خدا، سبكى است كه ما داريم. از بنده دعوت كردند در مؤسسه‏اى در لبنان به نام «ديرالمخلص» سخنرانى كنم. دو تا مؤسسه در كنار هم هست: يكى متعلق به راهبان است و ديگرى متعلق به راهبات. اين طرف كشيش مى‏ پرورانند و حوزه علميه آنهاست، آن طرف هم دختران تارك دنيا مى‏ پرورانند. در اين مؤسسه از بنده دعوت كردند كه صحبت بكنم. در راه، كه از صور به سوى ديرالمخلص مى‏ رفتم، معاون مطرانِ دير  هم سفرِ بنده بود. در راه به بنده گفت كه اين جوانها دنيا را ترك نموده و خودشان را از لذات دنيا محروم كرده ‏اند. دنيا هم امروز خيلى فريبنده شده است. اين است كه اگر بتوانى اينها را در اين جهاد و فداكاريشان تشويق و تقدير كنى، كار خوبى است. گفتم خيلى خوب.

بنده ساعتى در اين مجلس صحبت كردم. خدا شاهد است اين را كه عرض مى‏ كنم نه براى خودنمايى است، بلكه براى اين است كه آقايان را دلخوش بكنم، كه روش تبليغاتى و حقايق علميى كه ما داريم، بسيار بسيار جلوتر، عميق‏تر و مؤثرتر از حقايق علميى است كه ديگران دارند. در اين صحبتى كه كردم، بعد از مدتى، رئيس دير به مدير كل تبليغات لبنان، كه او هم مسيحى است، گفته بود: آن روحانيتى كه سيّد موسى ظرف يك ساعت در محيط دير ما پراكند، بيش از روحانيتى بود كه در مدت شش سالْ ما به اينها داده ‏ايم!

اميدوارم كه حمل بر خودنمايى نفرماييد. اين يك حقيقت است كه مربوط به بنده نيست. مربوط به آن دين مطهرى است كه مى ‏گويد: اگر زراعت بكنى عبادت و سجود خداست؛ اگر با زنت حسن معامله بكنى عبادت و سجود است؛ اگر در بازار تجارت بكنى عبادت و سجود است؛ آن دينى كه مى ‏خواهد هميشه در همه جا و همه وضعْ انسان به ياد خدا باشد و هيچ چيز را با ذكر خدا و ياد او منافى نمى‏ داند؛ آخر در مقابل اين دين، مسيحيها هستند، كه اصلا عبادت را جز در كليسا و جز در شرايطى خاص ممكن نمى‏ دانند. يك كشيش نوظهورى هست به نام «فيلاردو شارمان» كه او هم از علماى بزرگ است. اين كشيش آمد و عنوان نمود كه: عبادت تنها اين نيست كه در شب عيد كريسمس و ولادت مسيح‏ع آن خمير مخصوص را با آن آب مخصوص مخلوط كنيد و بخوريد؛ عبادت تنها اين نيست. گفته است كه: شما حتى اگر سنگى را برداريد و جاده‏اى را صاف كنيد، اين عبادت است. وقتى وى اين حرف را زد، كتابهايش تحريم گرديد و تا مدتها خوانده نشد. رنگ كفر حالا تازه آهسته آهسته دارد از روى فيلاردو شارمانِ كشيش زدوده مى ‏شود. اين در حالى است كه هزار و سيصد سال پيش پيغمبر ماص به ابوذر مى ‏گويد: حتى در خواب و خوراك قصد قربت كن. دين ما اصلا براى زندگى است. دين ما در كارخانه، در مدرسه، در بيمارستان، در زمين كشاورزى، در بازار و در همه جا، همراه ماست. اين دين است كه مى‏تواند زندگى كند. حتى عبادات ما چنين سمت و سويى دارند. سخنى را نقل مى‏كنم كه متعلق به بنده نيست، بلكه مال شخصى اتريشى به نام «محمد اسد» است كه سى چهل سال پيش مسلمان شده و فعلا در شهر طنجه در كشور مغرب ساكن است. بسيار مرد خوبى است و حرفهاى خيلى خوب دارد. او مى ‏گويد: در عبادتهاى اسلامى، از قبيل نماز و حج، سعى شده است تا هر دو جنبه دنيا و آخرت، و جسم و روح، با هم توأم شوند. وى مثلا مى‏ گويد كه ممكن بود در مورد نماز به ما بگويند: همين‏طور تكيه دهيد و توجه قلبيتان به خدا باشد. اما نگفته‏ اند. به جاى آن، در حالى كه قلبت پيش خداست، ركوع مى ‏كنى، سجود مى ‏كنى، تكبير مى‏ گويى، ذكر مى‏ گويى، يعنى هم بدنت كار مى ‏كند و هم قلب و روحت كار مى‏ كنند. قلبت متوجه خداست، اما، هم‏زمانِ با آن، اعمالى از تو صادر مى ‏شود، تا عادت كنى كه حتى در حين عمل خارجى هم متوجه خدا باشى، تا بتوانى در بازار هم كه هستى متوجه خدا باشى، تا بتوانى در حين كشاورزى هم متوجه خدا باشى. مقصود آن است كه دين ما دين زندگى است؛ دين ما دين سلامتى و صلح و صفاست. اگر بتوانيم، از نظر شكل و از نظر سازمان‏دهى، وضع خودمان را مرتب كنيم، هزارها هزار اميد است.

اميدوارم به بركت حقانيت اين دين، و صفا و خلوص قلوب اين برادران عزيز، كه با اين روح پاك و مطهر از همه چيزِ اين دنيا گذشته ‏اند، بتوانيم اين حقيقت را با شكلى منظم و موزون به دنيا عرضه بداريم تا، در ظرف مدتى كوتاه، عقب ‏ماندگى چهارصد پانصد ساله را جبران كنيم. و السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته.

 

دنباله نوشت: البته این سخنان برای ۴۶ سال پیش هستند و وضع تبلیغی و فرهنگی ما پیشرفت های زیادی کرده. ولی هنوز نقص های زیادی مشاهده می شود و جای کار بسیاری هست تا این مسائل تبیین شوند و نحوه عملکرد خود در این زمانه و وظایفی که بر دوش داریم را به درستی تشخیص دهیم.

پایان مطلب فعلا/.

2 خاطره!

 

 

الاغي كه عمليات را لو داد...!

بعد از عمليات محرم، دشمن به خاطر بازپس گيري مناطقي كه از دست داده بود، چند بار پاتك كرد كه با مقاومت خوب و جانانه بچه‌ها روبرو شد و عقب نشيني كرد. بعد از اين‌ كه آتش دشمن كمي فروكش كرد بچه‌ها از اين فرصت استفاده كردند و روبروي پل زبيدات مشغول استراحت شدند. من هم به اتفاق يكي از برادرهاي آر‌پي‌جي زن مشغول استراحت شدم. همين‌طور كه استراحت مي‌كردم چشمم به آر‌پي‌جي ‌اش افتاد. با ديدن آر‌پي‌جي تصميم گرفتم كه تيراندازي با آن را ياد بگيرم. براي همين به دوستم گفتم: خيلي دوست دارم با آر‌پي‌جي كار كنم و با آن تير اندازي كنم. از او خواستم كه كار با آن را به من بياموزد. ايشان با آن ‌كه خيلي خسته بود دست رد به سينه‌ام نزد و قبول كرد، كار با آر‌پي‌جي را برايم توضيح دهد... وقتي نحوه كار با آرپي‌جي را ياد گرفتم، دل تو دلم نبود. موشك آر‌پي‌جي را روي آن نصب كرد و توضيحات لازم را به من متذكر شد و آر‌پي‌جي را به من داد. آرپي‌جي را توي دستم گرفتم و براي تمرين تيراندازي كمي از بچه‌ها فاصله گرفتيم. با هم دنبال چيزي مي‌گشتيم تا آن را مورد هدف قرار دهيم. همين طور كه مي‌گشتيم چشمم به يك الاغ افتاد. خنديدم و گفتم: بيا ببين چي پيدا كردم. وقتي ايشان الاغ را ديد زد زير خنده و گفت: محمد حسابش را بگذار كف دستش تا ديگر اين طرف‌ها پيدايش نشود. من هم الاغ را نشانه گرفتم و ماشه را چكاندم. موشك شليك شد. موشك نرسيده به الاغ داخل شيار افتاد و منفجر شد. با انفجار موشك آر‌پي‌جي متوجه شدم يك عده از نيروهاي عراقي پا به فرار گذاشتند. با ديدن نيروهاي عراقي فهميدم كه آن‌ها قصد غافلگير كردن بچه‌ها را داشتند كه به خواست خداوند الاغ نقشه‌هاي آنان را بر ملا کرد .  

 

هميشه از پوشيدن لباس نظامي لذت مي بردم!

روزي در خدمت مقام معظم رهبري بودم كه فرمودند: من در زمان جنگ، هميشه با لباس نظامي در جبهه ها حاضر مي شدم. اما ترديد داشتم كه آيا مصلحت همين است كه من لباس نظامي را بپوشم يا با همان لباس روحاني در جبهه ها حضور پيداكنم؟! يك روز پنجشنبه كه از جبهه به منظور شركت در نماز جمعه به تهران آمدم براي دادن گزارش مستقيماً از فرودگاه به جماران رفتم، امام ( ره) در پشت پنجره ايستاده بودند. من مشغول باز كردن بند پوتين ها شدم و اين كار مدتي طول كشيد . حضرت امام ( ره) همچنان ايستاده بودند و با لبخندي ، به دقت مرا نگاه مي كردند . چون وارد اتاق شدم و دست امام را بوسيدم، ايشان دستي به شانه من زدند و فرمودند : زماني پوشيدن لباس سربازي در عرف ما خلاف مروت بود، ولي الآن مي بينم برازنده ماست ! با اين كلام دلرباي امام ، ترديد از دلم بيرون رفت و هميشه از پوشيدن لباس نظامي لذّت مي بردم!  (حجت الاسلام والمسلمين ذوالنوري)

                                                        

نه نمی توانم!

 

نه نمی توانم!

 

به سختی “نه” می گویید؟ شما هم مانند بسیاری از مردم، همیشه می کوشید تا نسبت به دیگران و به هزینه ی خودتان خوب باشید؟

خیلی ها هستند زمانیکه درخواست کمکی از آنها می شود، می خواهند همراهی کنند حتی اگر کارهای مهمتری برای انجام دادن داشته باشند.

چرا “نه” گفتن برایمان سخت است؟

برای اینکه “نه” گفتن را بیاموزیم بایستی در ابتدا متوجه شویم که چه چیزی ما را در برابر آن مقاوم می کند. در زیر دلایل معمولی که باعث سخت شدن “نه” گفتن برای ما می شود را خواهید دید.

۱- می خواهید کمک کنید. شما یک جورهایی قلب مهربانی دارید. نمی خواهید که طرف را اصطلاحا “دک کنید” بلکه می خواهید تا آنجایی که امکان دارد کمک کنید حتی اگر آن کار باعث هدر رفتن وقت تان شود.

۲- از گستاخ شدن هراسانید. خیلی ها اینطور فکر می کنند که “نه” گفتن به نوعی گستاخی است. این نوع تفکر مخصوصا در فرهنگ آسیا مرسوم است، جایی که “حفظ منزلت و شان” اهمیت دارد.

۳- می خواهید که سازگار باشید. نمی خواهید که خودتان را از گروه بیگانه کنید بنابراین درخواست های دیگران را تایید می کنید.

۴- ترس از نزاع. شما احتمالا از این می ترسید که در صورت رد درخواست فردی، باعث عصبانی شدن وی شوید. این می تواند منتج به یک برخورد زشت شود. اگر هم چنین اتفاقی رخ ندهد امکان دارد که اختلاف عقیده ای رخ داده و در نتیجه در آینده باعث نتایج منفی شود.

۵- ترسِ از دست دادن موقعیت ها. شاید با گفتن “نه” مضطرب شوید چرا که باعث بسته شدن درها بر روی تان می شود.

۶- خراب نکردن پل ها. برخی از مردم “نه” گفتن را نوعی روگردانی می دانند. اینطور فکر می کنید که، “نه” گفتن می تواند باعث خراب شدن پل ها و قطع رابطه ها شود.

“نه” گفتن به معنای گستاخ شدن شما نیست؛ همانطوری که ناسازگاری شما را نخواهد رساند. “نه” گفتن به معنای ایجاد نزاع نیست؛ همانطور که باعث از دست دادن موقعیت های تان در آینده نخواهد شد. و همچنین “نه” گفتن قطعا باعث خراب کردن پل ها نخواهد شد. این ها همه تفکرات اشتباهی هستند که در ذهن تان وجود دارند.

“نه” گفتن راجع به احترام به موقعیت ها، زمان و فرصت تان است. “نه” گفتن حق مسلم شماست.

۷ راه ساده برای “نه” گفتن

اگر شما اطمینان ندارید که چگونه بایستی “نه” بگویید، در زیر ۷ راه ساده برای انجام آن وجود دارد. آنها را در موقعیت های خوب به کار ببندید.

۱- “الان خودم اولویت های دیگری دارم، نمی توانم این کار را انجام دهم.”
اگر سرتان خیلی شلوغ است که درگیر درخواست یا پیشنهاد او شوید، جمله ی بالا به کارتان می آید. این جمله به دیگران می فهماند که وقت شما هم اکنون پر است، بنابراین او بایستی دست نگه دارد. اگر که می خواهید کارتان آسان تر شود، می توانید به جمله تان این را هم اضافه کنید که بر روی چه چیزی مشغول به کار هستید تا او بهتر متوجه شود.

۲- “الان زمان خوبی نیست چرا که من در میان انجام کاری هستم. چطور است که ما در زمان X دوباره ارتباط برقرار کنیم.”
خیلی پیش می آید که شما در میان انجام کاری هستید که ناگهان درخواست کمکی از شما می شود. اول، به او این اجازه را بدهید که دریابد “الان زمان خوبی نیست” چرا که شما در حال انجام چیزی هستید. دوم، با پیشنهاد زمانی دیگر به او بفهمانید که شما مشتاق به کمک هستید. از این طریق، او احساس بدی نخواهد کرد.

۳- “مشتاق به انجام آن هستم، ولی…”
این جمله باعث دلگرمی می شود، چرا که به او این را می فهماند که شما ایده ی او را دوست دارید و هیچ چیز اشتباهی درباره ی آن وجود ندارد.

۴- “اجازه بده ابتدا درباره ی آن فکر کنم، بعدا به تو خبر خواهم داد.”
این جمله بیشتر شبیه “شاید” گفتن است تا گفتن یک “نه” صاف و پوست کنده. اگر علاقه مند هستید اما نمی خواهید همین الان “بله” را بگویید، از این جمله استفاده کنید.

۵- “این ملاقات آن چیزی نبود که من نیاز داشتم اما یقینا درخواست شما را در نظر خواهم داشت.”
اگر کسی در حال ایجاد یک معامله یا فرصتی است که از قضا آن چیزی نیست که شما به دنبال آن هستید، اجازه دهید که او بداند این ملاقات آن چیزی نبود که به آن نیاز داشتید. در غیر این صورت، مذاکره می تواند خیلی طولانی شود. از طرف دیگر، این جمله به طرف می فهماند که هیچ ایرادی درباره ی پیشنهادش وجود ندارد.

۶- “من بهترین فرد برای کمک در این مورد نیستم. چرا آقا/خانم X را از درخواستت مطلع نمی کنی؟”
اگر از شما درخواست کمک در چیزی می شود که نمی توانید در آن شرکت کنید، به او این اجازه را بدهید که متوجه این موضوع شود که به دنبال فرد اشتباهی می گردد.

۷- “نه، نمی توانم.”
راحت ترین و ساده ترین راه برای “نه” گفتن استفاده از جمله ی بالا است.

ما موانع زیادی برای “نه” گفتن در ذهن مان ایجاد می کنیم. همانطور که در ابتدای این مطلب نیز دیدید، این موانع خود ساخته هستند و به هیچ وجه درست نیستند. خیلی درباره ی “نه” گفتن فکر نکنید و فقط آن را بی درنگ بگویید.

“نه” گفتن به ملاقات هایی که نیاز ندارید را یاد بگیرید، و هنگامی که این کار را انجام دادید در واقع متوجه خواهید شد که این کار چقدر آسان است. در نتیجه، شما وقت بیشتری برای خودتان، کارتان و چیزهایی که بیشتر برایتان مهم هستند، خواهید یافت.

 

 

. . . . . !!!

 

 

. . . . . !!!

 

پیش نوشت: زمزمه ایی می آید. خبری است؟؟

نوشت:

 ۱.     "آنچه كه من، امروز براى كشورمان مثل گذشته از همه چيز لازمتر ميدانم، وحدت كلمه‏ى آحاد ملت و وحدت كلمه‏ى نخبگان و مسئولان در مبانى اصولى است. يكى از چيزهائى كه براى كشور ما حقيقتاً مهم است اين است كه مردم احساس امنيت سياسى و روانى بكنند؛ فضاى روانى جامعه دچار التهاب نباشد. سعى ميكنند التهاب‏آفرينى كنند؛ اين هست. اين، جزو سياستهاى مخالفان نظام جمهورى اسلامى است. البته خود ما هم گاهى اوقات، نادانسته اين التهابها را افزايش ميدهيم. من توصيه ميخواهم بكنم - حالا مردم عزيز ما بحمداللَّه از بسيارى از كارهائى كه در اين زمينه انسان مشاهده ميكند، بركنارند. مردم نگاه ميكنند به بعضى از گفتگوها و بگومگوهاى بيجا و بيمورد كه گاهى در بين نخبگان سياسى مشاهده ميشود؛ نگاه مردم نگاه رضايتمندانه نيست. اين را ما از مراجعات مردم بخوبى ميفهميم - و حالا دو سه مسئله‏ى كوچك و كم‏اهميتى را كه وجود دارد و سعى ميشود كه از اينها براى التهاب استفاده شود، عرض ميكنم، براى اينكه درِ گفتگوها بسته بشود.

 يك نفر پيدا ميشود درباره‏ى مردمى كه در اسرائيل زندگى ميكنند، اظهار نظرى ميكند. البته اين اظهار نظر، اظهار نظر غلطى است. اينى كه گفته شود ما با مردم اسرائيل هم مثل مردم ديگر دنيا دوستيم! اين حرف درستى نيست؛ حرف غيرمنطقى‏اى است. مگر مردم اسرائيل كى‏هايند؟ همان كسانى هستند كه غصب خانه، غصب سرزمين، غصب مزرعه، غصب تجارت به وسيله‏ى همين‏ها دارد انجام ميگيرد. سياهىِ لشگرِ عناصر صهيونيسم، همين‏هايند. نميشود ملت مسلمان نسبت به افرادى كه اينجور عامل دست دشمنان اساسى دنياى اسلام هستند، بى‏تفاوت باشد. نه، ما با يهودى‏ها هيچ مشكلى نداريم، با مسيحى‏ها هيچ مشكلى نداريم، با اصحاب اديان در دنيا هيچ مشكلى نداريم؛ اما با غاصبان سرزمين فلسطين چرا؛ مشكل داريم. غاصب هم فقط رژيم صهيونيستى نيست. اين موضع نظام است، اين موضع انقلاب است، موضع مردم است. حالا كسى حرف اشتباهى ميزند، عكس‏العملهائى هم در مقابل آن نشان داده ميشود. خوب، مسئله را بايد تمام كرد. اين كه يك روز يك نفر از اين طرف بگويد، يكى از آن طرف بگويد، يكى اينجور استدلال كند، يكى از آن طرف حرف بزند، درست نيست. اين التهاب‏آفرينى است. حرفى بود، گفته شد و اشتباه بود و تمام. موضع دولت جمهورى اسلامى هم اين نيست. اين با كشورهاى ديگر فرق ميكند كه مردمش روى سرزمين غصبى‏اى ننشستند. شهركهاى يهودى‏نشين، امروز به وسيله‏ى همين مردمى كه گفته ميشود مردم اسرائيل هستند و به وسيله‏ى همين‏ها پر شده؛ همين‏هايند كه دولت جعلى صهيونيست، اينها را مسلح كرده است عليه مردم مسلمان فلسطينى، كه فلسطينى‏ها جرأت نكنند نزديك اين شهركها بشوند. خوب، اين حرف خطائى بود، حرف درستى نبود. اين را نبايد وسيله‏ى التهاب قرار داد. من خواهش ميكنم از همه، اينجور مسائل كوچك و مسائل جزئى را - حرفى كه بر زبان كسى جارى ميشود؛ مطلبى گفته ميشود - وسيله‏اى قرار ندهند براى اينكه مدتى جريان‏سازى و مسئله‏آفرينى در سرتاسر كشور بشود؛ يك عده مخالف، يك عده موافق، سر قضيه‏اى پوچ. موضع نظام هم معلوم است. تمام شد."

 

 

۲.     امروز شما مى‏بينيد در بعضى از كشورهاى اسلامى، طرح مسئله‏ى جهاد جرم است؛ در كتاب درسى نبايد مسئله‏ى جهاد مطرح بشود، در گفتگوهاى كسانى كه به نحوى با دستگاه‏هاى دولتى مرتبطند، اسم جهاد و اسم شهادت نبايد مطرح بشود. به اين چيزها و به عمل ما حمله ميكنند. اتحاد اسلامى را ضربه ميزنند، دلها را نسبت به يكديگر بدبين ميكنند، مسئله‏ى سنى و شيعه، مسئله‏ى فِرق گوناگون بين شيعيان، مسئله‏ى فِرق گوناگون بين اهل تسنن؛ اينها موضوع كارهاى دشمنان اسلام است. نميگويد من با قرآن مخالفم، اما با آنچه كه محور تربيت و تعليم قرآنى است، با او مخالفت ميكند، كه مثالش همين مثال وحدت است. چقدر خيرخواهان زحمت ميكشند كه بين برادران در دنياى اسلام اتحاد ايجاد كنند، يك وقت مى‏بينيم از يك جا بمبى منفجر شد - بمبِ ضد وحدت - يا از آن طرف يا از آن طرف؛ فرقى نميكند.

اين چيزهاست كه بايستى ما بيدار باشيم، هشيار باشيم. ما مردم ايران هم همين جور. ما آنچه كه ميگوئيم، براى ديگران نيست؛ در درجه‏ى اول براى خودمان است. خود ما هم بايد وحدت را حفظ بكنيم. ببينيد همين آياتى كه الان خواندند: «و اذكروا نعمت اللَّه عليكم اذ كنتم اعداء فألّف بين قلوبكم فأصبحتم بنعمته اخوانا - برادر شديد با هم - و كنتم على شفا حفرة من النّار فانقذكم منها»؛(6) اسلام شما را از آتش تفرقه نجات داد. فراموش كرديد؟ هى اين به آن ايراد بگيرد، آن به اين ايراد بگيرد؛ فروع را اصل بكنيم، اصول را فراموش كنيم، هى اختلاف بين ما بيفتد. اينكه قرآن ميگويد: «و اعتصموا بحبل اللَّه جميعا»، يعنى همه با هم اعتصام به حبل اللَّه بكنيد، خوب، اين «همه» در سطح واحدى كه نيستند؛ بعضى ايمانشان قويتر است، بعضى ايمانشان ضعيفتر است، بعضى عملشان بهتر است، بعضى عملشان متوسطتر است؛ در عين حال خداى متعال به همه خطاب ميكند. ميگويد اعتصام به حبل اللَّه را جميعاً بكنيد، با هم بكنيد. تو بگوئى من جداگانه اعتصام به حبل اللَّه كردم و ديگرى نه؛ او - ديگرى - باز بگويد من جداگانه اعتصام به حبل اللَّه كردم، اين طرف را نه؛ اينكه نميشود. همديگر را تحمل كنيد. اصولى هست، محورهائى هست؛ اصل اين است كه در اين اصول همدل باشيم. ممكن است در صد تا از فروع، افراد با همديگر اختلاف داشته باشند، باشد؛ اين منافات ندارد با اجتماع، با جميع شدن، مجتمع شدن؛ اينها بايد ملاك باشد. در گفتارمان مراقب باشيم. رد ديگران، طرد ديگران، به طور مطلق در سر مسائل درجه‏ى دو، مصلحت نيست. امروز ملت ايران، يك ملت يكپارچه است؛ يك ملت متحد است؛ اين اتحاد را بايد قدر دانست. ايجاد اختلاف نبايد كرد. 

من مى‏بينم تو همين قضاياى سه چهار روز اخير باز بعضى‏ها هى ميخواهند اختلافها و شكافها را بيشتر كنند؛ نه، نبايد اختلاف به وجود بيايد؛ همه با هم برادرند، همه با هم همكارى بايد بكنند؛ همه بايد براى ساختن كشور به يكديگر كمك بكنند. به كسى نبايد بيهوده تهمت زد؛ كسى را نبايد به خاطر يك امر، از همه‏ى آن چيزهائى كه صلاحيت محسوب ميشود، انسان او را نفى بكند. با انصاف بايد بود؛ با انصاف بايد عمل كرد؛ با انصاف بايد حرف زد. خداى متعال در مورد دشمنان ميگويد: «و لا يجرمنّكم شنآن قوم على الّا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتّقوى»؛(7) اگر با كسى دشمنيد، اين دشمنى موجب نشود كه نسبت به او بى‏انصافى كنيد، بى‏عدالتى كنيد؛ حتّى نسبت به دشمن؛ حالا آن كه دشمن هم نيست. بى‏عدالتى‏ها را همه كنار بگذارند؛ بى‏انصافى‏ها را همه كنار بگذارند؛ همه در زير پرچم نظام اسلامى و جمهورى اسلامى جمع بشوند؛ اصولى وجود دارد، به آن اصول همه پابندى خودشان را اعلام بكنند. در كنار هم باشند، اختلاف سليقه هم باشد. چه اشكال دارد؟ هميشه اختلاف سليقه بوده. در دورانهاى مختلف هر جائى كه اين اختلاف سليقه‏ها و اختلاف برداشتها با هواى نفس انسان مخلوط شد، كار خراب ميشود. هواى نفس را بايد خيلى ملاحظه كرد. به خودمان در فريب خوردن از هواى نفس سوءظن داشته باشيم. نگاه كنيم ببينيم كجا نفس است و هوى‏هاى نفسانى ماست؛ كجا نه، واقعاً احساس تكليف است؛ و در احساس تكليف هم دقت بكنيم كه قدم از دايره‏ى تكليف آنطرف‏تر نبايد گذاشت؛ زياده‏روى نبايد كرد. آن وقت لطف خدا با ماست. همچنانى كه تا امروز به فضل الهى، به حول و قوه‏ى الهى، لطف الهى با ملت ايران بوده است؛ بعد از اين هم ان‏شاءاللَّه خواهد بود.

 

۳.     به هر حال مطالب خوبى گفته شد. دوستان انصافاً خوب حرفهائى را مطرح كردند. يكى از دوستان گفتند ما از دست چپ و راست رئيس جمهور دلمان خون است. خوب، حالا دل شما خون - كه خدا نكند خون باشد - اما به شما عرض بكنم؛ اينها جزو مسائل تعيين كننده و اصلى نيست. ممكن است ايراد و اشكال وارد باشد - من در اين مورد هيچ قضاوتى نميخواهم بكنم - ممكن است كسى به يك شخصى يا به يك كارى ايراد داشته باشد؛ منتها بايد توجه كنيم كه مسائل را اصلى - فرعى كنيم. مسائل درجه‌ى دوم جاى مسائل اصلى را در انگيزه‌هاى ما، در همت ما، در صرف انرژى‌اى كه ميشود، نگيرد. من عرضم فقط اين است؛ والّا من نه اعتراض ميكنم به اينكه شما چرا از زيد يا عمرو خوشتان مى‌آيد يا بدتان مى‌آيد؛ نه، ممكن است خوشتان بيايد، ممكن است بدتان بيايد - ايرادى ندارد - و نه اعتراض ميكنم كه چرا آن ايراد را يك وقت به شكلى كه يك مفسده‌اى نداشته باشد، بر زبان آورديد؛ آن هم به نظرم اشكالى ندارد. فقط توجه كنيد كه اين جاى مسائل اصلى را نگيرد. مسائل اصلى ما چيزهاى ديگرى است.

 

 

والسلام/.

ماه زيباي خدا...

 

 

 

ماه زيباي خدا...

 

**  ماه رمضان ماه فرصت ها!

اگر بخواهيم در يك جمله ماه رمضان را تعريف كنيم، بايد عرض كنيم ماه فرصتها. فرصتهاى فراوانى در اين ماه در برابر من و شماست. اگر از اين فرصتها بتوانيم درست استفاده كنيم، يك ذخيره‌ى عظيم و بسيار ارزشمندى در اختيار ما خواهد بود. از قبل از شروع ماه مبارك، پيامبر معظم اسلام مردم را آماده ميفرمود براى ورود در اين عرصه‌ى خطير و والا و پربركت؛ «قد اقبل اليكم شهر اللَّه بالبركة و الرّحمة». در خطبه‌ى روز جمعه‌ى آخر ماه شعبان، بنا به روايتى اينطور فرمود: خبر داد، توجه داد به مردم كه ماه رمضان فرا رسيد. در همين خطبه، رسول مكرم فرمودند كه «شهر دعيتم فيه الى ضيافة اللَّه»؛ اين يك ماهى است كه شما در اين ماه دعوت شده‌ايد به ميهمانى الهى. خود اين جمله در خور تدبر و تأمل است؛ دعوت به ميهمانى الهى. اجبار نكردند كه همه‌ى افراد از اين ميهمانى استفاده كنند؛ نه، فريضه قرار داده‌اند؛ اما تحت اختيار خود ماست كه از اين ميهمانى استفاده بكنيم يا نكنيم. بعضى هستند كه در اين ميهمانى عظيم اصلاً فرصت اين را پيدا نميكنند كه به اين دعوتنامه توجه كنند. غفلت آنها، فرورفتگى آنها در كار ماديت و دنياى مادى به قدرى است كه آمدن و رفتن ماه رمضان را نميفهمند. مثل همين كه كسى را براى يك ميهمانى بسيار با شكوه و پرخير و بركتى دعوت كنند و او فرصت نكند؛ غفلت كند از اينكه كارت دعوت را حتّى نگاه كند. اينها كه دستشان بكلى خالى ميماند. بعضى ميفهمند اين ميهمانى هست، اما به اين ميهمانى نميروند. كسانى كه خداى متعال به آنها لطف نكرده است و توفيق نداده كه با اينكه عذرى ندارند، روزه را نميگيرند يا از تلاوت قرآن يا از دعاهاى ماه رمضان محروم ميمانند، آنها همين افراد هستند. كسانى هستند كه وارد اين ميهمانى نميشوند، نمى‌آيند به اين ميهمانى؛ حساب اينها روشن است. جمع كثيرى از مردم مسلمان - امثال ما - وارد اين ميهمانى ميشويم، اما بهره‌ى ما از اين ميهمانى به يك اندازه نيست؛ بعضى‌ها بيشترين بهره را از اين فرصت ميبرند.

 

 

**  بزرگترين دستاورد

رياضتى كه در ميهمانى اين ماه وجود دارد - كه رياضت روزه و گرسنگى كشيدن است - شايد بزرگترين دستاورد اين ضيافت الهى است. بركاتى كه روزه براى انسان دارد، به قدرى اين بركات از لحاظ معنوى و ايجاد نورانيت در دل انسان زياد است كه شايد بشود گفت بزرگترين بركات اين ماه همين روزه است. روزه را بعضى ميگيرند؛ پس اينها وارد ضيافت شده‌اند و بهره‌ى از اين ضيافت را هم گرفته‌اند. ليكن علاوه‌ى بر روزه گرفتن - كه رياضت معنوىِ اين ماه مبارك است - اينها آموزش خود را هم از قرآن در حد اعلى‌ تأمين ميكنند؛ تلاوت قرآن با تدبر. با حالت روزه‌دارى يا حالت نورانيتِ ناشى از روزه‌دارى، در شبها و نيمه شبها تلاوت قرآن، انس با قرآن، مخاطب خدا قرار گرفتن، لذت ديگرى و معناى ديگرى دارد. چيزى كه انسان در چنين تلاوتى از قرآن فرا ميگيرد، در حال متعارف و معمول نميتواند به چنين تلاوتى دسترسى پيدا كند؛ آنها از اين هم بهره ميبرند. علاوه‌ى بر اينها، از مكالمه‌ى با خداى متعال و مخاطبه‌ى با خدا، راز و نياز كردن، دل خود را و اسرار درون خود را براى خدا به زبان آوردن هم بهره‌بردارى ميكنند؛ يعنى همين دعاها. اين دعاى ابى‌حمزه‌ى ثمالى، اين دعاهاى روزها، اين دعاهاى شبها و سحرها، اينها حرف زدن با خداست، خواستن از خداست، نزديك كردن دل به ساحت حريم عزت الهى است؛ از اين هم بهره ميبرند. بنابراين در اين ميهمانى، از همه‌ى دستاوردهاى آن بهره ميبرند.

 

 

**  بهترين عمل ترك گناه!

از اينها مقدم‌تر، شايد به جهتى بالاتر از اينها، ترك گناهان است؛ در اين ماه گناه هم نميكنند. در همان روايت خطبه‌ى پيامبر اعظم، اميرالمؤمنين (عليه‌الصّلاةوالسّلام) سؤال ميكند از پيغمبر كه در اين ماه كدام عمل بافضيلت‌تر است. در جواب ميفرمايند: «الورع عن محارم اللَّه». اجتناب از گناهان و از محارم الهى، بر كارهاى اثباتى و ايجابى مقدم است؛ جلوگيرى از آلودگى و زنگار روح و دل است. اين افراد از گناه هم اجتناب ميكنند. پس هم روزه‌دارى است، هم تلاوت است، هم دعا و ذكر است، هم دورى از گناهان است. اين مجموعه، انسان را از لحاظ اخلاق و رفتار هم به آن چيزى كه مورد نظر اسلام است، نزديك ميكند. وقتى اين مجموعه كار انجام گرفت، دل انسان از كينه‌ها خالى ميشود؛ روح ايثار و فداكارى در انسان زنده ميشود؛ كمك به محرومان و مستمندان براى انسان آسان ميشود؛ گذشت به نفع ديگران و به زيان خود در امور مادى براى انسان روان ميشود. لذا مى‌بينيد در ماه رمضان جرم و جنايت كم ميشود، كار خير زياد مى‌شود، محبت بين افراد جامعه بيش از اوقات ديگر ميشود؛ كه اينها به بركت همين ضيافت الهى است.

 

 

**  استغفار استغفار!

بعضى اينطور از ماه رمضان بهره‌ى كامل ميبرند، بعضى هم نه؛ از يك چيزى بهره‌مند ميشوند، از چيز ديگرى خود را محروم نگه ميدارند. بايد تلاش مسلمان در اين ماه اين باشد كه حداكثر بهره را از اين ضيافت الهى بگيرد و دست پيدا كند به رحمت و مغفرت الهى، كه تاكيد ويژه هست بر استغفار؛ استغفار از گناهان، استغفار از خطاها، استغفار از لغزشها؛ چه گناهان كوچك، چه گناهان بزرگ. اين خيلى مهم است كه در اين ماه، ما خودمان را، دلمان را از زنگارها پاك كنيم؛ خودمان را از آلودگى‌ها مصفا كنيم، شستشو بدهيم؛ و اين با استغفار امكان‌پذير است. لذا در روايات متعددى دارد كه بهترين دعاها يا در رأس دعاها، استغفار است؛ طلب مغفرت از پروردگار. براى همه هم استغفار هست. پيغمبر اكرم هم - آن انسان والا - استغفار ميكرد. حالا استغفار امثال ما از نوعى از گناهان است؛ اين گناهان متعارف و معمولى و گرايشهاى حيوانى در وجود ما و همين گناهانِ به تعبيرى ميگوئيم گناهان چاروادارى؛ گناه‌هاى آشكار و واضح. بعضى‌ها استغفارشان از چنين گناهانى نيست؛ از ترك اولى‌ است. بعضى ترك اولى‌ هم نميكنند؛ اما استغفار ميكنند، كه اين استغفار از قصور ذاتى و طبيعى انسانِ ممكن در قبال عظمت ذات مقدس پروردگار است؛ استغفار از عدم معرفت كامل، كه اين مال اولياء و مال بزرگان است.

 

 

**  بزرگترين فايده استغفار!

ما بايد از گناهانمان استغفار كنيم. فايده‌ى بزرگ استغفار اين است كه ما را از غفلت نسبت به خود خارج ميكند. ما گاهى در مورد خودمان دچار اشتباه ميشويم. وقتى به فكر استغفار مى‌افتيم، گناهان، خطاها، خيره‌سرى‌ها، پيروى از هواى نفس كه كرديم، تجاوز از حدود كه انجام داديم، ظلمى كه به نفس خودمان كرديم، ظلمى كه به ديگران كرديم، جلوى چشم ما زنده ميشود و به يادمان مى‌آيد كه چه كرده‌ايم؛ آن وقت دچار غرور، دچار نخوت، دچار غفلت نسبت به خود نميشويم. اولين فايده‌ى استغفار اين است. بعد هم خداى متعال وعده فرموده است كه آن كسى كه استغفار كند، يعنى به عنوان يك دعاى حقيقى از خداى متعال حقيقتاً آمرزش بطلبد و از گناه پشيمان باشد، «لوجد اللَّه توّاباً رحيما»؛ خداى متعال توبه‌پذير است. اين استغفار، بازگشت به سوى پروردگار است؛ پشت كردن به خطاها و گناهان است و خداوند ميپذيرد؛ اگر استغفار، استغفار حقيقى باشد.

 

 

**  استغفار حقيقي

توجه كنيد كه همين‌طور آدم به زبان بگويد: استغفراللَّه، استغفراللَّه، استغفراللَّه، اما حواسش اين طرف و آن طرف باشد، اين فايده‌اى ندارد؛ اين استغفار نيست. استغفار يك دعاست، يك خواستن است؛ بايد انسان حقيقتاً از خدا بخواهد و مغفرت الهى و گذشت پروردگار را بطلبد: من اين گناه را كرده‌ام؛ پروردگارا! به من رحم كن، از اين گناه من بگذر. اينطور استغفار كردنى نسبت به هر يك از گناهان، مسلماً غفران الهى را پشت سر خواهد داشت؛ خداى متعال اين باب را باز فرموده است.

 منبع: سخنان امام خامنه اي

 

پی نوشت:التماس دعا...